«فکر میکردم از اونایی باشی که فقط از ویترز (Waitrose) خرید میکنن.» جونگکوک اینو گفت و یه ساندویچ از یخچال برداشت.
تهیونگ پشت سرش ایستاده بود و سبدی دستش گرفته بود که فعلاً فقط یه بطری آبپرتقال توش بود. البته که صددرصد طبیعی، بدون شکر افزوده! جونگکوک دو دقیقهی کامل رو صرف دست انداختن تهیونگ به خاطر همین موضوع کرده بود. البته با لحنی شیرین و دوستداشتنی، ولی خب، بازم دستش انداخته بود.
تهیونگ با لبخندی که نشون میداد از این حرف خوشش اومده، جواب داد: «راستش من بیشتر از اوناییم که از سینزبری (Sainsbury) خرید میکنن.»
جونگکوک پلک زد و برگشت طرفش. «امکان نداره!»
تهیونگ شونهای بالا انداخت و به راهرو بعدی رفت. «نزدیکترین فروشگاه به خونهمونه، برای همین بیشتر وقتا از همونجا خرید میکنم.»
جونگکوک خودش رو بهش رسوند و ساندویچش رو توی سبد گذاشت. «اصلاً توی سینزبری آبپرتقال ارگانیک هم میفروشن؟»
تهیونگ فلفلهای دلمهای رو بررسی کرد، دو تا برداشت و قبل از اینکه یکی رو انتخاب کنه، با دقت وارسیشون کرد. «آره، میفروشن. فقط باید زرنگ باشی تا جنسای خوب گیرت بیاد، ولی غیرممکن نیست.»
جونگکوک لبخند زد. «تو فقط به خاطر شرایط از اونایی هستی که از سینزبری خرید میکنن. ولی ته دلت میخوای یه روز از اونایی باشی که از ویترز خرید میکنن، مگه نه؟»
تهیونگ خندید و چند تا پیاز و سیبزمینی شیرین به سبدش اضافه کرد. «اینجا هم اونقدرها بد نیست.»
توی یکی از شعبههای مارکس اند اسپنسر بودن که فاصلهی چندانی با خونهی جونگکوک نداشت. طبقهی پایین فروشگاه، بخش مواد غذایی M&S قرار داشت که تنوع محصولاتش خیلی بیشتر از سینزبری نزدیک خونهی تهیونگ بود. تهیونگ بعد از اون همه دست انداختنهای جونگکوک، هیچوقت با صدای بلند اعتراف نمیکرد، اما خودش هم این مدل خرید کردن رو به خریدهای همیشگیش ترجیح میداد.
جونگکوک به یکی از قفسهها تکیه داد و تماشاش کرد که یه انبه برداشت. «اونقدرها بد نیست، هان؟» بعد با نگاهی به تهیونگ اضافه کرد: «به نظر میاد حسابی بهت خوش میگذره.»
تهیونگ لبخندی زد و به سمت آووکادوها رفت. «واقعاً هم خوش میگذره. یه صبح یکشنبهی زمستونی و آفتابی، بیرون از خونهام. دارم خرید میکنم.» نگاهی به جونگکوک انداخت و لبخندش پررنگتر شد. «با دوستپسرم.»
چشمهای جونگکوک برق زد و لبهاش رو به هم فشرد تا جلوی لبخند گندهای رو که داشت روی صورتش مینشست بگیره. خم شد و بوسهای نرم و طولانی روی شونهی تهیونگ گذاشت و همزمان یه دستش رو روی گودی کمرش قرار داد.
YOU ARE READING
A Distant Hazy Light | Kookv
Romanceزندگی تهیونگ همیشه ساده و قابلپیشبینی بوده؛ درست همونطور که خودش میخواسته با بهترین دوستش زندگی میکنه، وارد دانشگاه شده و بهعنوان یه امگای مستقل و بدون پیوند، روی پای خودش وایساده بخشی از خرج زندگیش رو هم از همراهی کردن آلفاها تو دورهی راتشون...
