مدتها قبل.
پسری از نسل گرگینهها عاشقه پسری از نسل خونآشامها شد.
و اون دو باهم خوشبخت بودند، با اینکه با کلی تضاد رو بهرو بودن.
البته کسی به دورگهای که عاشقه برادره ناتنیش بود توجه نمیکرد!
---------
V Switch
Kook Top
Jim Bot
「 ▸ 𝐂𝐨𝐮𝐩𝐥�...
هی اوریبادی حالتون چطوره؟ این فف دوممه، داستانش رو قبلا از روی اولین بوکم ( ینی اولینه اولی Mystery ) متاسفانه دو اکانتم پرید و خب مشکل پیش اومد نتونستم شروعش کنم و ادامهاش بدم. اگرم ندیدن اون بوکمو اشکال نداره♡،، اسکای فال یه داستانه احساسیِ، از احساسات خودم و دقیقا دومین فف ایه که جدی دارم روش کار میکنم. امیدوارم بهش توجه بشه و بهش نگاهم بکنید♡
____________
Oops! This image does not follow our content guidelines. To continue publishing, please remove it or upload a different image.
- وقتی بچه بود مادرش رو کشتن و چون بچهی یه ساحره بود اسمه خونوادگیِ - جئون - رو نگرفت. زندگی سختی داشت و وقتی تبعیض هارو میدید تلاش کرد قوی باشه و برای همین به سمته تاریکی کشیده شد و وقتی به خودش اومد دید یه کراش خیلی بد روی برادره کوچیکترش ، جونگوک داره، و در حد مرگ از جیمین متنفره.
Oops! This image does not follow our content guidelines. To continue publishing, please remove it or upload a different image.
- همیشه مورد توجه والدینش بوده و همین توجه اون رو مغرور و قوی کرده، به چیزای عادی مثل خونه حیوانات قانع نیست و مخفیانه برده خون میگرفت، البته قبل از دیدارش با جیمین. وقتی جیمین رو دید توی نگاه اول عاشقش شد و دقیقا وقتی که خونوادهاش اجازهی ازدواجش رو داد، برادرش تهیونگ شروع به حسادت کرد و یه کینهی بد توی وجوده جونگوک شکل گرفت.
Oops! This image does not follow our content guidelines. To continue publishing, please remove it or upload a different image.
اسم: پارک جیمین سن: 20 نژاد: امگا، گرگینه
- توی خونوادهی بزرگی متولد شد که هم مادرش و هم پدرش آلفا بودن، و وقتی پدر و مادرش فهمیدن جیمین امگاس اون رو مجبور کردن که با یکی از الفاهای قبیلشون جفت بشه، ولی این اتفاق نیوفتاد چون یه اتفاق بد افتاد و جیمین فرستادن به سرزمینِ ومپایرها و اون با جونگوک آشنا شد و متوجه شد که جونگوک جفتشه.
مقدمه.
آب وِلرمه دریاچه بدنم رو سست کرده بود، با دستم کمی از آب رو رویه بدنم ریختم و سرم رو پایین انداختم. مدتها بود که تنها میومدم اینجا، درست بعد از اون اتفاق. نمیدونم چرا هیچوقت نتونستم خشمم رو فروکش کنم. حقیقتا از این ماجرا فقط من بودم که عقب رونده شده بود و ضربه خورده بود. لبخنده غمگینی زدم و نفس عمیقی کشیدم. - ارزشش رو نداره! با سرانگشتم صورتم رو ماساژ دادم و کمی اونجا ایستادم. فکرهای تاریکی توی سرم میچرخید، نفس کشیدن ، جنگیدن دیگه سخت شده بود. وقتی تنها مبارزه خودت باشی، و فقط خودت طرف خودت باشی. دیگه چه ارزشی داشت که وجودت رو از دست بدی؟ وقتی کسی متوجهت نیست... سری تکون دادم، از دریاچه خارج شدم و با اشارهام شوالیهی همراهم لباس و شنلم رو بهم داد. با اشاره انگشتم شنلم روی هوا معلق موند و شروع به پوشیدنه لباسم کردم. نگاهی به محافظم کردم که یه طرف دیگه ای ایستاده بود و نگاهی بهم نمینداخت. به طرفش رفتم و دستم رو رویه شونهاش گذاشتم. سرش رو خم کرد. با سر انگشتم چونهاش رو لمس کردم. - چه اتفاقی افتاده؟! - جناب جئون و پارک بیرونه باغ هستند...بهتره از اینجا دور بشیم...عالیجناب. نفس عمیقی کشیدم و سری تکون دادم. - خیل خب...من برمیگردم قصر...توعم برو پیش بازه مهمونامون... شوالیه مشتش رو رویه سینهاش گذاشت و سرش رو خم کرد. - اطاعت لرد. پوزخندی زدم و قدمهای بلندم رو به سمته اسبه سیاه رنگ و اشرافیم هدایت کردم، و سوارش شدم. . . .