-وحشی بازی در نیار سهون...چته اینجوری می‌کنی...اصلا چتو خوندی؟ یا فقط اسمشو دیدی راس کردی؟ یکم از اون مغزت استفاده کن...سوهیوک اصلا اون کسی که تو فکر می‌کنی نیست...

-هستتتت...هستتتتت...هستتتت...اسمشو جلوی من نیاااار...

سهون یهو وحشیانه گوشی جونگین رو به دیوار پشت سرش کوبوند و شروع کرد به فریاد زدن و جونگین فقط شوکه و کوپ کرده سر جاش موند و به سهونی که جلوش داد میزد خیره موند.

الان اصلا نمیتونست کاری بکنه جز آروم موندن.

پسر جلوش به وضوح نفس کم آورده بود و صورتش سرخ شده بود و فقط پشت هم فریاد میزد.

نمیدونست الان که گفته میخواد رابطه‌اشون رو تموم کنه باید چجوری ارومش میکرد چون قبلا حتی اگه کتک هم میخورد سمتش می‌رفت و ارومش میکرد و تو بغل میگرفتش اما الان نمیدونست چرا انقد نسبت بهش ظالم شده که حتی دیدن اینجوری زجر کشیدنش ارومش میکرد و حتی لذت میبرد! 

داشت چیکار میکرد دقیقا؟ 

یعنی سهون واقعا لایق این همه اذیت شدن بود؟ 

دقیق نمیدونست چند دقیقه از فریادهای زخمی پسر روبروش گذشته اما حالا سهون آروم شده بود و فقط ساکت نگاهش می‌کرد‌.

اگه به فریاد زدن ادامه میداد کمتر میترسید تا الان که اینجوری بی‌حس نگاهش می‌کرد‌.

-بینمون چیزی نیست...حتی اگه نمی‌خوای باور کنی...لازم دونستم بگم...

آروم زمزمه کرد و همچنان منتظر به صورتش خیره موند.

یعنی داشت تو سرش چی می‌گذشت؟ 

-واقعا میخوای همه چیز تموم شه؟ 

با سوال سهون تپش قلبش سریع‌تر شد و خون تو صورتش جریان بیشتری گرفت.

نمی‌دونست باید چی بگه...

-باشه...

سهون با صدای گرفته گفت و با قدم‌های آروم و بی حس برگشت تو اتاق.

داشت گریه‌اش می‌گرفت.

به خودش حق میداد که بخواد تنبیهش کنه اما اینکه اون بخواد انقد سریع پا پس بکشه اصلا تو برنامه‌اش نبود.

الان باید چیکار می‌کرد؟ 

اگه واقعا این احمق یه کاری دست خودشون می‌داد چی؟! 

با تردید سمت اتاق رفت و سهون رو درحالی پیدا کرد که دوباره تبلتش رو دست گرفته بود و داشت باهاش کار می‌کرد‌.

-کار احمقانه‌ای که نمی‌خوای بکنی؟ گفتم که بینمون چیزی نیست...دیگه هم باهاش چت نمیکنم...

-هر کاری دوست داری بکن...مهم نیست...راحت باش...قرار نیست نگران جواب پس دادن بهم باشی...و باید یه چیزی رو بهت بگم...تلگرامت رو چک کن...فایلی که بردم براشون رو چک کردم...اونم مشکل داشت...دیشب وقتی داشتم دوباره نگاش میکردم فهمیدم...حتی اگه بخواد اون طرح رو تو سازمان ارائه بده به مشکل میخوره...و با آقای چا تو سازمان صحبت کردم...رو طرح دوباره کار کردم و یسری نقص‌ها رو برطرف کردم...تا آخر امروز قرار شد یه فایل بفرستم براش...با تاریخ دقیق شروع به کارمون که تو تبلتم ثبت شده...گفت نمیتونن به این راحتی طرح رو بدزدن...برای کامل شدن چند جایی رو تغییر دادم...تو فایلی که برات فرستادم هست...تا آخر شب وسایلمو جمع میکنم...بکهیونم باید تا الان کارش تموم شده باشه...زنگ زد هماهنگ کن بریم کافه‌ای جایی صحبت کنیم...

سهون ربات‌وار زمزمه کرد و جونگین فقط ترسیده نگاهش میکرد.

-وسایلتو جمع کنی؟! 

از کل اون حرف‌ها فقط همین تیکه‌اش انگار تو سرش هی تکرار می‌شد.

سهون هنوز هم بهش نگاه نمی‌کرد.

-با توام...

-باید تمرکز کنم...میرم یه اتاق دیگه...با سرپرستی هماهنگ کردم...

تکخندی زد و نگاهش رو ازش چرخوند.

واقعا میخواست دست پیش بگیره تا پس نیوفته؟ 

بچه‌ی احمق...

سعی کرد افکار شومش رو کنار بزنه و حرکات سهون رو بذاره پای لوس شدن.

نتونست چیزی بگه.

راستش این اولین باری بود که سهون داوطلبانه میخواست ازش دور شه و اصلا نمیدونست باید چیکار کنه! 

-غذات سوخت...

با شنیدن بوی سوختگی تو دماغش و حرف سهون فقط سریع از اتاق زد بیرون و با عجله رفت ظرف داغ رو که محتویات توش درحال سوختن بود رو از روی گاز برداره که فقط بشدت انگشت‌هاش سوخت و ظرف با صدای بدی روی زمین افتاد و یه گند فوق‌العاده به بار آورد.

با لب‌های آویزون همون جا خم شد و زانوهاش رو جمع کرد و امیدوارانه به در اتاق نگاه کرد اما در کمال ناامیدی خبری از سهون نشد.

واقعا گند زده بودن...

هردو تاشون...

الان یه جوری شده بود که نه راه پس داشتن نه پیش...

دلش میخواست بره تو اتاق به پای سهون بیوفته و التماسش کنه که همه چیز رو همین جا و همین روز تموم کنن و دوباره برگردن به قبل ولی یه چیز کوفتی مانعش میشد و بخاطرش از خودش متنفر بود.

حالا باید صبر میکرد تا ببینه سرنوشت به کدوم سمت میبردشون و تمام امیدش رو داده بود به خدا.

-خدایا...کمکمون کن...

سرش رو روی زانو گذاشت و با التماس نالید.

دیگه واقعا از دست و پا زدن خسته شده بود.

حالا باید میذاشت همه چیز خودش جفت و جور شه.

✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨

این قسمت از اون قسمتا بوده که توش باید خیلی اتفاقا میوفتاد ولی نیوفتاد و الکی الکی گند خورد تو رابطه بچه‌هام 🥹 از دست منم کاری بر نمیاد...

سرنوشت داره اینجوری داستانشون رو می‌نویسه 👀

فکر کنم داستان همون دوهفته یه بار آپ بشه بهتر باش .

نمی‌دونم چرا جدیدا نمیتونم برسونم خودمو به آپ هفتگی.

البته همون که قبلا گفتم هم هست علتش.

هر چی نظر بیشتر باشه درگیری من با داستان هم بیشتر میشه و تند تند می‌نویسم، دقیقا یه رابطه مستقیم...

ولی شماها همش یادتون می‌ره...

دوستون دارم جوجه‌های دوست داشتنی من ❤

✨Crisis of twenty years ✨Where stories live. Discover now