We've updated our Content Guidelines.
Review the latest guidelines to keep sharing stories safely.

pain: 1

331 16 2
                                        


نگاه اجمالی به راشل که بر روی پایم با اون پیراهن کوتاه پولک دارش نشسته بود و فشاری با دستش به آلتم وارد میکرد انداختم و سرمو همراه با پوزخند سمت عموم سوق دادم. «نمیخوای ادامه بدی؟»

در حال حاضر قدرتش افول کرده، میتوانم عرق سرد روی پیشانی‌اش رو ببینم.

زیر چشاش در اثر مصرف زیاد کوکائین گود افتاده بود، به کارت های در دستش اشاره کردم که سرشو تکون داد.

میدانستم استرس نیمی از اموال از دست رفته‌ی خودش را دارد و این برایم به طرز عجیبی سرگرم کننده بود.

زیاد از خودش مطمئن بود و الان تقریبا میخواد تمام کند چون زندگی‌اش را از دست داده.

همراه با قدرتش...


‌‌

Oops! This image does not follow our content guidelines. To continue publishing, please remove it or upload a different image.

همراه با مرتب کردن موهام، نگاه مختصری به راشل که روی تخت بیهوش شده بود انداختم.

دیشب نصفی از اموال بریجر واتسون، عموی بسیار عزیزم رو گرفتم و البته این شامل خدمه‌اش که به گفته‌ی خودش جون میداد تا یک شب زیرم باشه، هم میشد.
اون عوضیه خود خواه سزاوار چیزای بدتریه.

درب اتاق رو بی اهمیت پشت سرم محکم بستم و با دیدن پرسنل هتل توی راه رو، کارت رو جلوش گرفتم.

«اتاق نیازی به تمیز شدن داره...»

زن سالمند‌ با موهای تقریبا سفید شده کارت رو از دستم گرفت و سرشو تکون داد. «بله آقای واتسون»

یقه‌ی پیراهن سفیدم رو مرتب کردم و کتم رو کسری تکاندم و به تن کردم.

ظاهراً هوای نیویورک امروز آلوده بود. برای زنده به گور کردن خائن های اطرافم روز خوبیه...

با بیاد آوری آن حرومزاده‌ای که محموله اسلحه رو بدون هیچ هراسی دزدید و جلوی پلیس رها کرد اخم بین ابروهام نقش بست.

Excruciating PainStories to obsess over. Discover now