-زیاد به گیبار میری؟
بکهیون سعی کرد هرچه سریعتر لقمهی داخل دهانش را قورت بدهد؛ هول شده بود.
-نه واقعا. اون دفعهای که هم رو دیدیم سومینبار بود.
جونمیون لبخند زد؛ انگار منتظر بود بکهیون هم سوالی بپرسد.
-تو چطور جونمیونشی؟
-خب من ماهی حداقل یه بار رو میرم. البته اشتباه برداشت نکن. آدم بیبندوباری نیستم. همیشه تنها برمیگردم خونه.
-میدونم که نیستی.
بکهیون صدایش را صاف کرد. میخواست مستقیم حرفش را بزند. دیگر وقتش رسیده بود.
-راستش... من امیدوارم بتونیم با هم قرار بذاریم.
آب دهانش را قورت داد و به جونمیون نگاه کرد.
-ببینیم چی میشه.
بکهیون متعجب شده بود. فکرش را هم نمیکرد بعد از سه ماه لاس زدن، سر اولین شامی که با میون میخورد، جوابی که میگیرد «ببینیم چی میشه» باشد.
پس کیم جونمیون از آن دسته آدمها بود. آدمهایی که نمیخواهند راحت به دست بیایند.
بکهیون لبخند زد و سری به نشانهی تایید تکان داد. به هرحال جز لبخند زدن کاری از دستش برنمیآمد. اصلا شاید جونمیون بعد از سر قرار آمدن علاقهاش را به او از دست داده بود؛ گرچه طی سه ماه قبلی که مشتاق به نظر میرسید.
-
-ممنون بابت غذا.
-نوش جان.
از رستوران خارج شدند و به سمت ماشین بکهیون حرکت کردند.
آقای بیون درونگرا آن شب دلش را به دریا زده بود و بالاخره کیم جونمیون، همکاری را که چند ماهی بود از او خوشش میآمد، به شام دعوت کرده بود؛ اما نتیجهای که به دست آمده بود با تلاش او برای پیش بردن این رابطه برابری نمیکرد.
بکهیون نگاهی به جونمیون انداخت و لبخند زد.
-لطفا بشین؛ میرسون_
-جونمیون هیونگ؛ من اومدم.
مرد جوان و قد بلندی که چند قدم با آن دو فاصله داشت، این را گفت و بعد نگاهش را از جونمیون به بکهیون منتقل کرد.
به نظر میرسید مسیر طولانیای را دویده باشد؛ عرق کرده بود و نفس نفس میزد.
سرتاپای بکهیون را بررسیای کوتاه کرد و نگاه سردش را از او گرفت و بعد از اضافه کردن کمی گرما، دوباره آن را به جونمیون داد. کلافه به نظر میرسید.
-ماشین یکم اونورتره. بیا بریم هیونگ.
جونمیون به سمت او حرکت کرد.
-زودتر از چیزی که فکر میکردم رسیدی.
-دوتا چراغ قرمز رد کردم.
بکهیون پوزخند نامحسوسی زد. حس مزخرفی داشت. جوی که بین دونفر روبهرویش وجود داشت فراتر از یک دوستی ساده به نظر میرسید. میتوانست حدس بزند که حداقل از طرف پسر قد بلندی که برای اولینبار ملاقاتش کرده بود، احساساتی وجود دارد.نوع نگاهی که به بکهیون انداخته بود، قضیه را نسبتا روشن میکرد.
آقای کیم سرش را به طرف بک چرخاند.
-این پارک چانیوله؛ از دوستای نزدیکم. چانیولا؛ این آقا بیون بکهیونه؛ همکارم.
چانیول ادای احترام کرد و به دنبال او بکهیون هم کمی سرش را خم کرد.
-ممنون بابت امشب بکهیونشی؛ فردا میبینمت.
بکهیون لبخند زد.
-میبینمت.
جونمیون دست مرد جوان روبهرویش را گرفت و رفت.
بک به آرامی به ماشین تکیه داد و مشغول تماشای آن دو نفر که دست در دست دور میشدند، شد. پس بعد از تمام تلاشهایش او فقط همکار جونمیون حساب میشد؟ شاید هم آقای کیم صرفا نمیخواست با آن احتمالا «دوستش» ماجرا را در میان بگذارد.
در هر حال،قرارشان اصلا حس خوبی به او نداده بود.
به آسمان چشم دوخت. شاید خیلی هم برایش مهم نبود.
-یعنی بیخیالش بشم؟
پاکت سیگار توی جیبش را درآورد و چند ثانیهای به آن خیره شد. نمیتوانست مقاومت کند؛ حتی اگر چهارمین سیگاری بود که آن روز میکشید. فندک را از جیب دیگرش بیرون آورد.
آن شب، اولین ملاقات او و کسی بود که بخش بزرگی از زندگیاش را تغییر داد؛ پارک چانیول.
-
-
-
-
-
-
ممنون میشم ازم حمایت کنید🙏
YOU ARE READING
WABI-SABI [CHANBAEK]
Fanfictionبکهیون در حین آشنایی با کیم جونمیون، با پارک چانیول ملاقات میکند؛ بدون اینکه بداند چانیولی که امروز رقیب عشقیاش به شمار میرود، فردا خانهی امن او خواهد شد. «دوست داشتن یعنی چی چانیولشی؟» چشمانش را با یکی از دستانش پوشاند؛ دندانهایش را روی هم ف...
![WABI-SABI [CHANBAEK]](https://img.wattpad.com/cover/406253208-64-k603706.jpg)