از نفس نفس زدن پسر کوچیک‌تر تکخندی زد و دستی به پیشانیش کشید.

_واقعا که دیوونه‌ای...نمیتونم درک کنم چجور موجودی هستی...حتی دلت برای کسی که اذیتت می‌کنه هم میسوزه!

_دلم نسوخت...فقط چون امشب به مامانم لطف کردی منم دارم بهت لطف میکنم...

_بهم لطف میکنی؟ چجوری مثلا؟!

وقتی دید فلیکس داره دوباره گستاخ میشه پروسه لاشی بازیش رو شروع کرد و با لحن منحرفانه‌ای چند قدم فاصله‌ی بینشون رو طی کرد و بهش نزدیک شد.

از اون سمت هم ولی فلیکس اجازه نداد زیاد بهش نزدیک شه و چند قدم شوکه ازش فاصله گرفت.

_میشه اینجوری نکنی؟

با حس بدی که یهویی از چان گرفته بود بلند اعلام کرد و خنده‌ی از روی لذت چان رو از صورتش پاک کرد و نگاه متعجب چان روی چشم‌های براقش که خیس شده بود فیکس شد.

واقعا داشت بخاطر افکار آزاردهنده‌ای که تو سرش داشت اذیت میشد و این کارای چان فقط باعث میشد بیشتر گیج و اذیت بشه.

_لیکس؟!

با صدا شدنش توسط پسر بزرگ‌تر فقط سریع از روبروش محو شد و جلوتر راه افتاد.

چان هم پشیمون و گیج به دور شدنش خیره شد و فوری قبل از اینکه خیلی از هم فاصله بگیرن دنبالش راه افتاد.

_وایسا...

بلند گفت و وقتی دید فلیکس جواب نمیده قدم‌هاش رو بلندتر برداشت و دست دراز کرد و محکم از بازوش گرفت و متوقفش کرد.

فلیکس اما در تلاش برای مخفی کردن صورت قرمزش از پسر بزرگ‌تر سرش رو تا آخرین حد چرخوند تا بیشتر از این خجالت زده نشه.

چان هم در تلاش برای دیدن صورتش با حالتی عصبی محکم چونه‌اش رو گرفت و صورت پسر کوچیک‌تر رو با شدت سمت خودش برخلاف مقاومت‌های فلیکس نگه داشت و عصبی به دماغ قرمز و چشم‌های خیسش نگاه کرد.

_یوووووا وول کون...

فلیکس که بخاطر فشار انگشت‌های چان لب و لوچه‌اش جمع شده بود و دردش گرفته بود بزور با صدایی که از بین لب‌هاش زور میزد تا خارج بشه گفت ولی فایده‌ای نداشت چون چان همون طور عصبی فقط نگاهش میکرد.

_یاااااا...

بالاخره با داد بلندی و سیخ شدن روی نوک پاهاش از درد پسر بزرگ‌تر رو مجبور کرد ولش کنه و با شدت به عقب فرار کنه.

نگاه چان روی رد انگشت‌های خودش روی صورت پسر کوچیک‌تر میخ شد و چنگی لای موهاش انداخت.

_معذرت می‌خوام...

_چرا اینجوری می‌کنی؟ رفتارت وحشتناکه...کاری می‌کنی بعضی اوقات از دوست شدن باهات پشیمون بشم...خیلی دردم اوممممد...

✨Crisis of twenty years ✨Nơi câu chuyện tồn tại. Hãy khám phá bây giờ