1

2.3K 178 82
                                        

آلفا قدم‌های محکم و سردی به سمت امگا برداشت، نگاهش سنگین بود و هیچ نشونی از احساس در اون دیده نمی‌شد. امگا که از ابتدا اضطرابی عمیق توی دلش حس کرده بود، هرچند نمی‌توانست دلیلش رو به درستی بفهمه اما همچنان امیدوار بود که کنار آلفاش خود بمونه اما با هر قدم نزدیک‌تر شدن آلفای اصیل حس ترس و نگرانی بیشتر توی دلش شعله می‌کشید.

آلفا با صدایی آروم اما پر از قطعیت شروع به صحبت کرد: «می‌دونم فکر کردی که من قراره مراقبت باشم اما باید بهت بگم که این فکر اشتباهه. از اولشم چیزی بین ما نبوده.»

امگا چشماشو به زمین دوخته بود انگار می‌ترسید نگاهش با نگاه سرد آلفا برخورد کنه. کلمات آلفا مثل دونه‌های بارونی تیره روی سرش می‌باریدن و امگا رو گیج کرده بودند. «منظورت چیه؟ به خاطر اینکه یک امگای سیاه هستم اینو میگی؟ من نفرین نشدم...لطفا باورم کن» صداش لرزون بود، آمیخته‌ای از ترس و امید.

آلفا نزدیک‌تر شد و دست‌هاش رو روی بازوهای امگا گذاشت و اون رو مجبور کرد به چشماش نگاه کنه. «این رو خوب گوش کن. نفرین تو میتونه آینده کشورم رو نابود کنه هیچکس با میت شدن ما موافق نیست. من یه نفر دیگرو دوست دارم و قراره میت من باشه. تو توی زندگی من هیچ جایی نداری امگا.»

امگا با شنیدن این حرف‌ها به شدت لرزید. اشک‌هاش بی‌اختیار، بدون اینکه حتی پلک بزنه از چشماش جاری شد. صدایی گرفته، پر از بغض و لرزان گفت: «ای کاش هیچ وقت همدیگرو پیدا نمی‌کردیم. کاش هیچوقت همراه پدرم به دیدن عمو‌زاده هام نمیومدم»

آلفا نگاهش رو از امگا برداشت اما گرگش از درون زوزه می‌کشید، می‌خواست به امگا نزدیک بشه و جسم کوچک و لرزونش توی آغوش بگیره اما خود آلفا همچنان تصمیمش رو نگه داشت میدونست میت شدن با جفت حقیقی که الهه ماه براش انتخاب کرده چقدر حامل ضرر بود از طرفی به عشقش خیانت میکرد و دوست نداشت قطره اشکی جاری از چشمای اون ببینه از طرفی عذاب وجدان اینو داشت که قول و قرار هایی گذاشته بود که حالا امگای رو به روش زیادی بهش دل بسته بود. چشمان سرخ گرگ آلفا و چشمان نقره ای گرگ امگا در لحظه‌ای پر از درد و ناامیدی به هم زل زدن انگار که بخشی از روحشون در این تقابل شکسته شده بود.

بالاخره بعد از مدت ها تماس چشمی آلفا سرش رو نزدیک گوش امگا برد و با صدایی سرد گفت: «من تو رو به عنوان جفت حقیقی که الهه ماه برام انتخاب کرده رد می‌کنم. از حالا به بعد تو یک امگای آزادی.»

امگا ناگهان جیغی وحشتناک کشید انگار تمام روحش توی اون صدا آزاد شد، گوش‌هاش شروع به خونریزی کردن و لرزش‌های بی‌پایان بدنش نشون از شکستی عمیق داشت.

**************
(ده سال بعد)

امگا پشت پنجره‌ی چوبی ایستاده بود، دست‌هاش روی چارچوب قدیمی پنجره قرار داشت و نگاهش به منظره‌ی روبرو خیره بود. هوا بهاری بود اما تلخی خاصی در فضا حس می‌شد انگار که خود بهار با غم او هم‌درد شده باشد.
رایحه‌ی خفیفی از شکوفه‌های تازه و زمین باران‌خورده از باغ به اتاق میومد، اما فضای اتاق رو چیزی سنگین‌تر و تلخ‌تر پر کرده بود چیزی که روح رو می‌فشرد و به قلبش سنگینی می‌بخشید.

Heirs Of Darkness //namjin_kookv_yoonmin//Where stories live. Discover now