به نام خدا
با استرس از تاكسي خارج شدم ،راننده تاكسي صندوق عقب را باز كرد و من چمدونم رو آوردم بيرون ،كوله ام رو روي دوشم انداختم و كيف گيتارم رو هم در دستم گرفتم و با اون يكي دستم هم چمدونم رو نگه داشتم ، آب دهنم رو قورت دادم ،تاكسي ازم دور شد و من درست جلوي در ورودي دانشگاه ايستادم ...
نفس عميقي كشيدم و با خودم گفتم آروم باش ...
شروع به حركت كردم و از در ورودي وارد دانشگاه شدم ،نگاهي به اطراف كردم ...بايد دَفتر مديريت رو پيدا ميكردم تا بتونم كارت دانشجويي ام رو بگيرم و بعد بايد كليد اتاق خوابگاهم رو بگيرم و بعد از اون بايد ...
توي همون افكار بودم كه پسري بهم برخورد كرد و بدنش به بدنم خورد از اون حالت در اومدم و نگاهي بهش كردم كه اون سريع معذرت خواهي كرد و ناگهان گفت : تو هم سال اولي هستي مگه نه ؟
سري به نشانه ي تاييد تكون دادم كه گفت : منم سال اولي ام دنبال دَفتر مديريت ام ...
من : منم همينطور ...
اون پسر بلوند بهم خيره شد و گفت :آه ببخشيد خودمو معرفي نكردم نايل ام ...نايل هوران ،دانشجو رشته موسيقي .
من: چييي؟ رشته موسيقي ؟ منم رشته ام موسيقيه ، اسمم هري ايه .
با هم دست داديم و اون گفت : پس از الان همكلاسي محسوب ميشيم ... بيا بريم دنبال كاراي دانشگاهمون هري ، ببخشيد هريِ ...هوم ؟
من: چي ؟آها ،هري استايلز ...
نايل خنده ي كوتاهي كرد و گفت ؛ اوكي استايلز بهتره بريم ،من شديدا خستم بيا زودتر كارارو انجام بديم كه من بايد برم توي اتاقم يكم استراحت كنم .
بعد از انجام كارامون به سمت خوابگاه پسرانه حركت كرديم ،كليد اتاقم رو گرفتم ،روي كليد عدد٢٨ نوشته شده بود و اين يعني اتاق ٢٨عه...
نايل هم گرفت و ازش پرسيدم :شماره اتاق تو چنده ؟
نايل :٣٩
من: متاسفانه هم اتاقي نيستيم .
نايل : مگه از تو چنده ؟
من:٢٨
در حين حرف زدن حركت ميكرديم و شماره اتاق هارو ميديديم ...
نايل : هري اين اتاق توعه
با انگشت اشاره اتاقم رو نشونم داد و من رد انگشتش رو گرفتم و نگاهي به اتاق اخر راهرو انداختم كه عدد ٢٨ روي درش خودنمايي ميكرد ...
نايل: مثل اينكه اتاق من يه طبقه ديگه اس ،خب فعلا هري ،بعدا ميبينمت ...
من: فعلا .
نايل ازم دور شد و از طبقه دو خارج شد .
نفس عميقي كشيدم و به سمت اتاق حركت كردم ... كليد رو انداختم و درو باز كردم و وارد شدم ، نگاهم به پسري كه روي تخت خودش لش كرده بود و داشت سيگار ميكشيد افتاد .
من: اممم سلام .
_سال اولي هاي مسخره ...
از جاش بلند شد و سيگارشو توي جاسيگاريش خاموش كرد و بدون جواب دادن به سلام من از كنار من گذر كرد و از اتاق خارج شد و در اتاق رو محكم بست .
يكم سرجام ايستادم و فكر كردم كه من حرف بدي زدم بهش كه اينطوري برخورد كرد ؟
جدي حرف من بي ادبانه بود ؟!
اين قراره با من هم اتاقي باشه يعني ؟ شت ...
VOUS LISEZ
The Rainbow Between Us
Fanfictionخلاصه : هري استايلز پسري ساده و مهربون كه در دانشگاه رشته ي موسيقي قبول شده است ،او ميخواهد بعد از فارغ التحصيلي موسسه يادگيري موسيقي خودش را داشته باشد ،اما در اين ميان در دانشگاه با پسري چشم آبي آشنا ميشود كه او را از مسير اهدافش دور ميسازد و زند...
