EP 01

33 3 0
                                        

*سال2020ساعت 10نیمه شب-روسیه(حال)*

-بیا بیلی نترس.!

-جیمز صبرکن تو گفتی فقط تا اولش میریم..

دو پسر روسی در حال رفتن در راه تاریک و باریک بین جنگل بودند، راه خاکی که از بین درختان میگذشت و فضا غرق درسکوت عجیبی بود. همه چیز تاریک بود بجز راه باریکی که بی انتها میرفت. جیمز پسر موطلایی با چشمان ابی ابتدای راه ایستاده بود ، بیلی پسر قد کوتاهتر با موهای مشکی با ترس به اطرافش نگاه میکرد. بیلی از نوری که یکهو در چشمانش سرازیر شد چشمانش را بست و جیغ کشید و دستش را جلوی صورتش گرفت. بلافاصله صدای خنده ی جیمز به گوشش خورد. بیل چشمانش را باز کرد و نفسش را فوت کرد و دستش را پایین اورد. نور چراغ دوربين جيمز بود که چشمش را اذيت ميکرد.. با چشمان نیمه باز به جیمی که ازش فیلم میگرفت نگاه کرد:

-بس کن جیمی.!

جیمی انگشتش را به نشانه نه تکان داد:

-نه پسر.. داره خوش میگذره.!

بیلی پشت کرد تا برگردد:

-تو بمون بهت خوش بگذره من میرم.

-بیلی ایناهمش خرافاته واقعا بنظرت وقتی بریم به اون خرابه میمیریم.! تو یه احمق ترسویی.

بیلی با عصبانیت برگشت:

-نه من احمق یا ترسو نیستم فقط..

جیمز بین حرفش پرید:
پس اگه یه احمق ترسو نیستی بیا.

بیلی لحظه ای مکث کرد و فکر کرد، دستش را در جیب شلوارش فرو کرد و به سمت راه باریک رفت:

-عواقبش با توعه.

جیمی چشمکی به بیلی که در حال عبور از کنارش بود زد:

-اوکی بیبی.

جیمی دوربین را روی کفش های گل گرفته بیل زوم کرد و به دنبالش رفت، جیمی دوربین را بالا برد و روی تابلوی کج و کهنه ی کنار جاده که رویش چیزی نوشته بود زوم کرد.

***خطر***

*سال2017ساعت3عصر-سئول*

صدای ساعت دایره ایی صورتی روی پاتختی در اتاق کوچک میپیچید. دست توپولی از زیر لحاف صورتی و سفید رنگ بیرون امد و بادست به دنبال ساعت می گشت. بالاخره پیدایش کرد ساعت را زیر لحاف برد و صدایش را قطع کرد. در اتاق بازشد و دختری فریاد زنان داخل شد:

-سونگمینننننن سووونگمیننن بلند شووو.. امروز تولدته امروز پونزده سالت شده سونگمینااا.!

با خوشحالی پتو را از سر سونگمین کشید. سونگمین بااخم سرش را زیر بالش برد:

-سونی اونی بذار بخوابم.

سونیا روی تخت نشست و دوبار روی باسن سونگمین کوبید:

-بلند شو بچه از مامان اجازه گرفتم موهاتو رنگ کنیم.!

W.O.E (kyumin)Stories to obsess over. Discover now