save your self

1.4K 281 72
                                        

سلاااام
فاااازی ایز هیر...یاااا با یه پارت جدید
خب خب خب خب
خوشگلام ووت و کامنت یادتان نرود
ولن غم انگیز سینگلا و عاشقانه ی این رلا با تاخیر مبارک😂😂😂😍
💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫💫
موگه روی تخت دراز کشیده بود و به سقف پر از نقش اقامتگاه نگاه می کرد،هوا بی نهایت سرد بود،اما امگا انگار که تب دار باشد بی هیچ پوششی روی تنش،با هانبوک نازک و لیمویی رنگی که حتی میان سینه اش هم آنطور که در شان یک امگا باشد بسته نشده بود،مات و مبهوت نگاه می کرد.

برادرش او را دیده بود،حتی نتوانسته بود برادر آلفایش را در آغوش بگیرد،اصلا لیاقت در آغوش کشیده شدن را داشت؟با غصه باز هم نگاه کرد....

خنده و شادی از او فرار میکرد،حتی ملاقاتی که ماه ها انتظارش را کشیده بود هم خوشحال کننده نبود،برادرش می خواست او بمیرد تا همین ننگ معشوقه ی جئون جانگکوک بودن به پیشانی جیمین نخورد که حال با بدترین شکل ممکن شامل این تعریف می شد.

و این گناه بسیار نابخشودنی تر بود که علاوه بر شیلا امپراطوری قلب موگه هم به سلطه ی جئون جانگگوک در آمده است.

تنبیه واقعا برازنده ی سربازانی بودند که متوجه نبودن و آمدن اسب محبوب آلفا نشده بودند،آن بی عرضه ها اصلا متوجه رفتن و آمدن جانگکوک نشده بودند واین خودش تنبیه بیشتری لازم داشت بنابراین آلفا تا نزدیک نیمه شب در حال رسیدگی به آنها بود.

جیمین لحظه ای از حالت خوابیده خارج شد و موچی کوچکش را دید که با چشم های کشیده اش به او زل زده است.

آن روباه کوچک همدم روز های سختی در زندگی او بود،و حال درست به اندازه ی آغوش کوچک جیمین شده بود،دستهایش را باز کرد،روباه با اشتیاق از جایش جهش کوتاهی زد و با چند پرش بلند خودش را روی تخت رساند.

پیش از آنکه خودش را کامل به جیمین بچسباند،پوزه اش را نرم و ملایم به گردن موگه مالید،انگار تنها کسی که عاشق رایحه ی موگه بود جانگکوک نبود...
جیمین با دلتنگی آن را به خودش چسباند.

_موچی قرمزی...جیمینی متاسفه...میدونم تنهایی حوصله ات سر میره...ولی میدونی چی شده؟من برادرم رو دیدم.

روباه به ناگاه سرش را بلند کرد و هشیار و با شتاب به جیمین خیره شد،پسرک امگا خنده ی تلخی کرد،در جواب روباه سرش را به سمت گردنش کج کرد و گوش های کوچکش را با کنجکاوی تکان می داد.

جیمین همان خنده را کم کم از لب برد،دیگر حتی نمی توانست گریه کند،انگار مصیبت ها هر چقدر بیشتر بر سرش نازل میشدند،اشک های بیشتری را به غنیمت می بردند و حال او حتی قطره ای از آن را نداشت.

بیشتر و بیشتر موچی کوچکش را در آغوشش فشرد،طوری فشرد که خودش نیاز داشت به آغوش کشیده شود،طوری او را در بر گرفت که غم ها او را احاطه کرده بودند.

💜💫💮moge💮💫💜Where stories live. Discover now