بکهیون گفت و سعی کرد طوری که بابا نامجون بهش یاد داده بود رو به یاد بیاره رو مشتی وسط مبل زد .
_ مُ ... مشت ! مشت بزنیم
جونگکوک با ذوق دست زد و مشت کوچیکش رو وسط شکم بکهیون فرود آورد .
_ خوبه سرباز ... حالا نوبت منه .
بکهیون نیشخند زد و بدون فکر ، انگشت های جمع شده ش رو وسط صورت جونگکوک فرود آورد و طولی نکشید که بچه از پشت زمین خورد و صورتش از گریه و درد قرمز شد .
بکهیون که از ترس خشم جیمین و تنبیه شدن بلافاصله کنارش نشسته بود تکونش داد : کوکو ؟ ببخشید ... غلط کردم ... تروخدا گریه نکن خب ؟
_ بک ... هیونگ ... بَدددد !
جونگکوک فریاد کشید و با ناخون هاش چنگ بزرگی به گردن بکهیون انداخت و وقتی گه برادرش از درد خم شد ، موقعیت رو پیدا کرد تا محکم پشت دستش رو گاز بگیره .
حالا بکهیون بود که جیغ جیغ میکرد و کوک که هنوز دندون هاش رو از گوشت برادرش بیرون نکشیده بود ، با وجود تفی شدن لب هاش با غرور میخندید .
_ آپا ... هیونگ ... کمک ! داره بکی رو میکشهههه !
با فریادی که بکهیون کشید ، سرش رو از روی میز بلند کرد و متوجه شد که باز موقع نوشتن خوابش برده .
سراسیمه بیرون دوید و جونگکوک رو دید که مثل شیری که گورخر شکار میکنه ، روی بکهیون افتاده و یونگی سعی داره از هم جداشون کنه .
با یه حرکت جونگکوک رو بغل کرد و با دست دیگه بکهیون که بلند بلند گریه میکرد رو بررسی کرد : یا خدا ! چرا انقد زخم و زیلی ای ؟ چیکار کردید شما ها ؟ دماغ تو چرا اینجوری شدههه !!
جیمین با عجز داد زد و جونگکوک رو زمین گذاشت .
تا چند دقیقه ی دیگه ، بکهیون با سر پایین روی مبل نشسته بود و جونگکوک بعد از اینکه چند بار روی پوشکش زمین خورد ، بالاخره تونست کنار برادرش بشینه و سرش رو پایین بگیره و یونگی سرش رو زیر کتابش گرفته بود و ریز ریز به ریخت آویزون جفتشون میخندید .
جیمین ، دست به سینه و با اخم روبروشون ایستاده بود : یبار دیگه دعوا میکنید ؟
_ نه
یکصدا گفتن و دماغشون رو بالا گرفتن .
_ دفعه ی بعد میسپرمتون دست بابا جونی ها ! حواستون باشه .
در واقع ، تنبیه بچه ها طبق قواعد جامعه به گردن آلفا بود ، اما نامجون از اول هم فرد کلیشه پرستی نبود و جیمین با خیال راحت و بدون ترس ، کاری که میخواست رو انجام میداد .
با دیدن صورت قرمز بچه هاش از گریه ، اون چهره ی عبوس رو با قیافه ی " آپا جیمینی مهربون " عوض کرد و دست هاشو باز کرد : حالا بیاید تو بغل آپایی !
.
.
.
آلفا از روی دستکش زمختش هنزفیری رو محکم تر توی گوشش فشار داد و به دلنشین ترین صدایی که براش توی دنیا وجود داشت گوش داد .
فایل صوتی مربوط به زمانی بود که سه تا توله کوچولو هاش با جیمین بازی میکردن و صدای خنده و جیغ و دادشون احتمالا کل خیابون رو گرفته بود و آلفا تمام مدت از دور با عشق نگاهشون کرده بود و تمام اون صدا هارو برای زمان تنهایی هاش ضبط کرده بود تا کمبود اون هارو حس نکنه .
BẠN ĐANG ĐỌC
^He is my moon^
Người sóiنامجون واقعا از زندگی ای که تونسته با جفتش بسازه راضیه و مطمئنه بچه هاش خوب بزرگ میشن . اما خب ... هیچوقت ممکن نیست حدس بزنید زندگی ممکنه چه چیزایی رو برای روز بعدتون آماده کرده باشه ! . . . کاپل : ناممین ، کوکوی ، چانبک ، جین×دختر ، یونگی×دختر ژان...
