خوووب دیگه خودمونیها موندن، بیاین جشن خصوصیتر رو تو تالار الماس ادامه بدیم. ثور در حالی که یه کم تلوتلو میخورد جلوی دوستاش راه افتاد، همه با لبخندای بزرگی ثور رو همراهی کردن. وقتی همه روی مبلها لم دادن ثور درحالی که به طرف در میرفت گفت: جشن پیروزی هم که بدون:
"heavy Asgardain angel's tear drop"
معنا نداره. امشب خودم براتون نوشیدنی سرو میکنم دوستان، به خاطر قدردانی از یک عمر جنگیدن کنار من برای آزگارد. لوکی که روی یه مبل سه نفره ولو شده بود داد زد: واسه من همون همیشگی رو بیار جناب ساقی، میدونی که هِوی آزگاردین بهم نمیسازه. ثور که به راهرو رسیده بود داد زد: باشه بابابزرگ و همه غیر از لوکی خندیدن. یه ربع گذشت و ثور با سینی پر از نوشیدنی برگشت، چندتا خدمتکار هم پشتش بطری های اضافی رو آوردن. لیدی سیف و سه جنگجو با خوشحالی هورا کشیدن و ثور درحالی که چشمک ریزی به فاندرال زد نوشیدنیشو بالا گرفت: به سلامتی رفقا و برادر عزیزتر از جانم.
لوکی لیوانشو به لیوان ثور زد: یادت باشه نباید زیاده روی کنیم ثور، اگه ماموریت فردا رو خراب کنیم پدر جفتمونو تبعید میکنه. ثور درحالی که لیوان اولو بالا رفته بود لبخندی به لوکی زد: البته برادر، فقط یه لیوان دیگه به سلامتی ماموریت فردا که از الان انجام شده فرضش کن...
٭٭٭
لوکی داشت سقوط میکرد، حس میکرد نیم ساعتی هست که داره سقوط میکنه. بعد یه دفعه پرت شد وسط یه اقیانوس پر از آب و یخ و درست وقتی که داشت غرق میشد چشمهاش رو باز کرد و ثور رو با پارچ خالی بالا سرش دید. فورا با دستاش آب و یخ رو از روی صورت و گردنش کنار زد و با عصبانیت به ثور نگاه کرد، ثور در جوابش فقط شونههاشو بالا انداخت و با پررویی لبخندی بهش زد. لوکی با اینکه به خاطر کار ثور عصبانی بود در عین حال نفس راحتی کشید که خواب میدیده و واقعا سقوط نمیکرده اما چند ثانیه بعد درد وحشتناکی توی سرش پیچید و دوباره چشمهاشو بست. ثور دستشو به طرف لوکی دراز کرد: پاشو زیبای خفته، ماموریتمون دیر میشه. لوکی که حالا متوجه شده بود کف تالار خوابیده چندبار پلک زد و سعی کرد یادش بیاد چه اتفاقی افتاده، بعد دست ثور رو گرفت و بلند شد، دردی هم توی کمرش احساس کرد، خوب انگار هر لحظه داشت بهتر میشد. با اینکه چیز زیادی از دیشب یادش نمیومد ولی وضعیت الانش فقط یه جواب داشت: دیشب قطعا زیاده روی کرده بودن. لوکی با لحن آرومی پرسید:
- ثور، دیشب دقیقا چه اتفاقی افتاد؟
ثور درحالی که داشت سعی میکرد پاش رو روی هیچ کدوم از دوستاش که هر کدوم تو یه جهت کف تالار ولو شده بودن نذاره گفت: هیچی لوکی، فقط یه کم خوش گذروندیم. بعد خودشو به در رسوند و رو به لوکی کرد: یه چیزی بخور بعدش سریع راه میفتیم. بلیتها و دستبندها هم یادت نره، شاید بهتر باشه دوشم بگیری. لوکی سری تکون داد و به طرف اتاقش راه افتاد، دوش گرفتن حتما حالشو بهتر میکرد.
٭٭٭
هایمدال شمشیر رو چرخوند و ثور و لوکی روی سیارۀ کوچیکی فرود اومدن. چند ثانیۀ پیش که تو آزگارد بودن صبح بود اما تو این سیاره عصر بود و هوا کمکم داشت تاریک میشد. ثور چند لحظه به اطراف نگاه کرد تا موقعیت فرودشونو شناسایی کنه، بعد به ساختمون بلند سفید رنگی که خط آسمان شهر رو شکافته بود و بین ساختمونای کوتاه دیگه خودنمایی میکرد اشاره کرد: کازینو باید اونجا باشه لوکی، بیا از همین جاده بریم. هر دوشون به طرف شهر کوچیک راه افتادن. ثور بعد از مدتی سکوت رو شکست: یاندو مرد خطرناکیه لوکی، من یه بار دیدمش. چند سال پیش میخواستم یه کتاب عتیقه تو یه مزایده بخرم، نمیدونم چهجور کتابی بود اما پدر اصرار داشت که اون کتاب رو برای خزانه میخواد. مزایده رو بردم، بهترین قیمت رو پیشنهاد داده بودم و داشتم قرارداد رو امضا میکردم که یاندو و دار و دستش ریختن تو تالار مزایده و قتلعام راه انداختن. خیلیها اون روز کشته شدن، من فقط تونستم کتاب رو وردارم و با کمک میولنیر از اونجا فرار کنم، بعدا فهمیدم اونم دنبال همون کتاب بوده، فکر کنم الان به خونم تشنه باشه.
YOU ARE READING
The gorgeous god of thunder
Fanfiction✅✅✅ داستان تمام شده✅✅✅ چی میشه وقتی وسط یه معاملۀ بزرگ توی یکی از خطرناکترین کازینوهای کهکشان، برادرتو تبدیل به دختر خوشگلی میکنی که همۀ نگاهها رو به خودش خیره میکنه؟
