Shot 1

3.6K 454 34
                                        

صدای قهقهه هاشون اتاق رو پر کرده بود.
میشد گفت آهنگ رو تا حدودی لال کرده بودند تا بتونن حرف های هم دیگر رو بشنون...
پیشنهاد کی بود...؟
حقیقتا مست تر از چیزی بودن که بخاطر بیارن اما حالا همه دور دایره ای جمع شده بودن و شیشه ی مشروبی در وسط اونها می چرخید...
بازی حقیقت یا جرات در مهمانی های دوستانه...
مخصوصا زمانی که انبار مشروباتشون رو خالی کردن...
هیچ وقت ایده ی خوبی نبود...
تهیونگ حاضر بود سر این شرط ببنده و یا حتی قسم بخوره...
اما خب...
چرا دروغ بگیم...؟ اون پسر جوون هم اندازه باقی دوستانش از این بازی لذت می برد...
مخصوصا زمانی که مستی تمامی عقل و منطقت رو ازت دور می کنه و بی پروا بازی می کنی... هیچکس به این بازی نه نمیگه در چنین شرایطی...
این بار نوبت هوسوک بود که شیشه رو بچرخونه...
تا اون لحظه جرات های مضحک و حقیقت های خجالت آوری روی میز انداخته شده بودن...
و خب زمانی که سر شیشه سمت تهیونگ برگشت، اون با خودش گفت که چیزی برای از دست دادن نداره...
نه بعد از اینکه کاملا برهنه دو بار سر تا سر خیابان برفی و شلوغ اونجا رو طی کرده بود...
کوکی نیشخندی زد و با شیطنت پرسید: ته ته.... انتخاب کن....
اسمش رو کشیده و تهدید آمیز گفت...
تهیونگ به آرومی لب تر کرد و گفت: ام... جرات...
همه هوو کشیدن و جین که کنار تهیونگ نشسته بود، با خنده شونه ی تهیونگ رو هل داد: هنوزم از رو نرفتی پسر؟! بابا ایول!!
کوکی لب گزید و سر تا پای تهیونگ رو بر انداز کرد: ته... تو گفتی... تا حالا عاشق کسی نشدی... نه؟
تهیونگ اخمی کرد: نکنه میخوای مجبورم کنی عاشق یکی از افراد این اتاق بشم؟!
کوک قهقهه ای زد: نه دیوونه... اما یه چیز شبیه بهش...
از جاش بلند شد و سمت یکی از میز های گوشه ی اتاق رفت.
بعد از کمی ور رفتن با وسایل داخل کشو های اون، بالاخره جسم سفیدی رو بالا گرفت: پیداش کردم.
این رو گفت و دوباره سر جاش برگشت.
تهیونگ ابرو بالا انداخت و با تردید پرسید: گچ...؟
گچ رو به دست تهیونگ داد: یادته اون روز یه کتاب درباره شیاطین و دایره های احضارشون خونده بودیم...؟
ته با تردید سر تکون داد و منتظر ادامه ی حرف هاش شد.
کوک دندون نما خندید: یکی از اونها رو بکش و به عنوان آرزو و خواسته ت ازش بخواه که تو رو عاشق خودش کنه. به هر حال اونها یه چیزی ازت میگیرن یا چیزی ازت میخوان تا انجام بدی و بعدش آرزوت رو برآورده میکنن...
تهیونگ هاج و واج دوست صمیمیش رو تماشا کرد که با پوزخند پلیدی، منتظر بهش چشم دوخته بود.
-کوک... تو که جدی نیستی... نه؟!
کوک بر و بر نگاهش کرد: یالا ته! نگران نباش نمی کشتت! یعنی... امیدوارم نکشتت...
-دیوونه اگه عاشق یه شیطان بشم میخوام چیکار کنم؟! اون اصلا چطور میخواد عاشقم کنه؟!
هوسوک خندید: رابطه ی جالب و منحصر به فردی هم میشه... مگه تو از چیزای خاص و تک خوشت نمیومد؟ بیا اینم یه فرصت دست اول...
شوگا که تا اون لحظه بی صدا اونها رو تماشا می کرد، جرعه ی دیگه ای از مشروب توی دستش نوشید: تهیونگ اصلا معلوم نیست این چرندیات واقعی باشن... فقط انجامش بده و تمومش کن...
پوفی کرد: لعنت بهت کوک. اون کتاب بی ناموس رو بیار.
کوک سریعا دوباره از جاش بلند شد و سمت قفسه ی کتاب هاش رفت.
جین خندید و گفت: تقصیره خودته دیگه... همش می خاری... وقتی هنوز لرز جرات قبلیت از تنت نرفته بود مجبور بودی دوباره شجاع بازی در بیاری؟
تهیونگ دستی روی صورتش کشید و به محض اینکه کتاب به دستش رسید، چشم غره ای به جونگ کوک اومد و از جاش بلند شد.
چند قدم از اونها دور شد و بعد کتاب رو باز کرد.
لیست و فهرست عجیب و غریبی داشت که همین باعث شده بود زمانی که به عتیقه فروشی رفته بودن، جونگ کوک این کتاب رو بخره...
پیرزن فروشنده تاکید داشت که این کتاب شوخی بردار نیست ولی خب...
چه فایده...
فصل احضار شیاطین رو باز کرد و شروع به خوندن اسامی اونها کرد...
از شیاطینی که برای قتل و خون ریزی احضار میشدند گرفته....
تا شیاطینی که به عنوان برده احضار میشدن و حتی شیاطینی که برای روابط جنسی احضار میشدند...
و یا حتی شیاطینی که با اسمای خاصی لیست شده بودند...
همه و همه در اون کتاب قطور جا شده بود و تهیونگ به ناچار یکی از اونها رو انتخاب کرد که فقط اسمش در نظرش جذاب میومد...
زانو زد و شروع به کشیدن طرحی کرد که در کتاب کشیده شده بود.
دایره ای که در وسطش ستاره ی داوود وجود داشت و در گوشه و کنار ستاره ارقام و حرف های عجیبی نوشته شده بود....
بعد از چند دقیقه که کارش تموم شد، به نتیجه ی کارش نگاهی انداخت و گفت: خب... بهتر از چیزی شد که انتظارش رو داشتم...
هوسوک کمی جلو تر اومد و با دقت دایره ی روی زمین رو برانداز کرد: چه نوع شیطانی رو میخوای احضار کنی...؟
تهیونگ پشت کلش رو خاروند و با تردید به کتاب و اسم نوشته شده بر اون نگاهی انداخت.
-آم... لوسیفر...؟
نامجون ابرو بالا انداخت: یعنی تو میخوای پادشاه تمامی شیاطین رو احضار کنی که عاشقش بشی؟! اوه... جالب شد.
تهیونگ با چشم های گرد شده، سریعا گفت: من-
یونگی نیشخندی زد: واقعا جالب شد...
-ا.. اما من...
کوکی چند بار دست هاش رو بهم کوبید و ذوق زده گفت: راستش منتظر بودم جا بزنی اما کاملا برعکسش رو بهم ثابت کردی! واو! یالا ادامه بده!
تهیونگ میتونست سر خوردن عرق های سرد رو بر روی پوستش حس کنه.
لب گزید و به کتاب نگاهی انداخت.
متن خاصی به زبون هیبری نوشته شده بود که باید اون رو میخوند.
نفس عمیقی کشید و شروع به خوندن اون متن عجیب با صدای بلند کرد...
در آخر با چاقو زخم کوچیکی روی دستش ایجاد کرد و بالای دایره گرفت تا همونطور که در کتاب نوشته شده بود، قطره ای از خونش بر وسط دایره بیوفته...
-ای لوسیفر... ای ارباب والا مقام... ای پادشاه بزرگ مرتبه... من کیم تهیونگ خواستار ملاقات با شمام... تا...
مکث کرد و با التماس سمت جونگ کوک برگشت اما دوست ظالمش تنها با نگاهش بهش فهموند که ادامه بده.
زیر لب گفت: وای خدای من این خیلی مسخره ست...
نفسش رو لرزون بیرون داد و با صدای بلندی گفت: تا من رو عاشق خودتون کنید.
در پایان این جمله ش، دوباره به زبون هیبری چیزی خوند که تنها تلفظش در کتاب نوشته شده بود.
بعد از اینکه کارش تموم شد، برای ثانیه ای سکوت در بینشون بر قرار شد.
تمامی نگاه ها در اطراف اتاق میچرخید تا شاید اتفاق عجیب و خارق العاده ای بیوفته...
اما هیچ...
یونگی قهقهه زد: میدونستم!
تهیونگ که حالا رنگ صورتش با رنگ گچ توی دستش برابری می کرد، رو به کوک شونه بالا انداخت: من انجامش دادم.
جونگ کوک نیشخندی زد و با دستش اشاره کرد که به سر جاش برگرده: قبوله بابا! قبوله!
ته دوباره بین دوست هاش نشست و با دست های لرزون شیشه رو چرخوند تا بازی رو ادامه بدن...
هوسوک متوجه این وضعیت اون شد به آرومی شونه ی اون رو فشار داد تا کمی آرومش کنه...
تهیونگ روی لب هاش زبون کشید و با نگاه خود به هیونگش فهموند که خوبه...
شب بدون هیچ اتفاق خاصی ادامه پیدا کرد...
تا خرخره مست کردن و بازی مسخره شون رو ادامه دادن...
بدون اینکه شیطانی احضار بشه و خودی نشون بده....
و یا بدون اینکه تهیونگی عاشق بشه...
____________________________

Lucifer's Lover | MinVHistórias para pegar e não largar. Descubra agora