چشمان امیدوار

560 110 20


این چپتر رو من تنهایی دو ماه پیش نوشتم ، دلم نیومد نفرستمش. هلیسا مومنت زیاد داره 😍

با صدای صحبت تو اتاقم هوشیار شدم . اما اونقدر خسته بودم که تنبلیم می اومد چشمام رو باز کنم.

_" اعلی حضرت من رو ببخشید ، تشریف آوردید من خواب بودم ."

_"آههه ... ایرادی نداره . برو اتاق خودتون بخواب ، فعلا بهت نیازی نیست ."

_"هر زمان که امر کنین من خودمو میرسونم."

صدای بسته شدن در اومد و بعد کشیده شدن چهار پایه صندلی روی زمین. بعد از چند دقیقه کلنجار رفتن با خودم پلک هام رو نیمه باز کردم . هری با لباس خواب و موهای به هم ریخته و پریشان که روی پیشانیش پخش شده بود با پلک های پف کرده روی صندلی کنار میز نشسته بود و سرش رو روی مچ دست چپش تکیه داده و با لبخند به من نگاه می کرد .

_" سلام هری ."

با صدای کشیده و خواب آلود گفتم و هری خندید.

_" پگاه صبحتون بخیر الیزابت . "

ابروهام رو بالا انداختم.

_" بنظر میاد دیشب شب شلوغی داشتین. "

با لحنی کنایه آمیز گفتم و هری بعد از اینکه منظورمو متوجه شد خندید.

_"آره ... شلوغ بود . شلوغ ترین مهمونی که تو عمرم داشتم. تا همین چند ساعت پیش تو تالار بودیم . همش خوشگذرونی و تفریح و دختر و ... نوشیدنی ... "

چشمام رو ریز کردم و سرم رو برگردوندم . "دختر؟!" چطور تونسته تو حالت بیماری من اینقدر بهش خوش بگذره . داشتم گر می گرفتم. هری دوباره خندید ، به نظرش چی اینقدر با مزست؟

_" نمیذاشتن آدم دو دقیقه به عشقش سر بزنه ! "

هری با صدای آروم و شیطنت باری گفت . عشقش! در عرض یک چشم بهم زدن پوستم از خجالت قرمز شد . و برای اینکه جلوی هری شرمزده نشم پتو رو کشیدم روی صورتم .

صدای بلند قهقهه هری توی اتاقم پیچید .

_" میگن سرخی نشونه ی سلامتیه ... حالا یعنی با یه حرف من اینقدر سریع حالت خوب شد دختر؟ "

هری سعی کرد منو دست بندازه و بنظر خودش خیلی با مزه بود چون خندش بند نمیومد . سریع پتو رو روی پاهام انداختم و به بالش تکیه دادم .

چشمام رو ریز کردم و به هری چشم غره رفتم .

_" نخیر! من هنوز سرم درد میکنه و انگار تو نمیخوای دست از بامزه بازی درآوردن برداری . "

_" اوه چرا . من میتونم جدی باشم ، وقتی که به اندازه ی کافی استراحت کرده باشم. الانم نمیدونم دارم چی میگم . "

_"حداقلش اینه که میدونم همیشه راستشو میگی . "

_"آره خوب چون جراتشو دارم و برام اهمیت نداره بقیه به چه کوفتی فکر میکنن . "

_" خوب چرا نمیری استراحت کنی ؟ "

_" اومدم استراحت کنم !"

_" اوه هری بس کن ، شوخی دیگه بسه . اینجا فقط یک تخت خواب هست . "

_" شوخی نمیکنم . اینطوری کابوس نمیبینی . من هیولاهای ترسناک رو ازت دور میکنم! نمیخوام برم اتاق خودم چون میدونم چی در انتظارمه و حوصله شو ندارم . میخوام فقط بخوابم . "

_" اینجا فقط یک تخت خواب یکنفرست . فکر نمیکنم بخوای رو زمین ... "

_" میتونم اینجا مراقبت باشم . اول اینکه من تصمیم گرفتم روی صندلی بخوابم و مشکلی هم با این قضیه ندارم . مگه اینکه بخوای دوستت ماریا رو این وقت صبح از بغل شوهرش جدا کنی تا مراقب تو باشه . هوم ؟ نظرت چیه ؟ "

شونه هام رو بالا انداختم ، وقتی هری تصمیمش رو گرفته دیگه نمیشه برای منصرف کردنش تلاش کرد .

_"ایرادی نداره . "

_" تو دختره ی خودخواه از خودراضی! چطور دلت اومد بزاری من رو صندلی بخوابم ؟ "

هری با چهره ای که انگار بهش توهین شده به صورت خونسرد من خیره شد. اونوقت من تیری که مدت ها تو دلم مونده بود رو پرتاب کردم .

_"همونطوری که وقتی توی اتاق تو زندگی می کردیم تو میگفتی تخت خواب پهن کن رو زمین بخواب!"

هری لب هاش رو بهم فشار داد و حرص خوردن قیافش رو شکل بامزه ای کرده بود .

_" خیلی خوب ، باشه بعدا نوبت منم میرسه . فعلا مثل یه شیر خسته ام که خانواده اش میتونه هر گازی ازش بگیره . "

سر هری از بین دستاش سر خورد و روی بازوهاش که به میز تکیه داده بود افتاد ، و بعد از لحظاتی ، مثل یک بچه خوابش برد. من چیزی نگفتم و بی سر و صدا دراز کشیدم و همونطور که به صورت خواب آلود و آشفته هری خیره شده بودم از هوش رفتم .

LovelandRead this story for FREE!