شمارهی پدرش رو گرفت و بلافاصله تهچان جواب داد..
" رادار ها میگن توی گولو موندی در صورتی که کشتی روی آبِ..."
تهچان درحالی که منتظر جواب پسرش بود، دوباره به سیستم های مقابل و رادار هایی که مخصوص گنگشون طراحی شده بود و حالا به نامجون مرتبط بود، نگاه میکرد..
جیپیاسی که موقع ماموریت همیشه همراه نامجون بود تا از مبدا مشخص باشه کجاست و چیکاد میکنه..
بحث امنیت بود..
چیزی که هیچ وقت سوکجین راضی به انجامش نشد و اهمیتی به امنیت و قوانین گروه نمیداد..
" وقتی کشتی به بندر رسید خودتون سراغش برید.. از گمرک خارجش کنید و تمام کارهاش رو به عهدهی خودتون میذارم.."
نامجون خودشو موظف به توضیح نمیدید..
حالا خودش همه کارهی گنگ بود و حتی پدرش رو ادم حساب نمیکرد که بخواد بهش جواب پس بده!
اون قدری بیحوصله بود که نخواد این تماس رو کشش بده..
" جریان چیه نامجون؟.. دردسری درست شده که با کشتی برنگشتی؟.."
" باید از یه چیزی مطمئن بشم.. فقط نمیخوام کسی به جز افرادمون بفهمن توی گولو موندم.. شما هم رادار هارو از کار بندازید چون نمیخواد هیچکس هیچ ردی ازم بزنه.."
تهچان به پسرش اعتماد داشت..
میدونست برخلاف عقلش تصمیم نمیگره پس بهش احترام گذاشت و توی ذهنش ثبت کرد که گفتههاش رو عملی کنه..
" انجامش میدم.."
تهچان جواب داد و لحظهی بعد تماس قطع شد..
باید هرچه سریع تر به بندر میرفت تا کشتی رو آزاد کنه..
______________________
چشمهای تارش رو به اطراف میچرخوند تا نشونهای از نور پیدا کنه..
گلوش خشک بود و نمیتونست حنجرهش رو وادار به حرکت کنه..
حس میکرد تمام بدنش بیحس شده و نمیتونست چیزی رو تشخیص بده..
" بکهو!.. دکتر.. دکتر لطفا بیاین.. بهوش اومده.."
صدای آشنایی که تا لحظهی اخر همراهش شنیده بود رو تشخیص داد..
ولی فرصت فکر کردن به گذشته رو نداشت وقتی نوری مستقیم به ترتیب به چشمهاش برخورد کرد و باعث شد از شدتش پلکهاش رو روی هم بذاره ولی انگشت دکتر این اجازه رو بهش نمیداد..
" حالش بهتره ولی باید امشب ازش پرستاری کنی.. "
مردی که با تی شرت معمولی و تتو هایی کل بازوهاش تا گردنش رو کاور کرده بود درحالی که اسم دکتر رو یدک میکشید به رن گفت..
با لحن خشک و بیروحی که باعث شد بکهو سرش رو بچرخونه و اینبار به دکتر و رن نگاه کنه..
نزدیک تختش ایستاده بودن و لازم نبود زیاد فکر کنه..
اینجا باید یه طبقه پایین تر از زیر زمینی باشه که با بوکسر مبارزه میکرد..
جایی که مبارزه کننده هایی که زخمی میشدن رو میاوردن تا با معاینهی کوچیکی از زنده بودنش باخبر بشن و اگه دکتر تتویی و زخمت تشخیص میداد علائم حیاطی از مبارزه کننده ندیده، همونجا به دستور رئیس دارک رویال جنازهش رو سر به نیست کنن..
به هرحال دارک رویال یه زیرزمین با رینگهای غیرقانونی و بوکسرای نامبر وانی داشت که دلش نمیخواست لو بره!..
ESTÁS LEYENDO
⭕ Silver Devil ⭕
Fanfiction+ به الهههای یونانی اعتقاد داری؟.. دقیقا مثل آفرودیت زیبایی.. مثل آتینا عقلهارو میدُزدی.. مثل آرتِمیس چشمای نقرهایت میدرخشه.. ولی به این هم اعتقاد داری که الههها یه روزی محو میشن؟.. ⭕⭕⭕ _ کسیرو از جهنم بترس...
