لاشه ای بی جان در گوشه ای از زندگی..
------------
Louis
صدایم که میزند نگاهم را از صحنه خالی نمایش میگیرم و به او میدهم..
+یه چیزی بپرسم؟
لبخند میزنم و کمی سرم را کج میکنم تا بهتر ببینمش..
-بپرس سوییتی.
انگشتانش را به بازی میگیرد..مکثش کمی طولانی میشود..
+تو و..یعنی..شما همو دوست دارین؟
ابرویی بالا می اندازم..چشمانم روی صورتش که سعی دارد کلافه نباشد میچرخند..
-چطور مگه؟
نگاه از انگشتانش میگیرد و به صحنه نمایش میدوزد..همان نمایشی که زیاد برایش اصرار نکرده بود اما..
+فقط میخوام بدونم.
سپس چشمانش را میدوزد به من..التماس درونشان موج میزند..التماسی که موجی از نگرانی دارد..
+لطفا.
نفس عمیقی میکشم..سعی میکنم جواب درستی را بدهم درعین حال اینکه هرچه بگویم شاید درست نباشد..
-اگه هنوزم فکرت پیش دوستت،کیته،باید بگم ما هیچوقت تنهات نمیذاریم عزیزم..
دستش را میگیرم..دست همیشه سردش را..
-هیچوقت..!
سر پایین می اندازد..میتوانم کلنجار رفتن برای حرف زدنش را ببینم..ولی انگار باز کلماتش را گم کرده..صدایش میکنم..نگاهم نمیکند..ولی میگویم..
-تو که به من اعتماد داری..درسته؟
چیزی نمیگوید..دوباره اسمش را صدا میزنم ..نگاهم میکند و میخواهد چیزی بگوید که صدایش میان دست زدن های ممتد تماشاچیان برای شروع شدن نمایش،گم میشود..
فقط کمی بیشتر چشمانش بین چشمانم میچرخد و سپس حواسش را معطوف میکند به نمایش موردعلاقه اش..
من نیز نگاه میدهم به صحنه و فکرم میماند پیش سوال ناگهانی اش..سوال ناگهانی ترسناکش..و او انگار که اصلا چیزی نپرسیده هر چند دقیقه یکبار خنده ارامی به قسمت های خنده دار میزند و بعد انگار که اصلا هیچ خنده ای از همان اول وجود نداشته صورتش خالی از هر حسی میشود..
همه میگویند ما شبیه همیم..انها نمیدانند که کس دیگری هم هست که او بسیار شبیهش است..خیلی بیشتر از من..
حواسم با دستی که روی شانه ام مینشیند جمع میشود و نگاهم را به صاحب ان دست ظریف میدوزم..
+تموم شد.
طوری خبری بیانش میکند که مطمئنم فهمیده که هیچ سر درنیاورده ام از نمایش..
نگاهم به چشمان سرخش میخورد.. ارنجم را فشار میدهم به دسته صندلی و کمی خودم را میکشم بالا تا بهتر چشمانش را ببینم.. اخم میکنم..
-گریه کردی؟
چشم میدزدد و دستش را به چشمانش میکشد..سرش را کمی می چرخاند و سپس جواب میدهد..
+فقط..فقط توش اشغال رفته..
بلند میشود و کوله اش را پشتش می اندازد..گوشی اش را داخل جیب کت چرمی اش فرو میکند و ارام میگوید..
+فکر کنم باید بریم.
YOU ARE READING
Words[L.S]
Fanfictionباید از همان اول میفهمیدم که داستان ما عشق نبود.. داستان ما روحی بود که درون زندگیمان جریان یافت.. و دست ترسناک مرگ آن روح شیرین را با خود برد.. باید میدانستم که من و تو..عاشق نیستیم.. من و تو زندگی هستیم که درون هم میجوشیم..! ایده:98/1/4 Words hav...
![Words[L.S]](https://img.wattpad.com/cover/182441129-64-k404831.jpg)