با وجود تمام استرس و ضربان قلب بالاش، بالاخره به خونه رسیده بودن. خونه ای که خودش و اون مرد، تنها بودن. نه میشناختش و نه حتی عادت هاش رو میدونست.
فکرش اونقدر مشغول بود که وقتی به در واحد رسیدن و در باز شد و اون مرد وارد شد و منتظرش ایستاد تا بعدش وارد بشه، اون برای چند لحظه به مرد خیره شد و بعد با حالت شرمنده ای برای اون معطلی کوتاه، وارد خونه شد و در ، پشت سرش قفل شد.
حداقل میدونست قراره نیست توی اون خونه زندانی باشه و حق هر چیزی رو داشت، اما چرا مدام فکر میکرد قراره پیچیده تر از چیزی باشه که بنظر میاد؟ با قلبی که از رایحه ی چرم توی خونه، آروم تر میزد، اطراف رو نگاهی انداخت که جونگکوک، بعد از در آوردن کتش، اون رو روی لبه ی مبل انداخت و در حالی که داشت دکمه های یقش رو باز میکرد تا آزاد تر، از رایحه ی لیلیوم نفس بکشه، نگاهه خیرشو به سر تا پای پسر جلوش انداخت. اضطرابش از اون فاصله هم مشخص بود. حتی اگه از رایحش نمیفهمید.
-بیا خونه رو بهت نشون بدم.
با صدای بمش زمزمه کرد و نگاهه تهیونگ مستقیم روی صورتش نشست و برای آروم کردن خودش، موهاش رو دوباره و دوباره ، پشت گوشش زد و گرگ جونگکوک رو وادار به وول زدن کرد.
قبل از اینکه چیز دیگه پیش بیاد و حماقت کنه، راه افتاد به سمت اتاق ها و تهیونگ پشت سرش قدم برداشت تا خونه ای که قرار بود دو سال از عمرش رو توش باشه رو بهتر بشناسه. هر اتاق حمام و دستشویی مخصوص به خودش رو داشت و از این بابت که مجبور بشه از یکی استفاده کنه و مدام توی تنش و خجالت باشن ، خیالش راحت شد.
هر دو اتاقی که برای خودشون در نظر گرفته بود ، برخلاف چیزی که تصور میکرد، تمیز و مرتب بود و تمام اتاق ها رنگ های نرمالی داشتن. مخصوصا اتاق کارش که توی اون به علاوه ی تختش، میز کارش هم بود و توی پذیرایی ، دو دست مبل قرار داشت و اشپزخونه ی بزرگی هم داشت.
اگه میخواست صادق باشه، واقعا خونه ی بزرگی بود و حتی اتاق سومی هم اونجا بود و تهیونگ مطمئن بود این اتاق، برای کودکیه که هنوز نیومده. اما اگه بچه ای هم قرار بود که بیاد، حتما پیش خودش میخوابوندش چون اصلا و ابدا دلش نمیخواست توی تنهایی و تاریکی رهاش کنه و بهش تروما بده.
بعد از اتمام اون گردشگری کوتاهشون، جونگکوک ، تهیونگ رو جلوی اتاقش رسوند و وقتی صدای ضعیف تهیونگ رو که بهش شب بخیر ارومی گفت رو شنید ، با تکون سرش، اون رو جلوی اتاق تنها گذاشت و به سمت اتاق خودش رفت.
شاید این کار خیلی باب میلش نبود و باعث ایجاد دلخوری میشد ولی ، چاره ی دیگه ای نبود، بود؟ نمیتونست که باهاش بره توی اتاق و تا زمانی که خوابش ببره نوازشش کنه. چون که چه نسبتی داشتن؟ هیچ چیز جز دوتا امضا پای یه برگه ی مسخره.
YOU ARE READING
『 𝑾𝑶𝑹𝑻𝑯 𝑩𝑬𝑮𝑮𝑰𝑵𝑮 𝑭𝑶𝑹 ᴷⱽ 』
Romanceتوی ازدواج اجباری ای گیر کنی که نتونی با یه بچه ازش جدا شی، چون اون ازدواج تبدیل شده به وسواس عاطفی، رابطه ی تاکسیک و نفرت عجیب. ✦₊˚COUPLE: KOOKV ༒︎ GNR:OMEGAVERSE, MPREG, DRAMA ,SMUT , HEAVY ANGST , TOXIC . UP: پنج شنبه ها 𓂃coming soon..
