بر می گردیم!

1.2K 140 15

داستان همچنان از نگاه لیام :

قرار بر این شد که جواهرات رو به همراه کاروان خودمون بیاریم. محصولات دیگه مثل غلات و میوه ها رو به مرور خارج می کنیم. وقتی کارل همه برده ها رو در یک صف منظم به زنجیر کشید ، چند نفر از بهترینارو انتخاب کردم و به همراهش فرستادم که تا وینتر بره . چون همراهی کاروان ما با صدها برده پیاده سرعتمونو کم میکنه.

اون برده ها قبلا مثل خانواده سلطنتی زندگی می کردند در حالی که مردم ما سال هاست که تو کثافت می لولند . زندگی خوش حق ماست نه اون نازپرورده ها!

با زدن شلاق رو تن لخت برده ها بهشون سرعت بخشیدم ، عین حلزون ها راه میرن! حالا چند فرسخی که تو بیابون پیاده روی کنند ، حالشون حسابی جا میاد!
چاقالوهای شکم گنده! خیلی دوست دارم شکمشون رو پاره کنم ولی به قول نایل اینا تو بازار سیاه راحت فروخته میشن.

وقتی آخرین نفرشون پشت تپه ها از دید ناپدید شدند ، دیدم یک سوار با گرد و خاک داره به تاخت بهمون نزدیک میشه. اون سراپا سیاه پوش بود ، مثل یک نینجا . در یک دستش افسار اسب بود و در دست آزادش یک شمشیر بلند بود . هنگامی که سوار از تاخت دست برداشت بنظر میومد که اسبش از حال رفت.

_"قربان!"

یک نشان سیاه و قرمز رو بهم نشون داد . اون جاسوس کشور خودمون وینتر بود!

_"چه خبره؟"

_"من اطلاعاتی دارم که نشون میده عموی اعلی حضرت و برادر پادشاه پیشین در حال انجام دادن توطیه ای هست"

_"بنال ببینم"

_"اون در غیاب اعلی حضرت مخفیانه جلساتی با چند نفر از مقامات عالی رتبه داشته و یک گروه مخفی تشکیل داده"

اون داشت با نفس نفس حرف می زد و به دلیل نفس کم آوردن پشت سر هم سرفه می کرد.

_"کارت خوب بود. برو یه آبی به دست و روت بزن ، اینم پاداشت"
یک کیسه پول دادم بهش و سریع خودمو رسوندم نزد عالیجناب هری.

مشغول بررسی نقشه جغرافیایی اسپرینگ بودند . کشوری که دیگه وجود نداره.

اجازه ورود گرفتم تا مطلب مهم رو خدمتشون گزارش کنم.
_" عالیجناب! جاسوسمون در وینتر خبر داده عموی شما در وبنتر در نبودتون مشغول پی ریزی یک توطیه است"

چشماش رو از نقشه پوستی کند و به من خیره شد.

_"خوب؟"

_"ما باید برگردیم قربان ، باید اون مردک رو سرجاش بشونیم."
طوری گفتم که انگار کاملا واضحه.

دو تا دستشو برد پشت گردنش و سرشو ماساژ داد و بعد چشمهاشو مالوند ، نفس بلندی کشید . فکر کنم دیشب خواب کاملی نداشتن.

_"خب سریعا مقدمات رو آماده کن تا چند ساعت دیگه راه می افتیم"

_"اطاعت امر"

_"برده ها رو چی کار کردی؟"

_"همراه کارل فرستادمشون به وینتر"

_"کار خوبی کردی. می تونی بری"

_"چشم عالیجناب"

وقتی از چادر عالیجناب رفتم بیرون نفس بلندی کشیدم . وقتی در جوارشون هستی احساس خفگی بهت دست میده!

به مهتر گفتم همه اسب ها رو به سرعت زین کنه و آماده . دستور دادم چادر ها رو بکشن و آذوقه ها رو جمع آوری کنن برای سفر فوری .

در حین این که دستورات لازم رو میدادم نایل با موهای طلاییش که زیر نور آفتاب سفید شده بود و برقش چشمت رو کور می کرد پیداش شد.

_"اوووم ... دارین جمع می کنین؟"
دهنش پر بود.

_"بله . یک بازگشت فوری پیش اومده . برو نظارت کن همه کارها رو درست انجام بدن ."

_"اوووم ... باشه.باشه"
خواستم بهش بگم اینقدر دهنشو با خزعبلات پر نکنه ولی میدونم که فایده ای نداره اگه بهش بگم.

زین رو پیداش کردم . ازش خواستم به سربازا یه نظمی بده . اون چیزی نپرسید و رفت پی کارش .
با پشت دستم عرق پیشانیم رو پاک کردم. حتی یک باد کوچیک هم نمیاد و بدنم آبشار عرق شده.

رفتم سراغ چادر پرنسسه و با کمال تعجب دیدم اون دو تا گاگول عین دو تا بچه نشستن و به حرفای دختره گوش میدن! باید از همون گوشا آویزونشون کنم.

_"اگه الان آسمون به زمین برسه مطمینم شما احمقا حتی متوجه نمیشین! چون مثل دو تا بچه دارین چرت و پرت گوش میکنین"

با فریاد گفتم تا حرفام تاثیر خودشو بزاره و البته گذاشت، خودشونو جمع کردن و خبردار وایسادن .

_"من چرت و پرت نمیگم!"

اون دختره جدیه؟ چه اهمیتی داره که اون چی میگه؟! میخواد اون روی منو بالا بیاره؟

_"ببرینش سوار اسبش کنین ، باید سریع تر راه بیافتیم"
با حالت دستوری گفتم و منتظر شنیدن اطاعتشون نشدم.

وقتی همه روی اسب هاشون با نظم خاص کنار هم جمع شدند به راه افتادیم .
این قراره سه روز طول بکشه اگه همه با تاخت بریم . بدون توقف....

LovelandRead this story for FREE!