-بریم بالا حرف بزنیم...

-نمیخوام...بذار برم اتاق خودم...

-باشه حرف زدیم برگرد بیا اتاق خودت...

چان گفت و سرش رو خم کرد و منتظر بهش خیره موند.

-چی میخوای بگی؟

تخس گفت و راهش رو کج کرد و سمت آسانسور رفت و چان با رسیدن به هدفش نیشخندی زد و دنبالش راه افتاد.

-الان که نباید بری اتاق...این دوتا قاط زدن بذار یکم تنها باشن شاید از خر شیطون اومدن پایین...

گفت و وقتی وارد آسانسور شدن بخاطر حضور شخص دیگه‌ای تا رسیدن به طبقه سوم ساکت موندن و وقتی از آسانسور خارج شدن دوباره شروع کردن.

-باید این قضیه جمع بشه که مشکل این دوتا احمق هم درست شه...

-چجوری میخوای جمع شه؟! فعلا سهون داره یه کارایی می‌کنه...باید صبر کنیم ببینیم نتیجه چی میشه...

-فکر نکنم به همین راحتی حل شه...می‌خوام با آقای پارک حرف بزنم و کاری که ازم خواست رو انجام بدم...

-چیکار کنی؟! 

چانیول عصبی وقتی وارد سوییت شدن با صدای بلندی گفت و دوباره جلوی پسر کوچیک‌تر رو تو راهرو گرفت.

-میخوام از اون گیاه مراقبت کنم...حس میکنم قضیه راحت‌تر از اون چیزی که ما فکر می‌کنیم درست میشه...فقط باید دست از هیجانی کردنش برداریم...آقای پارک با توجه به مشاهدات یه مرد تنهاست که دنبال هم زبون میگرده و حالا داره از این فرصت استفاده می‌کنه تا فقط تنها نباشه...

-خیلی ببخشید ولی چرا جنابعالی باید از تنهایی درش بیاری؟ بعد کدوم گربه‌ای محض رضای خدا موش میگیره؟! 

چان دنبال بکهیونی که تا آشپزخونه می‌رفت، رفت و پشت هم غر زد.

-وااااای چان...جان من ول کن...الان فکر کردی مثلا پیرمرده عاشق چشم و ابروی منه که داره اینکارو میکنه؟ از همون روز اول که دیدمش متوجه شدم تشنه توجه‌ـه و فقط دنبال یکی میگرده خودش رو سرگرم کنه...و با توجه به اینکه گفت ازش گذشته که بخواد قصد و هدف شومی داشته باشه باید بگم ریگی تو کفشش نیست...

-اهااااا...بعد تو با همین مشاهدات چُسَکیت متوجه شدی که خطرناک نیست و قصد شومی نداره؟! ماشالا...میتونم بپرسم شما کجا زندگی میکنی؟ آخه تو دنیای ما از این خزعبلات پرنسسی وجود نداره واسه همین تو کتمون نمیره...

-میشه انقد انرژی منفی ندی؟ بذار فقط امتحانش کنم...قول میدم اگه حرکت خطرناکی دیدم سریع بزنم بیرون و بیخیالش شم...چرا نمیفهمی من قصدم فقط کمک‌‌ـه و از این وضع جونگین و سهون خسته شدم؟! 

-چرا اجازه نمی‌دی اون دوتا بعنوان یه بزرگسال خودشون مشکلات خودشون رو حل کنن و انقد زحمت نکشی؟! 

✨Crisis of twenty years ✨Where stories live. Discover now