سالن بعد از رفتن نامجون، تو سکوت کوتاهی فرو رفت و اکثر مهمان ها خیره به سوکجین و در بسته‌ای که نامجون ازش خارج شده بود، بودن...
سوکجین بی اهمیت به چشم هایی که روش بود، دستی برای خدمتکار بالا آورد و بلافاصله گلَس وودکای مرغوبی بین انگشتاش بود..
لیوار پایه بلند و باریک، بین انگشتاش فشرده میشد و تو ذهنش تفکرات مزخرفی میپیچید...
ترس از پس زده شدن..
ترس از عدم اعتماد..
ترس از دیده نشدن و توجهی رو جلب نکردن...
همه‌ی اینا تو نگاه نقره ای رنگش میچرخید و کلافه‌ش میکرد...
دست خودش نبود..
سالها بود که از سن بلوغش میگذشت و بنابر صورت زیبا و بدن ظریف و مردونه‌ش که تضاد جذابی داشتن، مورد توجه خیلیا قرار میگرفت ولی وقتی یکم متوجه میشد که برای حداقل یک نفر ارزشی نداره، نگران میشد..
کسی که سالها مثل آفردویت توسط اطرافیانش پرستش شده بود، حالا انقدر راحت یه نفر بهش اهمیتی نمیداد....

البته تا حد زیادی هم به رفتار های دو وجهی پسرعموش شک داشت...
طوری که یه زمانی نامجون نگاهش میکرد ولی اون بی‌حس و بی‌اهمیت بودن توی نگاهش تضاد عجیبی داشت...
یا طوری که تحت تاثیر رفتار های بی‌پروای سوکجین قرار میگرفت ولی در آخر چیزی از خودش نشون نمیداد...
اینها نیاز به فکر بیشتری داشت و سوکجین حوصله‌ی تجزیه و تحلیل کردن نداشت!..

* ما...به...زانو...درش...میاریم...*

*خودت رو نباز....*

*ما راه زیادی در پیش داریم معبود زیبای من...*

*ما مثل هَکِیت ( hecate )* جادوشون میکنیم..*

* ما خیلی آهسته مثل آتِنا ( athena )* عقل هاشون رو میدزدیم..*

* و مثل همیشه بدون اینکه اونا متوجهمون بشن، مثل نِمِسیس ( nemesis )* بهشون ضربه میزنیم...*

* مسیح همیشه به شیطان...میبازه.....*

____________

نامجون با قدم های بلند سالن مجلل مهمونی رو ترک کرد..
سرش بخاطر تفکرات بیهوده درد میکرد و وقتی که سوکجین با چشمهای روشنش اسکنش میکرد، حس اینو داشت که تمام دیوار ها و ستون‌های طلاکوب شده‌ی عمارت دارن بهش حمله میکنن...
این طور نبود که سوکجین اولین کسی باشه که بهش اهمیت میده و خیلی وقتها میدونست که توی نگاه پسر کوچیک‌تر جز یه هوس نیست...
نامجون از نزدیک نشدن به پسرک هدف داشت‌...
از بی‌تفاوت بودن نسبت به تمام دلبری های پسر کوچیکتر، دلیلی برای خودش داشت ولی میدونست اونقدر درونگرا هست که نخواد برای کسی خودش و یا دلایلش رو توضیح بده..

قدم زنان از بین افراد کمی که توی حیاط خلوت، سیگار میکشیدن گذشت و به پشت ساختمان رسید..
وارد آلاچیق کوچیکی که وقتی بچه بودن، توش قائم میشدن تا پدر و مادرشون رو غافل گیر کنن، شد و به دیوار سیمانی و نیمه کهنه‌‌ش تکیه داد..
اهمیتی به کثیف شدن کتش نداد و سرمای هوا هم باعث میشد برای جلوگیری از یخ زدن دستهاش، اونا رو به داخل جیب شلوارش ببره..
اطراف آلاچیق پر از بوته های گل رز بود که حالا تماما خشکیده بودن و روی همه‌ی بوته ها برف و یخ نشسته بود...
باید به پدرش میگفت سفارش گلهای رزی رو بده که توی برف و یخبندون هم بتونن خودشون رو سالم نگه دارن و خشک نشن...
به نظرش ترکیب رنگ سرخ بوته‌های گلهای رز، با سفیدیه برف که زیر نور ماه کریستال های دونه های برق میزنن، بیش از اندازه خارق‌العاده میشد....

⭕ Silver Devil ⭕Where stories live. Discover now