chapter 1

41 3 2
                                        

چشمام رو باز کردم باورم نمیشه انقد زود اثر اون قرص های لنتی رفت به ساعت نگاه کردم دو صبح‌ بود. هشت ساعت گذشته بود چقد سریع من باز هم یه مشت قرص دیگه برداشتم و خوردم.

زندگیم خیلی وحشتناکه همه چیز سیاه و سفیده انگار یه فیلتر رویه چشمم گذاشتن و عین یه مرده به اطرافم نگاه میکنم اره زندگیه من بدون اون اینجوریه اون یه رویا بود که خیلی زودتر از اینکه بفهمم تموم شد.

هفت ماه قبل
_ تابستون تموم شد چقد زود خدایا باورم نمیشه من حتی نصف کار هایی که واسشون برنامه ریزی کرده بودم رو نکردم!
+ کلی به خدا اگه همین الان خفه نشی پرتت میکنم تو خیابون
_ هی چیل دود من که چیزی نمیگم ولی تو این فکرو نمیکنی ؟
_ نمی‌دونم واسم مهم نیست تابستون مدرسه تعطیلی همش واسه من یه جوره.
+اره فاک چجوری یادم رفت دارم با یه ربات حرف میزنم

واسه این حرفش یه بالش محکم به سمتش پرت کردم. و اون خندید.
کلی دوستمه ینی تنها دوستی که دارم نمی‌دونم ولی ازش خوشم میاد یکم پر حرفه و با این بزور کنار میام اون دختر قابله تحملیه نسبت به بقیه .
_هی نورا تو نمیخای چیزی بخوری دارم ساندویچ درست میکنم
این صدایه داداشم لوکه اون آشپزی دوست داره و کلی دوستم روش کراش داره و الان مطمئنم  لوک تصمیم گرفته آشپزی کنه تا مخه کلی رو بزنه چون ازش خوشش میاد  و تو جوابش داد زدم
+لوک الان کلی میاد بهت کمک می‌کنه.
دیدم کلی از دستم عصبانی شد و گفت:
_ چرا اینو بهش گفتی
+ خب میتونی نری

ولی اون از خداشه و من می‌دونم و پس اون سریع پاشد موهاشو مرتب کرد و لباسشو چک کرد یکم به لبش رژ زد و رفت و منم تصمیم گرفتم یکم فیلم نگاه کنم.

زمان حال
بیدار شدم نه دوباره نه نمیخام بیدار شم لعنت بهش پاشدم رفتم پایین چشمام حالت خماری داشتن و بدنم درد میکرد وقتی رفتم پایین دیدم کلی رویه داداشمه و دارن همدیگرو میبوسن بی تفاوت از کنارشون رد شدم رفتم تو آشپزخونه یکم اب پرتقال برداشتم و رفتم تو اتاقم لعنت بهش چیکار کنم چه غلطی کنم
گیتارمو برداشتم و یه آهنگ متال باهاش زدم وقتی اَلِک نیست که بخونه مغزم نمیتونه آروم شه چون جوری که داد میزنه تویه آهنگ که تمام سلول هایه مغزم آروم میشن پس زنگ زدم بهش و قرار شد بریم تویه بار امشب برنامه داشته باشیم.
من همیشه یه مدل لباس می‌پوشم کت چرم سیاه با چند تا نگین تیز روش تیشرت سیاه شلوار سیاه و بوت. موهام سیاهه و دور چشمام همیشه سیاهه گیتارمو جمع کردم و رفتم ب سمت بار هوا سرده و بهم آرامش میده سیگارمو درآوردم و وقتی گذاشتمش رو لبم آروم تر شدم.
وقتی رسیدم به بار آدم زیاد بود از بینشون رد شدم و رفتم پیشه بچه ها اون ها وقتی منو دیدن لبخند زدن چون بعد از یک ماه این اولین بار بود تصمیم گرفته بودم اجرا کنم.
استیو لبخند زد و با لحن خوشحالی گفت

_هی نورا دلمون واست تنگ شده بود پسر !

+ خب خوبه الان منو دیدی

با سردی بهش جواب دادم و اون یکم مودش عوض شد استیو بِیس میزنه تو بند و واقعا کارش خوبه و با همه خوب رفتار می‌کنه واسه اینکه گندی که زدم رو یکم جمع کنم گفتم 

+ استیو من منظوری ندارم فقط دیگه مثل قبل نیستم.

همه با شنیدن این و یاد اون اتفاق افتادن و ساکت شدن و چند ثانیه سکوت شد جو بینمون سنگین شد.
جیس( جیس هم با من گیتار الکتریک میزنه) سکوت رو شکست و گفت کی میخواد یه شات بخوریم قبل از اینکه بریم رو استیج و همه موافقت کردن و جو بینمون عوض شد بچه ها به الکسا گفتن چند تا شات بیاره الکسا بارتندره و هاته و مارو هم خیلی دوست داره ما به هم نگاه کردیم ما یه رسم داشتیم که به سلامتی چیزی نمی‌خوردیم پس لیوان هامون رو بردیم و بعداز خوردنش هممون پرانرژی شدیم و رفتیم تا دیوار هایه این بار لنتی رو بیاریم پایین.

این بار واقعا نورپردازیش عالی بود الک رفت پشت میکروفون و داد زد "let's rock it"
جیس نگاهی به من انداخت و با تمام توانم گیتارمو میزدم و الک داد میزد و با صدایه خشنی که داشت آروم میشدم و وقتی ما اروم می‌زدیم استیو بلد بیس میزد خدایا من عاشق این کارم.

La brillanceWhere stories live. Discover now