خب خواستم بگم که ایده این وانشات وقتی داشتم اهنگ wish tree از red velvet رو گوش میدادم به ذهنم رسید پس میتونین وقتی میخونین این اهنگو پلی کنین یا ام ویشو نگاه کنین اگه دوست دارین. و اینم بگم که این وانشات اسمات نداره و کلا میخواستم خیلی نرم و صافت باشه. اگه اسمات میخواین میتونین بقیه وانشاتایی که نوشتمو بخونین.
____________________
از قطار خارج شد. موج هوای سرد به صورتش برخورد کرد. برای چند لحظه چشمانش را بست و از هوای سرد آنجا لذت برد. با شنیدن صدای هوسوک چشمانش را باز کرد و لبخند بزرگی زد. دستش را برای هوسوکی که به سمتش میدوید تکان داد
-هیی هوسوکااا
هوسوک به او نزدیک تر شد و دستانش را برای در آغوش گرفتن یونگی باز کرد و او را محکم در آغوشش فشرد.
-هی هیونگ دلم واست تنگ شده بود!
یونگی متقابلا او را در آغوش گرفت و کمرش را نوازش کرد. آرام زمزمه کرد
-منم
هوسوک از او فاصله گرفت و به صورت یونگی زول زد.
-اما الان اینجایی!
یونگی سرش مقداری کج کرد و با لبخند زیبایش به او زول زد.
-اره اینجام اما دارم یخ میزنم!
هوسوک هول شد و تند تند گفت
-اوه راست میگی سرده بدو بدو باید بریم یجای گرم
و دست یونگی را گرفت. شروع به دوییدن کرد. یونگی دسته چمدانش را محکم گرفت تا هنگام دوییدن از دستش ول نشود و دنبال هوسوک دویید. از دیدن دوباره هوسوک هیجان زده بود. بعد از تمام شدن کارهایش توانسته بود به دیدن هوسوک تنها خانواده ای که داشت بیاید و برای کریسمس کنار او باشد. هر چند ناراحت هم بود چون هوسوک میتوانست وقتش را با خانواده اش بگذراند اما او را انتخاب کرده بود.
پس از چند دقیقه دوییدن هوسوک رو به روی یک کافه ایستاد. همانطور که نفس نفس میزد شروع به حرف زدن کرد
-هی...هیونگ میتونیم.... میتونیم بریم اینجا!
و با دستش به کافه رو به رویشان اشاره کرد. یونگی نگاهی به داخل کافه انداخت و گفت
-اما اونجا شلوغه!
سرش را به سمت هوسوک چرخاند و گفت
-فک نکنم جای خالی داشته باشه!
هوسوک بدون توجه به حرف یونگی دستش را گرفت و او را دنبال خودش داخل کافه کشاند. وقتی وارد آنجا شدند هوسوک به یک میز و صندلی خالی اشاره کرد و گفت
-هیونگاا ببین اونجا جا هست!
به سمت صندلی ها رفتند و نشستند. هوسوک نفسش را از روی راحتی بیرون داد. دوتا قهوه سفارش داد و دوباره به یونگی خیره شد. لبخند بزرگی زد و همانطور که هر لحظه به یونگی نزدیک تر میشد گفت
-هیونگاا بدو بدو بگو میخوام ببینم واسم کادو کریسمس چی گرفتی!
یونگی هم متقابلا صورتش را نزدیک هوسوک کرد اما با انگشتش ضربه آرامی به پیشانی هوسوک زد و گفت
-هی تو مگه کادو هم میخوای؟
هوسوک درست سره جایش نشست و با چهره ناراحتی به او خیره شد
-معلومه که میخوام چرا نخوام؟
یونگی متفکر به او خیره شد و گفت
-یعنی اینقدر کادو میخواستی؟ پس از کادو خبری نیست
هوسوک که پکر شده بود ارام زمزمه کرد
-تو که نمیخوای بهم بدیش حداقل بگو کادوم چیبود؟
یونگی صورتش را تا جایی که میتوانست به هوسوک نزدیک کرد و گفت
-نزدیک شو میخوام تو گوشت بگم
هوسوک به تبعیت از یونگی گوشش را نزدیک برد. یونگی ارام زمزمه کرد
-کادوت من بودم!
هوسوک در همان حالت گفت
-اما من تورو میخوام چیکار؟
یونگی از او فاصله گرفت و گفت
-مصلن میتونیم ازین زاویه نگاه کنیم که تو الان یه هیونگ جذاب داری که باهات اومده بیرون پس همین میتونه کادوت باشه!
و با لبخند به هوسوک خیره شد. هوسوک میخواست حرف بزند اما با آمدن گارسون و قهوه هایشان ساکت ماند و فقط از گارسون تشکر کرد. پس از رفتن گارسون گفت
-تو خیلی بدجنسی هیونگ امااا من چون خیلی قلبم بزرگه میبخشمت!
یونگی مقداری از قهوه اش را خورد و گفت
-اوه تو خیلی بهم لطف داری هوسوک!
هوسوک ادامه داد
-و البتهه که واست کادو هم گرفتم!
یونگی سرش را به نشانه تشویق کردن تکان داد. میخواست دست بزند اما هوسوک با گرفتن دستانش متوقفش کرد و گفت
-هی هی چیکار میکنی؟ میخوای همه به ما خیره شن؟
یونگی ارام زمزمه کرد
-خب میخواستم تشویقت کنم مگه چیه؟
هوسوک به چهره جدی یونگی نگاه کرد و ناگهان شروع به خندیدن کرد. همانطور که میخندید حرف هم میزد
-وای هیونگ چهرت خیلی خوب بود!
یونگی هر وقت خندیدن پسر رو به رویش را میدید ناخوداگاه لبخندی میزد و باز هم باز هم آن لبخند مزاحم روی صورتش بود. سعی کرد لبخند نزند و موفق هم شد. سپس ارام زمزمه کرد
-نظرت چیه دستامو ول کنی شبیه کاپلا شدیم!
هوسوک سریع دستانش را ول کرد و گفت
-اوه هیونگ گفتی کاپل راستی منو دوست دخترم جدا شدیم!
یونگی با خودش گفت «بهتر» اما در واقعیت با ناراحتی ساختگی به هوسوک نگاه کرد و گفت
-عهه چرا؟ شماها که همو خیلی دوست داشتین؟
با گفتن حرف اخرش میتوانست دردی که دوباره توی قلبش تازه شده بود را احساس کند. هوسوک دوست دخترش را دوست داشت! و خب هیچوقت قرار نبود او را دوست داشته باشد. آنها دوباره به هم برمیگشتند یا هوسوک با دختر جدیدی قرار میزاشت. هیچوقت قرار نبود هوسوک حتی به قرار گذاشتن با او فکر کند.
-هی هیونگ حواست بهم هست؟
یونگی متعجب به او خیره شد و گفت
-ها؟
هوسوک خندید و گفت
-مصه اینکه خیلی تعجب کردی!
یونگی مضطرب خندید و گفت
-نه نه تعجب نکردم فقط یدقه رفتم تو فکر!
-اوهه نکنه که توهم یکیو دوس داری اره؟
یونگی با خودش فکر کرد «اره تورو دوس دارم» اما در واقعیت فقط به نشانه مخالفت سرش را تکان داد. قهوه اش را تمام کرد از جایش بلند شد و گفت
-گرم شدیم نظرت چیه بریم و وسایلامو بزاریم توی خونه و بعد بریم گردش؟
هوسوک هم متقابلا از جایش بلند شد و گفت
-ایده خوبیه!
از آنجا خارج شدند و پیاده به سمت خانه هوسوک راه افتادند و البته به گونه ای میتوان گفت خانه هر دویشان بود چون یونگی هم مدتی با او زندگی میکرد. همانطور که راه میرفتند هوسوک المان های مختلفی که برای کریسمس درست کرده بودند را به یونگی نشان میداد. یونگی تمام مدت به جای نگاه کردن به المان های شهر به لبخند بزرگی که روی صورت هوسوک بود خیره شده بود. هوسوک رو به روی درخت کریسمس بزرگی که نزدیک خانه اش بود ایستاد
-هی هیونگ اینو بیین چه خوشگله! دقیقا جلوی خونمونه!
برای چند لحظه سکوت کرد و گفت
-خونه من بود اما خب الان خونه توهم هست مگه نه؟
یونگی سرش را به نشانه تایید تکان داد
-اره اره
دستش را به سمت گونه هوسوک برد و گونه اش را کشید
-هی نکن نکن دردم میاد.
هوسوک سعی کرد از او فاصله بگیرد. موفق شد و شروع به دوییدن به سمت ورودی اپارتمانش کرد. یونگی هم پشت سرش شروع به دوییدن کرد
-هی هی واستا کجا میری
هنوز هم لبخند روی لبانش بود. هوسوک باعث شده بود به یاد بیاورد که خندیدن چگونه است. وارد اپارتمانش شد و از پله ها بالا رفت. ارام زمزمه کرد
-اینجا هم تمش کریسمسی شده!
در اخر به طبقه سوم رسید و رو به روی هوسوکی که دست به کمر منتظرش بود ایستاد.
-هی پیرمرد یکم سریع تر بیا بالا!
یونگی با شنیدن پیرمرد ارام به گونه ای که انگار حالش خوب نیست روی یکی از پله ها نشست و گفت
-آهه جداا پیر شدم باید کمکم کنی
هوسوک متعجب از رفتار یونگی به سمتش رفت و گفت
-هی هیونگ جدا خوبی؟
به سمت یونگی رفت و کنارش روی پله نشست. یونگی که از نشستن هوسوک مطمعن شد طی یک حرکت شروع به قلقلک دادنش کرد. هوسوک همانطور که میخندید بلند بلند حرف هم میزد
-هی هی نکن... نکن هیونگ
یونگی که از به نفس نفس افتادن هوسوک مطمعن شد دست از کارش کشید. از جایش بلند شد و با تحسین با هوسوکی که از خنده نفس نفس میزد نگاه کرد
-بهبه ببین چیکار کردم!
و برای خودش شروع به دست زدن کرد. هوسوک از جایش بلند شد در خانه اش را باز کرد و گفت
-بسه دیگه بیا بریم تو
یونگی به تبعیت از او وارد خانه اش شد. دکور هنوز هم عوض نشده بود. هنوز هم همان دکور سابق بود. چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید. میخواست هوای آنجا را درون ریه اش احساس کند. هوسوک از دیدن یونگی در آن حالت لبخندی زد. توی چهارچوب در ایستاده بود
-به خونه خوش اومدی یونگی هیونگ!
یونگی چشمانش را باز کرد و به او خیره شد. شانه بالا انداخت و گفت
-اره خب خوش اومدم.
یونگی میخواست وسایلش را روی مبل بگذارد که متوجه جعبه های روی زمین شد. وسایلش روی مبل ول کرد و رو به روی جعبه ها نشست. در جعبه ها را باز کرد. با دیدن ریسه های توی جعبه، کوتوله ها ستاره درخت کریسمس و... لبخند بزرگی زد و به هوسوک نگاه کرد
-الان میخوایم اینجارو تزئین کنیم مگه نه؟
هوسوک کنار یونگی نشست و با لبخند به او خیره شد
-اره قراره اینجارو تزئین کنیم اگه که میخوای؟
یونگی با لبخند به او خیره شد و گفت
-بلند شو
از جایش بلند شد و یکی از جعبه ها را از روی زمین برداشت.
-هی هوسوکا این جعبرو بردار!
هوسوک جعبه را از روی زمین برداشت و دنبال یونگی راه افتاد. یونگی با پیدا نکردن درخت کریسمس ناراحت به هوسوک نگاه کرد و گفت
-درخت نداریم؟
هوسوک سرش را به نشانه منفی تکان داد و گفت
-اما میتونیم روی دیوار درستش کنیم
یکی از میز ها را جا به جا کرد. با دستش به دیوار اشاره کرد و گفت
-اینجا چطوره؟
یونگی در تلاش بود تا با درست کردن درخت کریسمس روی دیوار هم اوکی باشد پس سعی کرد روحیه اش را حفظ کتد و گفت
-خب باشه درست کنیم!
وسیله ها را روی زمین گذاشت. یکی از ریسه های رنگی رنگی را برداشت و روی دیوار تنظیم کرد. به هوسوک نگاه کرد و گفت
-چطوره؟
هوسوک مقداری ریسه ها را بالا و پایین کرد
-خب الان بهتره!
یونگی متفکر سرش را تکان داد. سپس با لبخند بزرگی گفت
-عالیه!
پس از چند دقیقه تمیز کردن و درست کردن درخت کریسمس با ریسه ها کارشان تمام شد. هر دویشان با تحسین به اثری که خلق کرده بودند خیره شدند و لبخند زدند
-این عالی شد هیونگ!
-اره عالیه!
هوسوک به سمت پنجره رفت و بخار روی شیشه را با استین بافتی که تنش بود پاک کرد. بلند گفت
-هی هی هیونگگ برففف میادد!
با لبخند بزرگی به یونگی خیره شد. یونگی به سمتش رفت بیرون را نگاه کرد
-جدا برف میاد
پنجره را باز کرد. دستش را بیرون برد. گذاشت دانه های برف پوستش را لمس کند. وقتی دستش کاملا سرد شد پنجره را بست و دست سردش را روی صورت هوسوک گذاشت. هوسوک به سرعت از او فاصله گرفت و گفت
-هی عوضی یخ زدم
یونگی بلند بلند خندید و گفت
-همین یکم پیش داشتی بهم میگفتی هیونگ یهو شدم عوضی؟
-خب شاید بتونی بشی هیونگ عوضی؟
لبخندی زد و رو به روی درختشان نشست.
-هی هیونگ بیا بشین!
یونگی رفت و کنار هوسوک نشست
-الان باید ارزو کنیم؟
هوسوک با لبخند به پسر رو به رویش خیره شد و گفت
-اره
-چندتا؟
-واستا فکر کنم.
ادای فکر کردن را در اورد و ادامه داد
-فکر کنم سه تا بس باشه؟
دستان یونگی را گرفت و گفت
-بیا تصور کنیم غول چراغ جادو اومده و سه تا از ارزوهامونو براورده میکنه.
-پس باید مهم ترین ارزوهامون باشن!
هوسوک لبخندی زد
-اره
سپس رو به درخت روی دیوارشان نشست. دستانش را درون هم قفل کرد. چشمانش را بست و شروع به ارزو کردن کرد. یونگی برای چند لحظه به هوسوک خیره شد و سپس خودش هم شروع به ارزو کردن کرد. «اولین ارزوم اینه که همیشه باهم خوشحال باشیم مصه امروز دومین ارزوم اینه که تا ابد باهم باشیم مهم نیست چه اتفاقی میفته و سومین ارزوم اینه که دوتا ارزوی قبلیم براورده شن همین حالا» چشمانش را باز کرد و به هوسوکی که به او نگاه میکرد چشم دوخت.
-هیونگ اینقدر غرق ارزو کردن بودی که متوجه نشدی کادوت کنارت نشسته.
-ها؟
ناگهان متوجه گربه سفیدی که کنارش بود شد و او را از روی زمین برداشت و بغل کرد
-هوسوک این...این....
هوسوک انگشتش را به نشانه سکوت کردن روی لبان یونگی گذاشت و گفت
-نمیخواد ادامشو بگی. تو اینجا نمیمونی میدونم اما مینی رو گرفتم تا اینجا بمونی!
یونگی با لبخند به او خیره شد و گفت
-ممنونم اما...
هوسوک با دستش دهان یونگی را گرفت و گفت
-گفتمم هیچی نگو.
دستش را برداشت و لبخندی زد
-خب حالا ارزوهات چیا بودن
-اول تو بگو
هوسوک مقداری فکر کرد و گفت
-خب باشه!
یونگی لبخندی زد و گفت
-بگو
-اولین ارزوم این بود که همه اطرافیانم سالم باشن
-خب دومی
-دومیش این بود که بتونم هر سال کریسمسو پیش تو جشن بگیرم
یونگی شوکه به او خیره شد و گفت
-اوه اما اینجوری نمیتونی با خانوادت باشی یا شاید با دوست دختری که توی اینده خواهی داشت!
هوسوک ارام خندید و گفت
-میتونم
تعجب کرده بود اما ادامه داد
-خب ارزوی اخرت چیه؟
هوسوک مقداری مکث کرد و گفت
-اول تو آرزوهاتو بگو تا ببینم دلم میخواد ارزوی اخرمو بگم یا نه؟
یونگی پوف کلافه ای کشید و باشه ای زیر لب گفت
-اولین ارزوم اینه که همیشه باهم خوشحال باشیم مصه امروز
اینبار ضربه آرامی به بازو یونگی زد و گفت
-اگه تو اینجا بمونی هر روز خوشحال خواهی بود!
« اره اما اگه بتونم بودنت با بقیرو تحمل کنم».
-ارزوی دومم این بود که تا ابد باهم باشیم مهم نیست چه اتفاقی میفته
لبخند هوسوک جای خودش را به تعجب داد و با تعجب به یونگی خیره شد و زمزمه کرد
-و ارزوی اخرت؟
یونگی لبخندی زد و گفت
-اینکه دوتا ارزوی قبلیم براورده شن همین حالا.
هوسوک از جایش بلند شد و گفت
-نظرت چیه اول غذا درست کنیم و بعد ارزوی اخرمو بگم؟
یونگی رو به روی هوسوک ایستاد و گفت
-هی خیلی بدجنسی اما چون گشنمه غذا اول باشه بهتره
هر دویشان به سمت اشپزخانه راه افتادند و شروع به اشپزی کردند. پس از درست کردن غذایشان به میز را چیدند و شروع به غذا خوردن کردند. وقتی یونگی غذایش را تمام کرد به هوسوکی که هنوز داشت غذا میخورد نگاه کرد و گفت
-خب بدو ارزوی اخرتو بگو
هوسوک همانطور که در حال خوردن نودل های توی ظرفش بود سرش را به نشانه مخالفت تکان داد. وقتی نودل هایش را خورد گفت
-نه الان نه من غذامو نخوردم و ظرفا رو هم نشستیم!
یونگی پوف کلافه ای کشید و گفت
-باشه اما بعد ازون نباید بهونه بیاری جانگ هوسوک!
هوسوک دستانش را به نشانه تسلیم بالا برد و گفت
-باشه باشه
پس از خوردن غذا و شستن ظرف ها روی مبل توی پذیرایی نشستند
-خب و ارزوی آخرت
هوسوک مضطرب گفت
-خب...خب راستش نمیدونم.... نمیدونم از چیزی که میگم خوشت میاد یا نه
یونگی کنجکاو به او خیره شد و گفت
-فقط یه ارزوعه دیگه مگه چی میخوای بگی.
-ارزوی اخرم این بود که...که....
-که چی؟
-مصه ارزوی دوم تو اما یکم متفاوت تر
-تا ابد باهم باشیم چیش متفاوته؟
هوسوک نفسش را بیرون داد و تند تند گفت
-و... و همو دوست داشته باشیم
یونگی متعجب به او خیره شد و زمزمه کرد
-دوست داشته باشیم؟
هوسوک سرش را پایین انداخت و دوباره تند تند گفت
-اره.. اره چون... چون دوست دارم دوست دارم مین یونگی!
یونگی دهانش را باز کرده بود که حرف بزند اما از تعجب همانگونه مانده بود. با خودش فکر کرد «یعنی از اخر پسری که دوسش داشتم منو دوست داره» با فکر کردن به این مورد میتوانست احساس کند که ناخوداگاه در حال اشک ریختن است. هوسوک سرش با بالا اورد و با اضطراب تند تند گفت
-اوه اوه ببخشید یونگی هیونگ چرا داری گریه میکنی؟
سعی کرد با آستینش اشک های یونگی را پاک کند. همانطور که دستش روی گونه یونگی بود یونگی دستش را گرفت
-من... من از اولین روزی که باهات اشنا شدم دوست داشتم
دست هوسوک را از روی صورتش برداشت و بوسه ارامی روی انگشتانش زد. همانطور که به دست هوسوک نگاه میکرد گفت
-برنامه ریزی شده باهات دوست شدم
مقداری مکث کرد که هوسوک در همان میان گفت
-یعنی... یعنی قبل ازونم دوسم داشتی؟
یونگی بدون نگاه کردن به او سرش را تکان داد.
-بعد ازینکه دیدم با دخترا میری سره قرار خب... خب ناراحت شدم
سرش را بالا اورد و به هوسوک خیره شد
-چطور فهمیدی که دوسم داری؟
-خب....خب...
-خب؟
-اخرین باری که دیدمت...یعنی 3 ماه پیش و حتی دفعه قبلش یعنی 3 ماه قبلش در کل یعنی 6 ماه پیش فهمیدم دوست دارم! میخواستم به خودم بگم که نه نه دوست ندارم! اما دوست داشتم. سه ماه پیش وقتی دیدمت اونموقع فهمیدم جدا دوست دارم! و همونجا از رونا جدا شدم اما هیچی بهت نگفتم!
یونگی با تعجب به او خیره شد و گفت
-پس اینهمه وقت دوسم داشتی!
هوسوک سرش را به نشانه تایید تکان داد
-اره و دارم...
یونگی از جایش بلند شد و گفت
-بلند شو بریم بیرون
پالتویش را از روی مبل برداشت و پوشید. از آنجا بیرون رفتند. هنوز هم برف میبارید. دست های همدیگر را گرفتند و راه رفتند. یونگی با لبخندی که بر لب داشت گفت
-پس واسه اینکه از پیشت نرم و دوست داشته باشم واسم گربه گرفتی؟
هوسوک ارام خندید
-اره نمیخواستم بری حداقل بخاطر مینی ام که شده بیشتر اینجا بمونی!
یونگی در جایش ایستاد و گفت
-من میرفتم چون میخواستم فراموشت کنم
هوسوک صورتش را نزدیک یونگی برد و گفت
-الان دیگه نیازی نیست که فراموشم کنی یونگی هیونگ
یونگی صورتش را نزدیک تر برد در حدی که نفس های داغشان به یکدیگر برخورد میکرد
-دیگه هیونگ صدام نکن
-باشه یونگی...
یونگی با چشمانش به لبان هوسوک اشاره کرد و گفت
-میتونم؟
هوسوک سرش را به نشانه تایید تکان داد اما با برخورد لب های داغ یونگی روی لب هایش متوقف شد. یونگی از او فاصله گرفت و ارام زمزمه کرد
-با لباسای سفیدی که پوشیدی شبیه یک گل برفی میمونی جانگ هوسوک!
هوسوک لبخندی زد و گفت
-کاش میتونستم آرزو کنم این لحظه هیچوقت تموم نشه!
-اما هر سه تا ارزوتو استفاده کردی!
-خب اره. ارزو دوممو یادته؟
-اره چرا؟
-پرسیدی چرا پیش تو باشم در حالی ک میتونم پیش خونوادم باشم
-خب؟
-توهم خانوادم حساب میشی مین یونگی! یجورایی اون موقع امیدوار بودم با شنیدن ارزوی سومم خانوادم شی! که شدی.
یونگی لبخندی زد و ارام زمزمه کرد
-که این طور
یونگی دست هوسوک را محکم گرفت و شروع به دوییدن کردند. همانطور که بدون هیچ مقصدی میدوییدند در حدی که فقط خودشان بشنود گفت
-دوست دارم
