28

6.7K 788 503
                                    

میتونست متوجه نبض محکم شقیقه هاش بشه

گلوش خشک شده بود سعی میکرد بذاق نداشتش رو قورت بده

با حس شدید گرمایی که داشت پاهاش رو تکون تا از شر پتوی نازکی که روش انداخته شده بود خلاص شه

دست چپش رو بی اختیار زیر گلوش کشید تا عرقش رو پاک کنه

ولی پلکاش رو نمیتونست باز کنه و انگار بهشون وزنه های کوچیک وصل شده بود

هری وقتی لویی دستشو کشید با حس خالی شدن دستش و تکونای لویی بیدار شد

اون تمام شب رو پیش لویی بود و تمام شب رو مشغول نوازش کردن موهاش و بوسیدن مچ دستا و پاهایی که داشتن کبود میشدن بود نزدیکای صبح وقتی رو صندلی کنار لویی نشسته بود و دست لویی رو توی دستش گرفته بود و سرش روی تخت بود خوابش برد

و حالا بعد از چند ساعت خواب کوتاه با تکونای لویی بیدار شد

"هی لو! لو! بیدار شو"

هری سعی کرد لویی رو با ملایمت بیدار کنه

لویی صداش رو میشنید ولی نمیدونست این واقعیت داره یا داره خواب میبینه یا توهم زده !

فقط صدای هری رو میشنید که صداش میکرد ولی وقتی گرمای دست آشنایی رو روی گونه اش احساس کرد بالاخره تونست چشماش رو باز کنه و به دو جفت چشم سبز رنگی که واقعا تو چند روز اخیر دل تنگیشونو میکرد نگاه کنه

"هی !"

تنها صدایی که از گلوی خشکش بیرون اومد همین بود

با چشمای متحیرش چهره ی هری رو آنالیز میکرد تا مطمئن بشه اون واقعا پیششه

هری با لبای بسته لبخندی زد و با انگشت شستش گونه ی لویی رو نوازش کرد

"صبح بخیر، چیزی لازم نداری؟"

لویی میخواست حرف بزنه

میخواست ازش بپرسه اونجا چیکار میکنه؟

کی اومده؟ چرا اومده؟چند وقته اومده؟

میخواست بهش بگه مگه نگفته بودم نیا چون نمیخوام تو این حال منو ببینی؟

ولی از طرفی هم میخواست بگه هیچی بهتر از این نیست وقتی چشمامو اینجا باز میکنم تورو ببینم

میخواست بگه دیگه هیچوقت تنهاش نذاره حتی اگه خودش بگه

لویی میخواست خیلی چیزا بگه ولی از بین لبای ترک خورده خشکش فقط تونست یه جمله رو به سختی ادا کنه

"تشنمه هز "

همین کافی بود تا آلارم هری به صدا در بیاد و سریع دست به کار شه

" اوه باشه حتما حتما "

هری هول هولکی گفت و سریع به طرف یخچال کوچیک گوشه ی اتاق رفت و نزدیک بود پاش به صندلی گیر کنه و بیوفته وقتی با عجله سعی داشت خودشو به یخچال برسونه

friends with benefits (L.S)Where stories live. Discover now