16

6.6K 833 607
                                    

تقریبا یک هفته از برگشتنشون از سفر جاماییکا گذشته بود
خیلی خوب اونجا استراحت کرده بودن تفریح کرده بودن و لحظه های خوبی داشتن

ولی تو این یک هفته لویی و هری به قدری سرشون شلوغ بود که موفق به دیدن هم نشده بودن و بعضی وقتا چندتا تکست رد و بدل میکردن که خب، این برای هری کافی نبود اون دلش برای لویی تنگ شده بود و میخواست هرچه زودتر ببینتش و همین شرایط هم برای لویی بود

هردوشون حس میکردن وقتی همو نمیبینن یه چیزی تو زندگیشون کمه، یه حسی نیست اون ذوق و شوق لازم واسه گذروندن روز نیست اون آرامش لازم واسه استراحت کردن نیست. خودشون متوجه این حسا نمیشدن فقط فکر میکردن حوصلشون بدون اون یکی سر میره و کسل میشن ولی در واقع این حس همون بی قراریِ است همون حسیه که وقتی قلبت از نصفه ی دیگه اش دور افتاده و داره از تپش میوفته

لویی به خاطر همین حس مثلا "حوصله سر رفتن" بود که روز تعطیل به هری گفت بیاد خونه اش و هری هم به خاطر همین حس "کسل بودن" بود که با اشتیاق قبول کرد و در کمترین زمان ممکن خودشو به خونش رسوند و حالا داشتن دوتایی مثل دوتا پسر شیطون فیفا بازی میکردن و آبجو میخوردن

"لویی اگه ببازم تقصیر توعه چون من میخواستم بارسلونا رو بردارم"

هری غر زد و سعی کرد با زبونی که بین دندوناش گرفته و تمرکز کرده توپ رو از لویی بگیره

"اوه هری حتی اگه ۳تا تیم ملی برزیل و آلمان و اسپانیا رو بهت میشد بدم بازم نمیتونستی منو ببری"

لویی با غرور گفت و تونست یه گل دیگه بزنه

"Oi oiii"

بازی تموم شد و دسته اشو کنار گذاشت و یه سیگار گذاشت کنار لبش

"من فقط راه نیوفتاده بودم این دست حساب نیست"

درحالیکه داشت گوشیش رو چک میکرد باختشو توجیه کرد

"آره آره"

هری سریع گردنشو چرخوند و به نیمرخ لویی که سرش بالا بود و چشماش بسته بود و یه نخ سیگار گوشه ی لبش داشت دود میکرد با چشمای ریز شده نگاه کرد و گفت

"خب من دست بعد حاضرم شرط ببندم"

لویی مشتاقانه سرشو بلند و به هری نگاه کرد ولی هری با دیدن صورت لویی یهو حس کرد توی دلش خالی شد

"لو لویی فکر کنم خون خون دماغ شدی"

با صدایی که یکم داشت میلرزید گفت و به رد خونی که از بینی تا سمت راست صورت لویی کشیده میشد اشاره کرد
لویی حالت چهره اش جدی شد و انگشتشو زیر بینیش کشید و نگاه کرد و یه اوهِ ریز و آروم از روی تعجب گفت

هری سریع دلهره رو زد کنار و چندتا دستمال کاغذی از جعبه ی روی زمین کشید بیرون گذاشت زیر بینی لویی، یه دستشو زیر گردن لویی گرفت و به بالای پشتی مبل تکیه داد و با لحن جدی ولی نگرانی سریع گفت

friends with benefits (L.S)Where stories live. Discover now