✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨

صبح زود از خواب بیدار شد و آماده شدن جونگین رو تماشا کرد.

پسر بزرگ‌تر شبیه بچه‌هایی شده بود که انگار قرار بود بالاخره بعد از مدت‌ها کراشش رو ملاقات کنه! 

با استرس و وسواس مدام برای انتخاب لباس نظرش رو می‌پرسید. 

ذهن خودش هم درگیر تماس با آقای پارک بود و نمی‌دونست باید به جونگین چیزی بگه یا نه! 

پسر بزرگ‌تر بالاخره آماده شد و دوباره سراسیمه جلوش وایساد.

-خب...چطوره؟! 

-عالی...عالی‌ای جونگین...تو بدون اینا هم بهتر از همه‌ی آدمایی هستی که سهون می‌تونه ملاقات کنه...اصلا تعجبم میاد داری راجع‌به این موضوع تردید می‌کنی! 

-فعلا که یه خبرای دیگه‌ست و از این چیزا حرفی نیست...سهون مغرورتر از این حرفاست که بخواد عقب بکشه...همین که اومد جلو و باعث شروع رابطه‌امون شد خودش جای تعجب داره...من همیشه برام سوال بود که این آدم احمق چجوری تونست خودش رو راضی کنه که بیاد سمتم‌...حتی بعد از شناختنش پذیرش این قضیه برام سخت‌تر هم شد! 

جونگین گفت و دوباره مشغول مرتب کردن موهاش تو آینه شد.

چند دقیقه‌ای رو درگیر تماشای جونگین شد و وقتی بالاخره پسر بزرگ‌تر دل داد که بره اون هم از جاش بلند شد و تا دم در بدرقه‌اش کرد.

بعد از خروج جونگین همون پشت در موند و بهش تکیه داد و در سکوت به افکارش سر و سامون داد و بالاخره گوشیش رو از جیبش خارج کرد و شماره مرد پیر رو گرفت.

بعد از شنیدن صدای چندتا بوق بالاخره جواب داد و بک با استرس نفس لرزونی کشید.

-آقای پارک؟! 

-بله آقای بیون؟ 

-قبوله...قبول میکنم...

✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨

نفس عمیقی کشید و روی پاهاش جلو عقب شد و نگاهش رو به اطراف پارکینگ داد.

یک ربع زودتر رسیده بود و الان داشت از سرما منجمد میشد.

تو دستاش ها کرد و از انتخاب لباسی که پوشید خودش رو لعنت کرد.

حتی گوشی نداشت که به دوست پسر مثلا سابق احمقش زنگ بزنه و حالا اینجوری شبیه بدبختا تو سرما سر صبح وایساده بود تو پارکینگ و با ذوق و امید به تک تک ماشین‌هایی که شبیه ماشینشون بود چشم می‌دوخت.

بالاخره یک دقیقه بعد از هشت سر و کله‌ی سهون پیدا شد و درست جلوش وایساد و اون هم بلافاصله سوار شد.

فضای ماشین همون طور که میخواست گرم بود بخاطر همین فوری تو خودش جمع شد و دست‌های یخ کرده‌اش رو جلوی بخاری گرفت تا یکم گرم بشه.

-سلام...

-سلام...معذرت می‌خوام دیر کردم...

-نه دیر نکردی...خوبم...

سهون از گوشه چشم نگاهش کرد و عصبی اخمی کرد.

دوباره که راه افتادن یهو دستش رو عقب برد و همون طور که حواسش به رانندگی بود نایلونی رو جلو کشید و گذاشت روی پای پسر بزرگ‌تر.

جونگین که همچنان معذب مشغول گرم کردن دست‌هاش بود متعجب اول نگاهی به نایلون و بعد به سهون انداخت.

-چیه؟! 

-گوشی...

کوتاه جواب داد و جونگین فقط لب‌هاش رو به هم فشرد.

نمیدونست از این اتفاق چه برداشتی کنه ولی امیدوار بود اتفاق امیدوار کننده‌ای باشه! 

مشغول راست و ریست کردن گوشی شد و سهون هم به رانندگی کردن ادامه داد.

بینشون مکالمه‌ای برقرار نشد و هیچ کدومشون هم تلاشی برای صحبت کردن نکردن.

بالاخره با توقف ماشین نگاه کوتاهی به هم انداختن و سهون به حرف اومد.

-احتمالا امروز بیاد...

-واقعا؟!

-اره شکایت اولیه به دستش رسیده...شک دارم ساکت بمونه...هر اتفاقی هم که افتاد خودتو نمیندازی جلو...بذار من حرف بزنم...اگه بخواد داستان درست کنه راحت‌ـه براش...

-یعنی چی که خودمو نندازم جلو؟! میخوای ساکت بشینم و بذارم هر چی دلش میخواد بگه و انجام بده؟! لطفا بیخیال شو و برو تو همون فاز به هیچ جات نبودن و فقط بذار با جریان پیش بریم...حوصله نقشه‌های بابابزرگانت رو ندارم...

جونگین تند گفت و از ماشین زد بیرون در رو به هم کوبید.

سهون فقط از شدت صدای کوبیده شدن در، پلک‌هاش رو روی هم قرار داد و عصبی نفس کشید و در آخر قبل از پیاده شدن چند تا ضربه محکم با کف دست از حرص به فرمون زد و به پشت پسری که خیلی ازش دور شده بود نگاهی انداخت و بعد از دادن چند تا فحش زیر لبی خودش هم پیاده شد و پشتش پا تند کرد.

امروز روز گندکاری بود...

✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨

بابت تاخیر واقعا معذرت میخوام.

یه آدم ابله برای چند روز وارد زندگیم شد و همون چند روز کافی بود تا گند بزنه به چند هفته‌ام -_- 

✨Crisis of twenty years ✨Where stories live. Discover now