خب خب خب. سلام! اول این که خیلی خیلی خوشحالیم که این بوکو الف-پیدا کردین و ب-دارید میخونید.
این اولین بوک هیچکدوم از ما دو تا نیست، ولی بازم ممکنه ایراداتی داشته باشه که خب منتظریم تا شما بهمون نظراتتون رو بگین که ما درستش کنیم ^-^
و اینکه نویسندهها من و پرتوایم:) احتمالا میشناسیدش ولی ایدیشو میذارم تو کامنت. (واتپد نمیذاره تگش کنم.)
این یه بوک ویکوکه. توش هزار تا قراره اتفاق بیفته. یه شیپ فرعی داریم که همزمان با خط داستانی ویکوک پیش میره و لا غیر.
خلاصه: درست توی زمانی که جونگکوک وارد بدترین بازهی زندگیش میشه، ته تازه متوجه میشه زندگی بیرون اون آسایشگاه روانی چه شکلیه و خب، اتفاقایی بین این دو تا میافته که یادشون میندازه زندگی هنوزم روی خوش داره.
بازم میگم، از روی همین یه چپتر و چپترای اول قضاوت نکنین. بخونین، ووت بدین، کامنت بذارین، با ما حرف بزنین! خیلی مراقب خودتون باشین توی این روزا!
ESTÁS LEYENDO
entwine [vkook]
Fanfictionلوکا، یادته بهت گفتم حواست به خونه باشه؟ یادم رفت بهت بگم مراقب باشی هیچ آدمی رو به عنوان خونه انتخاب نکنی که وقتی ترکت کرد، مثل من نشی. کاپل: ویکوک/ کوکوی
![entwine [vkook]](https://img.wattpad.com/cover/197987638-64-k122042.jpg)