(یاقوت سرخ)
❥⋅•⋅•┈┈┈┈⋅•⋅•⋅❥
_به صدای قلبت گوش کن و هرکاری که گفت، همون کارو انجام بده
+از اعتماد کردن به قلبم پشیمون نمیشم؟
_اعتماد به قلبت پشیمونی میاره و اعتماد به عقلت حسرت...تو کدوم و ترجیح میدی؟
+به قلبم گوش کردم...
_خب...چی گفت؟
+میشه بغلت...
جیمین به عقب چرخید و با دیدن راهزنهایی که حالا فاصله زیادی با اونها نداشتن، لعنتی به شانس گندش فرستاد.. دیگه فرار فایده ای نداشت، پس دختر رو پشت خودش فرستاد و آستین های گشاد و بلندش رو بالا زد... مشت هاش رو مقابل صورتش گرفت و درحالی که هرلحظه آماده حمله بود، داد زد...
+چی از جون ما میخوای؟
مرد هیکلی و قد بلندی که سردسته اون گروه به نظر میرسید، نیشخند تمسخر آمیزی زد و دندون های سیاه و داغونش رو به نمایش گذاشت...
_جونت رو میخوایم!
اخمی کرد و نفسش رو با استرس بیرون فرستاد... این طور که به نظر میرسید گفت و گو هیچ فایده ای نداشت و.... این دیگه چه دنیای لعنت شده ای بود! .
بزاقش رو مضطرب فرو داد.. قدمی به جلو برداشت و با دست هایی مشت شده به سمت راهزن هجوم برد، اما دست بزرگ مرد به راحتی مشت پسر رو بین انگشت هاش قفل کرد...
+آخ.. ول کن... درد داره خپل!
با فشاری که مرد به دستش وارد میکرد، نالید و دندونهاش و روی هم فشرد... برای رهایی دستش از بین انگشت های مرد تلاش میکرد که فکری به ذهنش رسید... لی جیمین یه اشراف زاده بود... پسر وزیر جنگ پس شاید... شاید اون مرد احمق با فهمیدن این حقیقت دست از سرشون برمیداشت!
+هی تو... هیچ میدونی من کیم؟!
مرد اما درحالی که فشار دستش رو بیشتر میکرد، نیم نگاهی به پشت سر جیمین انداخت و با دیدن فردی که انتظارش رو میکشید نیشخند عمیق تری زد... البته که اون پسر رو به خوبی میشناخت...
جیمین با ترس چشم هاش رو بست و منتظر موند تا مشت دردناک مرد روی صورتش فرود بیاد، اما در عوض نیرویی از پشت اون رو به عقب کشید و باعث شد با شدت روی زمین بیوفته...
شوکه پلک هاش رو از هم فاصله داد و به نمایش مقابلش خیره شد... راهزن حالا با مرد دیگه ای درگیر شده بود... غریبه ای که صورتش رو نمیدید، اما لباس هایی ابریشمی به تن داشت و حرکاتش سریع و دقیق بود... شمشیرش رو ماهرانه به حرکت درمیآورد.. قدرت خودش رو توی مبارزه به نمایش میگذاشت و درآخر، طولی نکشید که درگیری به پایان رسید...
خیره به راهزن هایی که حالا پا به فرار گذاشته بودن، از روی زمین بلند شد و خاک روی لباسش رو تکوند... لبخند متشکری زد و خطاب به مردی که یه جورایی نجاتش داده بود، گفت...
+واقعا ازتون ممنونم... اگه شما نبودین....
اما جملهاش نیمه تموم موند، وقتی که مرد برگشت و نگاهش قفل اون چشم های آشنا شد.... نفس توی سینش حبس شد و قلبش، برای لحظه ای از تپش ایستاد... چیزی که مقابل چشم هاش میدید رو نمیتونست باور کنه.. نه... امکان نداشت... امکان نداشت خودش باشه... چطور... چطور ممکن بود اون آدم با همون چهره و همون چشم ها، درست مقابلش ایستاده باشه؟!
بهت زده مردمک های لرزونش و روی مرد مقابلش چرخوند و قدمی جلو رفت... شوکه، ناباور و حیرت زده... چطور ممکن بود؟!
+ته...تهیونگ؟!
Oops! This image does not follow our content guidelines. To continue publishing, please remove it or upload a different image.