یه روز معمولی که زندگیم برای همیشه تغییر کرد

30.5K 2.5K 274
                                        

تهیونگ:

طبق معمول، تنهایی اومده بود همون بار همیشگی. به خاطرِ همون مشکلات همیشگی رو آورده بود به همون نوشیدنی همیشگی.همه چیز مثل همیشه بود.تکراری و کسل کننده.ولی می دونی قبل از اینکه یه اتفاق بزرگ توو زندگیت بیفته، دقیقا قبلش، چی میشه؟!چند روز قبل یا حتی چند دقیقه قبل از رخ دادن اتفاقی که زندگیتو برای همیشه تغییر میده؟!هیچی!دقیقا هیچی!همه چی مثل همیشه به نظر میاد تا لحظه ای که این اتفاق رخ بده. اون آدم سر راهت قرار بگیره، نگاهت به اون نگاه گره بخوره و دلت جوری بلرزه که مطمئن باشی زندگیت برای همیشه تغییر کرده.که مطمئن باشی بزرگترین اتفاق زندگیت در حال رخ دادنه و تو نه میخوای و نه میتونی جلوشو بگیری.شاید به خودت اعتراف نکنی. شاید پشت نقاب "نمیدونم چرا اینجوری شدم" قایم شی ولی ته دلت و ذهنت میدونی که گرفتار شدی.چرا میگم گرفتار؟ چون عشق دردسره! یه دردسر شیرین!یه جور اعتیاد و معشوق یه جور ماده مخدر!میدونی که برات ضرر داره ولی وقتی ازت دوره همه ی بدنت درد میگیره. سلول به سلولت میخوادش. اون سم لعنتی رو نه به اجبار، که با کمال میل و نه از روی ناآگاهی، که با آگاهی کامل تا آخرین قطره سر میکشی و اجازه میدی سلول به سلولت رو، ذره به ذره وجودتو آلوده کنه. جوری که میخواد کنترلت کنه و جوری که میخواد از پا درت بیاره!ترسناکه نه؟!معلومه! هرکسی مردِ این راه نیست ولی وای که اگه کسی جرات کنه و به این درد و لذت توامان تن بده.زندگیش زیر و رو میشه. حقیقت رو میبینه. نه واقعیتی که ما میبینیم. نه! حقیقت رو. حقیقت عشق رو. حقیقت زندگی رو. حقیقت دوستی و انسانیت رو.امروز برای liam یه روز معمولیه. تکراری و روتین ولی احتمالا آخرین روز تکراری و معمولی زندگیشه حداقل تا چند ماه آینده ولی خودش این‌رو نمیدونه. دقیقا مثل همه ی ما!درحالیکه لیوان نوشیدنی همیشگی‌ش رو بالا میبره، نگاهش به مرد مستی میفته که پسرکی رو به سمت یکی از اتاقا میکشونه.این اولین بار نیست که همچین صحنه ای رو توی زندگی 22ساله ش میبینه ولی این صحنه دو تا فرق اساسی داره:1پسرک خیلی کم سن و ساله و قطعا زیر سن قانونی2پسره واقعا داره مقاومت میکنه. نه مثل بقیه هرزه هایی که فقط ادای مقاومت درمیارن یا ناز میکنن. نه! واقعا وحشت زده و مظلوم به نظر میاد!این دلایل میتونن باعث شن کیم تهیونگ یکم بیشتر از همیشه به این صحنه تقریبا تکراری خیره بشه و در نهایت تصمیم میگیره یکم کنجکاوی به خرج بده:_ببخشید آقایون؟ می تونم کمکتون کنم؟!مرد مست محکم میکوبه تخت سینه ش و هلش میده عقب: سرت به کار خودت باشه بچه قرتی!_ اوه! این یارو واقعا بی اعصابه! اصلا من‌رو چه به این فضولیا؟تهیونگ با خودش فکر میکنه ولی دقیقا لحظه ای که تصمیم میگیره برگرده سرجاش، پسرک به مچ دستش چنگ میزنه. ترس و معصومیتی که تو چشمای اشکی و درشت پسر میبینه، مطمئنش میکنه اینجا یه چیزی درست نیست!مرد مست پسرک رو سمت خودش میکشه و از تهیونگ جداش می کنه: پسره هرزه و به داخل اتاق هلش میده!تهیونگ نمیدونه چیکار کنه. توی همه زندگی‌ش این همه معصومیت و زیبایی یه جا ندیده بود ولی اون که سوپرمن نیست!برمیگرده سر جای همیشگی ش. بارمن یه نوشیدنی دیگه جلوش میذاره: پسره رو باباش به رئیس لی فروخته. لاله! حرف نمیزنه ولی خوشگله. اولش قرار بود حالاحالاها فقط نوشیدنی سرو کنه که به این فضا عادت کنه و بعدش آموزشش بدیم برای سرویس دادن ولی اون مرتیکه یه رقم خیلی کلونی به رئیس لی پیشنهاد داد و پسره رو خرید. حتی طاقت نداره تا خونه ببردش! میخواد همینجا ترتیبش‌رو بده!مغز تهیونگ داشت سوت می کشید: خرید و فروش برده جنسی؟ اونم توو همیشگی ترین پاتوق زندگیش؟! و اون هیچ وقت حتی کوچکترین چیزی هم نفهمیده بود درباره ش؟!برای همینه که هیچکس توی خانواده کیم، تهیونگ رو جدی نمیگرفت. پسر هنرمند و مهربونی که زشتی های دنیارو نمی بینه و البته با روحیه حساسش کمکی هم برای بیزینس خانوادگی و شاید کثیف کیم محسوب نمیشه.ازجاش پرید.تهیونگ خودش شخص خاصی نبود مخصوصا حالا که زندگیش‌رو از پدرش جدا کرده بود تا بره دنبال رویاهای خودش. نه رویاهای پدرش! ولی لی که اینو نمیدونست. نمیدونست کوچیکترین پسر آقای کیم، راهش‌رو از پدرش و قدرت وثروت افسانه ایش جدا کرده. هنوز میتونست از قدرت اسم پدرش به نفع خودش استفاده کنه.پس با نهایت سرعت و عصبانیت خودشو رسوند به دفتر رئیس لی. نگران بود توو این فاصله اون مردک دیوونه بلایی سر اون بچه بیاره!در اتاق رئیس رو باضرب باز کرد و فریاد زد:_ میخوامش.‌ من اون پسره رو میخوام لی. دو برابر قیمت اون مردک.رئیس لی با تعجب به پسر کیم بزرگ نگاه میکنه:_آقای کیم! کدوم پسره؟!تهیونگ تازه متوجه میشه از نگرانی واسه پسری داره دیوونه میشه که حتی اسمشم نمیدونه!_همون لاله_متاسفم آقای کیم ولی اون‌رو فروختم. شما هیچوقت برده...تهیونگ حرف رئیس رو با نیشخند قطع می کنه._سه برابر، لی! خودت یه جوری درستش کن میدونم که میتونی.ابروی لی بالا میپره، سه برابر؟! وسوسه کننده ست:_الساعه آقای کیم. امر، امر شماست._چند تا نگهبانم بفرست از اون اتاق بیارنش بیرون قبل از اینکه اون مردک بهش دست بزنه. سریع باش.و جمله آخر رو بلندتر فریاد میزنه.به محض اینکه دست لی به سمت تلفن میره، تهیونگ از دفتر لی بیرون میزنه تا خودشو به اتاق برسونه.(خدا کنه خیلی دیر نکرده باشم.)یه نگهبان که واضحا از لی دستور گرفته، در اتاق‌رو میشکنه و تهیونگ وارد میشه.پسرک برهنه روی تخت افتاده، دست و پاش به تخت بسته شده، صورتش از رد اشک‌هاش خیس و کثیفه. چشم‌هاش با کراوات بسته شده و صدای هق هق گریه ش توی لباس زیری که توو دهنش چپونده شده، خفه میشه.روی پوست سفید بدنش، رد خون و سرخیِ شلاقی که توی دست مرد مسته مشخصه.مرد از شکسته شدن ناگهانیه در جا خورده. تهیونگ از غفلتش استفاده میکنه و مشت محکمی توو دهنش می کوبه و پرتش میکنه کنار. در حالیکه به سمت پسرک روی تخت میره،‌ به نگهبان علامت میده که به مرد رسیدگی کنه.پسرک از ترس و درد تقریبا بیهوشه. تهیونگ از شر کراوات و لباس زیر راحت میشه._تموم شد. آروم باش. من اینجام. دیگه نمیذارم کسی اذیتت کنه. تموم شد. آروم.و مشغول باز کردن دستبندها میشه.........................................................................این اولین فیک منه. همیشه فقط خواننده بودم و این بار تصمیم گرفتم خودمم نوشتنو امتحان کنم.کلا خیلی چیزا نمیدونم. درباره پابلیش کردن داستان توو واتپد.نمیدونم چجوری باید داستانم‌رو پروموت کنم ک تعداد بیشتری بخوننش. اگه بلدین، بهم بگین راه‌هاش‌رو.کلا خیلی به کمک ها و راهنماییاتون نیاز دارم.ایده ی اولیه داستان خاص و منحصر به فرد نیست و مثل زندگی ته،.خیلی‌م معمولی و تکراریه ولی تموم سعیم‌رو میکنم که روند داستان و شخصیت پردازی ها و دیالوگ ها، داستانم‌رو از بقیه متمایز کنه همونطور که تلاش ها و انتخاب های ما زندگی معمولی‌مون‌رو خاص ومنحصر به فرد میکنه.

........................................................................

این اولین فیک منه. همیشه فقط خواننده بودم و این بار تصمیم گرفتم خودمم نوشتنو امتحان کنم.

کلا خیلی چیزا نمیدونم. درباره پابلیش کردن داستان توو واتپد.
نمیدونم چجوری باید داستانم‌رو پروموت کنم ک تعداد بیشتری بخوننش. اگه بلدین، بهم بگین راه‌هاش‌رو.

کلا خیلی به کمک ها و راهنماییاتون نیاز دارم.

ایده ی اولیه داستان خاص و منحصر به فرد نیست و مثل زندگی ته،.خیلی‌م معمولی و تکراریه ولی تموم سعیم‌رو میکنم که روند داستان و شخصیت پردازی ها و دیالوگ ها، داستانم‌رو از بقیه متمایز کنه همونطور که تلاش ها و انتخاب های ما زندگی معمولی‌مون‌رو خاص ومنحصر به فرد میکنه.

امیدوارم ارزش خوندن داشته باشه و دوستش داشته باشین.
ممنونم((:
Setared

The Change ( Completed )Where stories live. Discover now