¡Ay! Esta imagen no sigue nuestras pautas de contenido. Para continuar la publicación, intente quitarla o subir otra.
صدای باد پر فشاری که بین درخت ها حرکت میکرد شرایط رو توی دل شب و با اون هوای سرد ترسناکتر میکرد.
به عقب نگاه نمیکرد.
فقط میدوید...
نمیدونست چند ساعت که داره با تمام قوا میدوه.
چند ساعت؟ شاید چند روز بود؟
نمیدونست.
حتی یادش رفته بود چرا داشت انقدر با عجله میدوید.
باد موهاش رو نوازش میکرد، ولی بهش حس خوبی نمیداد.
بیشتر سردش میشد.
ترسش بیشتر میشد. اون ترسیده بود.
ضربان قلبش به شدت بالا بود ولی بخاطر این دویدن ها نبود.
از درون چیزی بهش میگفت که در خطره و باید با تمام توانش از اینجا دور بشه.
بدوه و بدوه تا شاید به جایی برسه.
قطرات بارون با صورتش برخورد میکرد و دویدن رو براش سخت تر میکرد.
قطرات بارون مثل نیزه هایی بودن که داشتن به سمتش حرکت میکردن.
میتونست حس کنه پاهاش زخمی شدن و دارن انرژیشون رو از دست میدن.
ولی نه.
اون باید میدوید. هنوز برای متوقف شدن زود بود.
نمیدونست چرا ولی این بنظر بهترین کار میومد.
تا چشم کار میکرد درختای بلند و یک شکل میدید. حتی امکانش بود که تمام این مدت داشت دور خودش میچرخید و قرار نبود به جایی برسه.
پاهاش انگار میخواستن از جا کنده بشن و بدنش درد عجیبی داشت.
بلاخره انرژی پاهاش تموم شد و با فشار زیادی روی زمینی که بخاطر بارون گلی شده بود پرتاب شد.
چشماش رو به آسمون ابری بالاش داد.
حس غریبی داشت....
اینجا کجا بود؟ چرا داشت میدوید؟ چرا از هیچ چیزی خبر نداشت؟
ESTÁS LEYENDO
Golden Lycaon
Hombres Loboصدای باد با صدای درد تغییر شکل استخوناش ترکیب شده بود. نمیدونست چرا انقدر درد توی بدنشه. ناخون هاش با تمام فشار به زمین کشیده میشد و از شدت درد زیاد فریاد میزد. صداش توی ذهنش پیچیده میشد. این تغییر شکل مثل همیشه نبود. اینبار تغییر شکل میداد تا حقش ر...
