part42 ☠🖤

1.8K 280 43
                                    

قسمت چهل و دوم

-عزیزم؟
تهیونگم صدامو میشنوی؟؟
تهیونگ لعنتی جوابمو...
تیموتیوس جلو رفت و دست روی شونه ی کوکی گذاشت اون دیر اومده بود.
فقط چند دقیقه..
ولی خوشحال بود که موقع مرگ تهیونگ کوکی کنارش نبود.
مطمئنا تهیونگم نمیخواست اون کابوس مرگشو تا آخر عمرش ببینه.
کابوسی که توش چشم های تهیونگ به عقب برمی گشت و قلبش آخرین ضربه رو می زد..
بعد خیلی آروم خاموش می شد.
جانگکوک اونو پس زد و دستشو روی سینه ی تهیونگ گذاشت و کمپرس قلبی رو انجام داد.
تعدادشو رو توی فکرش می شمرد ، داشت تموم تلاششو می کرد تا ریتمشو منظم نگه داره.
یک . دو . سه . چهار.
یه لحظه ایستاد تا دوباره به تهیونگ تنفس مصنوعی بده.
دیگه نمی تونست چیزی رو ببینه.  
 چشم هاش از اشک خیس بود و تار می دیدن.
حس شنوایش هم از کار افتاده بود چون نمیتونست صدای ناله های جین و گریه های بقیه رو بشونه حتی صدای تیموتی که فریاد می زد بس کنه.
کوبش قلب خودش زیادی بلند بود.
انقدر بلند می تپید که نمی تونست چیز دیگه ی رو بشنوه.  
یک. دو. سه. چهار.
کوکی دوباره توی دهن پر از خون تهیونگ دمید.
-بکش عقب جانگکوک.
در حالی که هنوز داشت پمپاژ رو انجام میداد نگاهشو از چشم های سفید تهیونگش گرفت و به تیموتی چشم غره ی رفت.
و همون لحظه یادش افتاد که چقدر احمقه.
یادش رفته بود که بال ها از ماساژ قلبی بهترن.
سریع کشید عقب و داد زد: 
-    بدشون به من.
صداش مثل یخ بود ، مرده بود ، تندخو و بی فکر درست مثل یه ماشین.
جانگکوک به آرومی تهیونگ رو توی آغوش گرفت و زمزمه کرد:
-نترس تهیونگم همه چیز درست میشه نگران نباش.
 انگار داشت به خودش دلداری می داد تا تهیونگ.
آخه تهیونگ که چیزی نمی شنید.
با سریع ترین سرعتی که میتونست لباس تهیونگ رو بالا داد.
لباسی که خون روش لخته شده بود.
شوگا با دیدن این صحنه بیرون رفت و جیمینم دنبالش رفت.
کوکی که دلش ریش شده بود آب دهنشو قورت داد و بال ها رو جلو برد.
باورش سخت بود اما زخم ، بال رو سمت خودش کشید.
درست مثل آهن ربا سمت خودش کشیدش و از دست کوکی در رفتن.
بعد چسبیدن سرجاشون.
زخم از بین رفت و بال درست مثل روز اول به پوست تهیونگ بدون کاری پیوند خورد.
درست مثل روز اولش..
بقیه هم مثل کوکی نزدیک اومدن و خیره به بال ها موندن.
همه منتظر تکون یا حرکتی بودن.
چشم هاشون با ریز بینی دنبال کوچیک ترین حرکت ها بود.
تیموتی جای جانگکوک شوکه داشت ماساژ قلبی رو انجام میداد.
شاید به نظر اونم با این کار تهیونگ سرپا می شد.
اما نه اون با کوک موافق نبود.
هر بار که سینه ی تهیونگ رو فشار می داد بیشتر می فهمید که بی فایده س.
کوکی دوباره داخل دهان تهیونگ هوا دمید.
ولی هیچ چیز اونجا نبود.
فقط واکنش سینه ی بی جون تهیونگ که بالا می اومد.
زمانی که کوک به تنفس مصنوعی ادامه میداد و داد می زد تا تهیونگ رو وادار به برگشت کنه.
تیموتی به ماساژ قلب ادامه می داد.
بی فایده بود.
هیچ چیز اونجا نبود.
 فقط تیموتی و فقط کوکی.
در حال کار کردن روی یه جنازه.
چون اون تمام چیزی بود که از پسری که هر دوشون عاشقانه دوسش داشتن باقی مونده بود.
این جسد خون آلود دیگه زندگی نداشت.
و اونا دیگه نمی تونستن سرپاش کنن.
جانگکوک هم می دونست که دیگه دیر شده.
 می دونست که تهیونگش دیگه مرده.
      اما این به این معنی نبود که تسلیم میشد.
برای همین تیموتیوسی که دست از کار کشیده بود رو عقب هول داد و به کار ادامه داد.
با صدای عصبی انگار که تیموتی چیزی بهش گفته باشه گفت:
-اون نمرده، حالش خوب میشه.
مطمئن نبود داره به کی اینو می گه.
شاید به خودش تا نا امید نشه.
و حالا وقتش بود که یه نفر پا به جلو بزاره تا متوقفش کنه.
جلوشو بگیره قبل از اینکه قفسه سینه ی  تهیونگ رو بشکنه.
و از بین بقیه جین بلاخره جلو رفت.
صورتش داغون بود و اشک توی چشم هاش سرازیر بود.
اما با این حال حالش بدتر از کوکی نبود.
کوکی که در حال نابود شدن بود و داشت حقیقتی که جلوی چشم هاش بود رو انکار می کرد.
اشکی نمی ریخت و غم اعظیم مرگ تهیونگ ممکن بود هر لحظه قلبش رو از کار بندازه.
-بسه کوکی.
کوکی وحشیانه سرتکون داد:
-نه اون بیدار میشه ما فقط باید بهش وقت بدیم.
جین دست اونو گرفت و از تهیونگ دورش کرد.
-کوکی صبر کن.
اما اون بیشتر تقلا کرد و جین بلاخره فریاد کشید:
-بس کن و نگاه کن.
جانگکوک شوکه آروم شد و به تهیونگ نگاه کرد همونطور که جین گفته بود.
بی حرکت بود.. زیادی بی حرکت .
دست های خوشگلش که به اندازه ی کل زندگیش زیبا بود روی زمین افتاده بودن و موهاش سفیدش روی صورتش ریخته بود...
اون..خیلی ... مرده .. به نظر می اومد.
مرده.!!
کوکی از جاش پرید و بغضشو قورت داد:
-چرا همش دارین میگین تهیونگ ترکمون کرده شما ها مگه تهیونگ منو نمیشناسین؟
اون هیچ وقت زیر قولش نمیزنه..
به من قول داده بود که تا ابد باهام میمونه... پس نمیتونه بمیره میفهمین چی میگم.
 جین چیزی نگفت روی خودشو برگردوند و ترجیح داد فعلا توی غم خودش غرق بشه و بزاره کوک به حال خودش باشه.
اونم به اندازه بقیه خورد شده بود.
شایدم بیشتر.
خیلی وقت بود که داشت برای نجات تهیونگ می جنگید.
بیست و خورده ی سال.
تقریبا نصف عمر لعنتیشو تلاش کرده بود و اون احمق با کمال میل جونشو برای یه انسان داده بود.
سرشو روی سینه ی تهیونگ گذاشت و شروع به گریه کرد.
و کوک ناباورانه فریاد زد:
-برای چی گریه می کنی گفتم که حالش خوب میشه.
اما هیچ کدوم انگار صداشو نمیشنیدن انگار نمیفهمیدن مرد اون ..
تهیونگ اون خیلی قوی تر از این حرفاست.
برای همین فرار رو به قرار ترجیح داد.
و تهیونگ رو توی اون اتاق تنها گذاشت.
خیلی آهسته، نمیتونست پاهاشو مجبور به راه رفتن کنه انگار اونام نمی خواستن تهیونگ رو تنها بزارن.
اما اگه چند دقیقه ی دیگه اونجا میموند نمیدونست چه کار احمقانه ی از دستش بر
می اومد.
مغرش همچنان داشت بد کار می کرد و چرت و پرت به خوردش می داد.
و کوکی هر لحظه عصبی تر از قبل می شد.
دلش میخواست توی سرش اسید بریزه تا مغزش آتیش بگیره.
تا آخرین تصاویری که از تهیونگ به یاد داشت رو بسوزنه.
اگه میشد از شر اونا خلاص بشه هر آسیب ذهنی رو قبول می کرد و به جون می خرید.
 فریاد کشیدن ها، خون ریزی ها، صدای غیر تحمل ناله هاش وقتی درد داشت بدنشو از هم می پاشوند.
میخواست تا میتونه از تهیونگ دور بشه..
اون خودش دنبالش می اومد.
دلش میخواست پله ها رو ده تا یکی کنه و بیرون بپره و از در فرار کنه.
اما پاهاش به سنگینی آهن بود.
بدنش از همیشه خسته تر بود حتی از زمانی که مرده بود.
مانند یه پیرمرد زمین گیر آهسته آهسته از پله ها پایین اومد.
و روی پله ی آخر تقریبا زمین افتاد تا بتونه توانی برای بیرون رفتن پیدا کنه.
چرا تهیونگ نمی اومد.
چرا نمی اومد بگه شوخی کرده و همه چیز تموم شده.
چرا نمی اومد به قیافه ی داغونش بخنده و بگه واقعا باور کردی مردم.
چرا؟ چرا ؟ چرااااااا.
-هی تو دستاتو ببر بالا.
کوکی خسته سمت صدای خفی که شنیده بود برگشت.
و مردی که بالا تنه ی آدم داشت و پایین تنه ی اسب رو دید که سمتش یه نیزه گرفته بود.
تهیونگ قبلا درباره ش بهش گفته بود.
 نگهبانای وحشی... سناتور ها.
کوکی همیشه کنجکاو بود که اونا چطور خودارضایی می کنن.
نمی دونست چرا اما کنجکاو بود.
-    بلند شو تا خون کثیفتو نریختم.
خب حالا نیروی راه رفتنو پیدا کرده بود.
تهیونگ همیشه وقتی عصبی یا ناراحت بود آدم می کشت.
چرا اون اینکارو نکنه..
از جاش بلند شد و بزرگ ترین لبخندشو زد:
-تو با کفش اومدی تو قصرم.
سناتور گیج به کفش هاش نگاه کرد و همون لحظه بود که کوکی بال هاشو بیرون آورد.
بال ها درست مثل چاقو تیز بودن برای همین بال هاشو حرکت داد و سر اونو از بدن عجیبش جدا کرد:
-آخه کدوم خری به ثم هاش کفش می پوشنه.
و بیرون رفت جایی که کلی سرباز منتظرش بودن.
همشون شوکه به کوک که با پیرهن خونی و چشمای خمار به در تکیه داده بودن خیره بودن.
مردی چاق و بی ریخت که کلی زیورآلات به خودش وصل کرده بود از بین اونا بیرون اومد:
-تو کیم تهیونگی؟همون الهه ی احمق.
کوکی خندید:
-بابت تعریفت ممنونم اما کی این سوالو میپرسه.
-من کامیوستم، اربابت..میخوام تسلیم بشی..
لبخند زد و ادامه داد :
-نه نمیخوام تسلیم شی چون میخوام گردنتو بزنم.
کوک از پله ها پایین اومد و سربازا گارد گرفتن:
-ارباب من!
و با حالت دیوانه واری خندید:
-کیم تهیونگ تنها اربابیه که دنیا داره.
چشم های کوک تنگ شد و کامیوست عقب کشید:
-تو اون نیستی.
کوک مثل یه رقصنده ی باله رو پاهاش چرخید و قبل از اینکه کسی بتونه کاری کنه موجی از باد راه انداخت.
طلا همیشه در طول تاریخ فریبنده بود..
فریبنده و زیبا.
اما دلیل مرگ دریانوردان ، جغرافی دانان، جهان گردان و خیلی های دیگه همین فریبنده ی زیبا بود.
ماهیت کوکی هم این بود.
موجودی به اسم گلد که با دندون های خرگوشی و چشم های معصومش تو رو گول میزد.
و تو رو با مرگ رو به رو می کرد.
اون عروس خدای مرگ بود.
 ملکه ی تاریکی و ارواح.
چشم های کوک از اشک پر بود و قلبش از درد.
تهیونگ هنوز نیومده بود دنبالش.
حالا داشت واقعیت رو قبول می کرد.
تهیونگ مرده بود و اون قرار نبود هیچ وقت دوباره ببینتش.
پس با تموم وجودش جیغ کشید.
موج جیغ از روی ارتش کامیوست گذشت و پوست و گوشت اونا رو با خودش برد...
برد و چند تیکه استخون به جا گذاشت که بعداز چند ثانیه استخون های همه ی اون افراد جلوی پاهای کوک به زمین فرو ریخت.
و اون موند با غمی اعظیم و هزاران جنازه ی که جلوی پاش مونده بودن.
خودشم روی زمین افتاد و اشک هاش جاری شدن.
اشک های که تهیونگ همیشه از گونه هاش پاک می کردن دونه دونه روی گونه هاش سر می خوردن و روی زمین می افتادن.
- کیم تهیونگ توی لعنتی.
-بابا؟
کوکی سمت صدا برگشت و دورسین رو دید.
دخترش اون یه دختر داشت.
یه بچه از کیم تهیونگ.
لعنتی چرا مسئولیتشو گذاشتی با من..
منم میخوام همین الان بیام پیشت.
دورسین توی آغوش کوکی پرید و هر دو همدیگه رو فشار دادن هردو چند دقیقه همون طوری موندن.
تا وقتی که دورسین زمزمه کرد:
-بابا اون کیه؟
  کوک بی حال صورتشو برگردوند و هادس رو دید که با لبخندی چندش آور بهش خیره بود.
کوکی حتی نپرسید تو دیگه اینجا چه غلطی میکنی.
حتی سعی نکرد جلوی اشک هاشو بگیره.
-اومدم جنازه شو ببرم.
چشم های کوک از هم باز شد:
-چی؟
هادس لبخند زد:
-فک کردی به این راحتی میتونی یه بال رو برداری؟
نه عزیز دلم بال ها با خود الهه بهترن حالا اومدم جفتشون رو پس بگیرم.
باید حدس میزد این سادگی احمقانه ست.
اما از جاش بلند شد.
حالا تنها چیزی که داشت جنازه ی اون پسر بود پس به هیچ وجه نمیزاشت ازش بگیرنش.
دخترشو به سمت پشتش هول داد و زمزمه کرد:
-برو پیش عموهات.
و بعد با محکم ترین حالت ممکن ایستاد و فریاد زد:
-مگه اینکه از روی جنازه ی من رد شی.
- با کمال میل..
 
  *روزی که بال هامو از دست دادم
همون موقعی که فرصتشو داشتی
باید کارمو تموم می کردی.

 
-زیاد اسم رنگ چشم های تهیونگ رو پرسیده بودین بهش میگن رنگ گلاکوس یا glaucous
 
میمونه قسمت آخر که اگه بچه های خوبی باشین خیلی زود میزارمش

mistake of Cupid | VkookTahanan ng mga kuwento. Tumuklas ngayon