««تو گلِ گلدونِ من بودی. آنقدر مطمئن بودم از پسِ طوفانها برمیآیی که یادم رفت بهت آب بدم، یادت بدم چطور زیر آفتاب دوام بیاری. هر روز از کنارت رد شدم و فکر کردم حالت خوبه... تا روزی که خم شدنِ شاخههات رو دیدم. آن روز فهمیدم گلها از یک روز بیآبی...
Oops! This image does not follow our content guidelines. To continue publishing, please remove it or upload a different image.
Oops! This image does not follow our content guidelines. To continue publishing, please remove it or upload a different image.
Oops! This image does not follow our content guidelines. To continue publishing, please remove it or upload a different image.
هشدار • لطفاً برای خوندن این فیک کمی صبر و حوصله داشته باشید؛ آپدیتها ممکنه با فاصله منتشر بشن. • این داستان حاصل تلاش و ایدهی نویسنده است؛ لطفاً از کپی کردن متن، ایدهها، دیالوگها یا قسمتهای داستان خودداری کنید. • اگر با بعضی از اتفاقات یا موضوعات داستان راحت نیستید، لطفاً قبل از ادامه دادن به محتوای فیک توجه کنید. • ممکنه بعضی قسمتها کمی احساسی و ناراحتکننده باشن؛ پس اگر با این نوع محتوا راحت نیستید این فیک شاید انتخاب مناسبی براتون نباشه. •در این داستان بعضی از شخصیت ها، سن و اسم واقعیشون عوض شده و نیازی به گمراه شدن نیست. •قوانین ها در دوران های مختلف و همچنین مدل بیماری ها جزو تخیلات نویسنده هستند. • یک توصیه از نویسنده با حوصله بخونید و به داستان اجازه بدید جلو بره تا مورد پسند شما بشه و در آخر ازتون متشکرم که این فیک رو برای خوندن انتخاب کردید. امیدوارم از خوندنش لذت ببرید و تا آخر داستان کنارم بمونید.