1

1.5K 66 1
                                        

▪︎یونا▪︎

نگاهی به جیا میکنم که چطور با خنده های از تهِ دلش تکه های اسنک رو برای دوست پسرش بُرِش میده..!
نفسِ عمیقی می کشم تا شاید اکسیژن بتونه آتش درونیمو اطفای حریق بکنه اما تنها فایده اش میشه سوزش تمامِ مسیرِ گلوم..!
این لحظات برای من آشناست.. با این تفاوت که کاراکتر اصلی خودم بودم و تهیونگ کسی بود که لقمه ی کاهو و گوشت برام می گرفت..! با یادآوری خاطراتِ لعنت شده ی گذشته تصمیم میگیرم سومین لیوانِ الکل رو بالا برم..!
ناگهان جیا لیوان رو محکم از دستم میگیره..! همین باعث میشه یه مقدارش روی پیرهنِ سفیدم بریزه..!
سرم رو برمیگردونم و پوکر به جیا نگاه میکنم..! اما انگار کسی که طلبکاره اونه.! چون اخمِ غلیظی داره و رسما با چشم های وحشی شدش در حال پرتاپ کردن اشعه های لیزریه..!
لب میزنم:
_ چیزی شده..؟!
پوزخندِ عصبی میزنه و چشم هاش رو با حرص تو حدقه میچرخونه.. جوابم رو با توپِ پُر میده:
+ امشب قراره خودتو با الکل مسموم کنی..؟! بزار بهت بگم که من اصلا حوصله ی پرستاری رو ندارم..!
_ من بهت گفتم که به کمکت نیاز دارم..؟!
+ واقعا جالبه..! این جوابی نبود که دلم‌میخواست بشنوم یونا!
_ بهم نگو انتظار داشتی جلوت زانو بزنم و بخاطر وضعیتِ جهنمی که توش گیر کردم و این تماما تقصیرِ توعه، ازت تشکر کنم!
دوست پسرش تک سرفه ای میکنه..! آروم به سمتِ جلو متمایل میشه و لب میزنه:
× این..این تقصیرِ منه یونا..! من بهش گفتم که تهیونگ رو به تو معرفی کنه!
به سمتِ چانگبین که منو مخاطب قرار داده برمیگردم..! عصبی موهامو تو دستم قفل میکنم که جیا طلبکارانه به من میگه:
+ کِی قراره تمومش کنی..؟! چرا نمیفهمی یونا..؟! اون ذره ای بهت اهمیت نمیده و تو رو توی جهنم ول کرده بدون اینکه کوچک ترین نگرانی در رابطه با تو داشته باشه... جایی که تو داری خودتو تو الکل خفه میکنی اون داره تختشو با جایگزین تو خیس میکنه..!
صدای چانگبینو میشنوم که داره سعی میکنه جیا رو آروم کنه تا بیشتر از این منو زیرِ حرف هاش لِه نکنه.. درسته حرف هاش مثل شمشیر مستقیم واردِ قلبم میشه اما چیزی برخلافِ حقیقت نمیگه..پس نمیتونم اعتراضی کنم.. اما انقدر عصبی هستم که لیوانو محکم روی میز میکوبونم..!
صدای جیغِ جیا رو میشنوم که نگران به سمتم میاد و به دستم اشاره میکنه..!
دستم با تکه ای از شیشه ی شکست شده بریده..! عمیق نیست اما عجیب خونریزی داره..! حتی دردشو حس نمیکنم..! بی حوصله از جام بلند میشم که بازوم توسطِ چانگبین گرفته میشه که میگه:
× تو رسما عقلتو از دست دادی..!
جیا کلافه موهای بلندِ قرمز شدشو عقب میده:
+ من معذرت میخوام.. بنظر میاد زیاده روی کرده باشم..! باید دستتو پانسمان کنم..!
نفسِ عمیق می کشم و سعی میکنم بیشتر از این باعثِ رنجش بهترین افرادِ زندگیم نشم!
به هر حال عدالت نیست اگر اونها تاوانِ زندگیِ سراسر گوهیِ من رو بدن!
به اندازه ی کافی این سه سالو براشون جهنم کردم..!
اونا چرا باید شب هایی که میشه با بهترین گفتو گوها و عشقو حال ها گذروند رو با منِ از دنیا بریده و افسرده بگذرونن..!
خاطراتی از گذشته مثل قطعات یک فیلمِ قدیمی تو ذهنم پخش میشه..زمانی که ما سه تا درست شبیه سه تفنگدار بودیم..!
همیشه با هم و در کنار هم..!
بعد از تهیونگ من حتی جمعِ قشنگِ سه نفره ی دوستام رو هم از دست دادم و این نهایتِ ضرری بود که از تهیونگ بهم رسید!
شرم‌زده لبخند میزنم و کمی فاصله میگیرم:
_ من واقعا متاسفم..! نباید انقدر اذیتتون کنم..! من حالم خوبه فقط یکم نیاز دارم با خودم خلوت کنم..! یکم که شرایط رو هضم کردم حتما باهاتون تماس میگیرم..!
جیا تند تند سرشو تکون میده و با افسوس میگه:
+ آخرین کاری که قراره بکنم تنها گذاشتنت تو این شرایطه..!
چانگبین بهم نگاه میکنه.. بعد از ۵ سال رفاقت منو میشناسه.. پس آروم سرشو تکون میده و همونطور که داره جیا رو به سمتِ خودش میکشه بهم میگه:
× به خودت بیا یونا..! حق نداری تا زمانی که تلاش نکردی برگشتن به نسخه ی قدیمیت رو غیر ممکن بدونی..! کاملا روشنه که این یه بی انصافی بزرگ در حق خودته!
لبخندِ تلخی میزنم و ترجیحم اینه زبون به گفتنِ چیزی باز نکنم ، به هر حال فقط خودم میدونم چقدر برای فراموش کردن تهیونگ توی این سه سال از نهایتِ توانم استفاده کردم.. اما مشکل اینجاست بی فایده بود و رسما در انتها به بن بست می رسیدم ..
شکست و شکست و شکست..!
مقاومتِ جیا رو میبینم که سعی داره از دستِ چانگبین خلاص بشه و به من برسه..! خوشحالم که چانگبین با چنگ و دندون اونو چسبیده..!
از بین زن و مردهایی هایی که انگار هیچ دغدقه ی فاکی ندارن و تنها هدفشون امشب اینه که با ریتمِ موزیک خودشونو جِر بدن، میگذرم‌‌..!
شلوغی آزاردهنده و غیرقابلِ تحمله.. مخصوصا اگر حوصله ی خودت رو هم نداری و دلت میخواد به زمین و زمان از بابتِ زندگیِ افتضاحت شکایت کنی!
نگاهی به دستم‌ میکنم..! خونریزی نمیکنه اما همون لکه ی خونِ خشک شده و بزرگ روی دستم به شدت توی ذوق میزنه!
همون طور که سعی دارم دستمالی از کیفم به بیرون بکشم تا کثیفی خون رو از روی دستم پاک کنم محکم به چیزی سفت و محکم برخورد میکنم..!
سرم رو بالا میارم تا از کسی که بهش خوردم معذرت بخوام..!
چند بار پلک میزنم..!
این توهم بخاطر دلتنگیِ زیاده یا شاید یه رویای لعنتیه که ای کاش زندگیم همین جا متوقف بشه تا همیشه توی این لحظه بمونم..!
یا با واقعیتی مواجهم که داره ضربانِ قلبم رو به اوج میرسونه؟
چشم های گشاد شدم روی تهیونگ ثابت مونده..!
اون درست مثلِ سه سال پیش همون قدر جذاب و هاته..! مجسمه ی‌ تراشیده شده که یقینا هیچ نقصی برای اعتراض بهش وجود نداره..!
چشم های مشکی کشیدش هنوز باعث میشه تو خودم ذوب بشم و ضربان قلبم درست مثل یه جتِ سرعتی کار بکنه..! موهای مشکی پرپشتش را بالا زده و چند تار از اونها روی پیشونیش افتاده..!
سیگاری که گوشه ی لبش آماده برای روشن شدن بود رو برمیداره..!
عالیه.. من حتی قدرتِ پلک زدنم رو از دست دادم و درست مثل کسی که یه سکته ی خفیف رو داره تجربه میکنه شروع به لرزش میکنم‌‌..!
لعنتی..! رسما روح در حال جدا شدن از تنمه..! به هر حال چیزِ کمی به حساب نمیاد بعد از سه سال معشوقه ی قدیمیتو ببینی ..! اوه من گفتم قدیمی..؟! نه..! اون تمامِ دورانِ زندگی منو تشکیل میده‌‌..! گذشته، حال و آینده..! ولی چیزی که واضحه اینه..
" اون متعلق به من نیست"
نگاهش از چشم هام به پایین میره ..!
اول به پیرهنم نگاه میکنه که لکه ی شراب ریخته شده ی روش کاملا دهن کجی میکنه..!
نگاهِ خنثی و یخ زدش حرکت میکنه و چند ثانیه ی کوتاهی روی دستِ خونیم متمرکز میشه..!
خیلی طول نمی کشه و باز هم چشمامو شکار میکنه...
ناخودآگاه یه قدم میرم عقب... نگاهِ خیره و سردش که سرمای عجیبی رو به تمامِ ماهیچه های بدنم تزریق میکنه توی ذهنم با یه کلمه توصیف میشه..
"وحشی"
سرش رو کج میکنه و من خیره به لب هاش برای شنیدن کلمه ای برای رفع این حجم از دلتنگی..
اما ترجیح میده مثل همیشه کم حرف باشه و این براش فرقی نداره که بعد از سه سال این اولین ملاقاتِ ناگهانیِ ماست.. اون مثل همیشه ترجیحش سکوته..!
به چشماش نگاه میکنم‌‌‌.. از اعماق وجودم کسی روی دو زانو فرود میاد و رقت انگیزانه شروع به التماس میکنه که حداقل ذره ای حرف رو از این چشم ها بخونه..! اما چیزی که نصیبم میشه فقط دو گویِ مشکی و نافذه که قصد کرده همین امشب من رو توی قبر بخوابونه ...
کثافت بودنِ امشبم تکمیل میشه وقتی دختری زیبا و بلوند رو کنارش می بینم!.. اوه.. اون بلده چطور خودش رو سرگرم کنه..!
اون عروسکِ بلوندی با صدایی که از قصد کمی نازک و بچگونست لب میزنه:
* میدونم‌ از جاهای شلوغ خوشت نمیاد ولی خیلی روی این عقیدت پافشاری نمیکنی اگه با هم این کلاب رو امتحان کنیم‌ عزیزم..!
اون بهش گفت "عزیزم" ..! عزیزم... عزیزم...عزیزم....
بارها تو ذهنم میچرخه و مثل یک پتک آهنی به دیوار شیشه ای قلبم ضربه میزنه..!
اون دوست دخترشه و همین کافیه که یه تَرَکِ دیگه توی روحی که خیلی هم چیزی ازش باقی نمونده، حس کنم..!
چشم های کمی تر میشه..
البته که بخاطر اون حجم از الکل هم هست..
ولی بیشتر این اشک هایی که در حال جوشیدن از چشممه بخاطر دل سوزوندن برای خودمه..
اینکه من سه سالِ تمام لحظه به لحظه ی زندگیم رو تبدیل به یه جهنم دره ی نحس کرده بودم در صورتی که اون تنها دغدغش به تفاهم نرسیدن سرِ مکان های دِیت با دوست دخترشه..!
سرم رو پایین میندازم دلم نمیخواد متوجه شکنندگیم در برابرش بشه..!
خیلی آروم از کنارم رد میشه..!
همون عطرِ تلخِ لعنتیش به مشامم میرسه..!
دستش آروم روی دستم سابیده و سپس ازم دور میشه..! همین یه لمسِ کوچیک چیزی رو درونم به رگبار می بنده...
قدم هام حالا سنگین تر از گذشته شدن..!
نباید میزاشتم این اتفاق بیفته..! جیا بهم‌گفته بود که تهیونگ شخصیت دارک و تاریکی داره..! اون بهم هشدار داد تهیونگ کسیه که میتونه قلبم رو به راحتی بشکنه...ولی من اصرار داشتم که یه احمقِ ناشنوا باقی بمونم.. اصرار داشتم خودم رو به نفهمی بزنم و به خودم بقبولونم..
" اوه نه... تهیونگ مردِ خوبی نیست اما این دلیل نمیشه که تفاوتی برای من هم قائل نباشه"
...ولی چیزی که واضح و مبرهمه اینه که یه گرگ ذاتا یک حیوونِ غیرقابلِ کنترل و افسارگسیختست.. و این تاثیری روی غریزه ش نداره که کسی که در مقابلش قرار گرفته چه موجودیه..‌ گرگ قراره اون موجود رو بِدَره و اهمیتی نداره اون موجود تا چه حد شکننده و ضعیفه..!
تهیونگ کسی بود که اول پیشنهادِ شروع یه رابطه رو داد..! یه رابطه ی پر حرارت به همراه ابراز علاقه های عجیب و تاثیرگذار..
من...دختری که تازه یک بزرگسال محسوب میشه و با توجه به شرایطِ تلخ تر از زهرمار..تنها به یک چیز نیاز داشتم..
" یه پشتیبان که بلده چطور من رو بخندونه تا زهرِ زندگیم کمتر به مغزِ استخونم برسه"
و اون شخص...دقیقا تهیونگ بود...!
من رسما عاشقش شدم و اون رو شروع به پرستیدن کردم..!
و بعد از سه سال رابطه، دوباره اون کسی بود که رابطه رو پایان داد..!
من بهش التماس کردم که اینکارو باهام نکنه..!
سخت بود...
جدا سخت بود بتونم همچین کسی رو از دست بدم که در طول روز هزاران بار بخاطر داشتنش از تمامِ مقدسات تشکر میکردم..!
اما اون بهم گفت من دارم به عنوان یه عروسکِ جنسی زیاده روی میکنم.‌.!
خدای من... عروسکِ جنسی؟! ... این ظالمانه ترین دلیلی بود که میتونستم به عنوانِ علتِ بِرِک آپ بشنوم..!
به همین راحتی در عرضِ چند دقیقه و با چند جمله روحِ منو کشت و من تبدیل به یه آدمی شدم که با خودِ اصلیم هزاران مایل فاصله دارم..! همه چیز بدتر شد از اینکه اون اولین معشوقه و دوست پسرم هم محسوب میشد..!
من تمامِ "اولین ها" رو با تهیونگ تجربه کردم و تبریک میگم... حالا خاطره های لعنتیش هیچ وقت قرار نیس از ذهنم پاک بشه..!
به خودم‌میام و متوجه میشم مدتِ طولانی از خودِ کلاب تا خونه با پای پیاده اومدم.. رمز در رو میزنم و در با صدای تیکی باز میشه...
و من خودمو رسما به داخلِ خونه پرتاپ میکنم..! کفش های پاشنه بلند لعنتی رو به گوشه ای میندازم و خودم روی کاناپه سقوط میکنم...! پاهام درد میکنه چشمام رو می بندم و آروم ماساژشون میدم..!
روی کاناپه دراز می کشم و الکلِ خونم بهم اجازه نمیده به چیزی جز خواب فکر کنم..!

* Dawn After Dark ( طلوع بعد از تاریکی ) *Stories to obsess over. Discover now