در تاریکی قدم می برداشت، نمی ترسید. هوای سرد زخم هایی که به فراموشی سپرده شده بودند یادآوری می کرد. هنوز توان داشت، هنوز تمام نشده بود. پلک هایش در برابر باد شدید برای باز ماندن می جنگیدند. در رگ هایش شور عجیبی جریان داشت که به او استقامت و صلابت می بخشید. سنگ های زیر پایش لغزنده بودند و بدن دردکشیده اش را از تعادل خارج می کردند. چشم هایش مسیر رو به رو را دنبال می کردند، سایه ی تاریکش دنبالش کشیده می شد. از دور شبح سیاهی دید. هر چند تار و مه گرفته بود، مانع شناخت او نمی شد.
قلبش او را می شناخت.
ایستاد. پشت سر شبح تار لشکری از آدم ایستاده بود. مشعل های فروزانشان در هاله ای از مه دیده و باعث برق زدن سلاح های تیزشان می شدند.
دندان هایش را روی هم فشرد، طوری که نیش های بلندش لثه هایش را شکافتند و طعم خون خودش در دهانش پیچید. بدنش را گول زد تا کمی بیش تر مقاومت کند. شبح انسان پیش چشمانش واضح تر شد و درد و خشم وجودش را فتح کرد و خودش را به دروازه های قلبش رساند.
به چشم هایش نگاه کرد و سوالی که راه گلویش را بسته بود و خفه اش می کرد پرسید:«چرا؟»
انسان با تمسخر لبخند زد، لب هایش به کلمات بی رحمانه ای گشوده شدند:«انسان ها نیازی به موجودات نفرین شده ای که برتر از اونها باشن نیاز ندارن. نباید اجازه بدیم شیاطین کنارمون زندگی کنن.»
درد داشت، خیلی درد داشت ولی قامت راست کرد، از درد شدیدش نیرو گرفت، به نجوا گفت:«ولی من شیطان رو روبه روم میبینم، درون تو.»
چشم های انسان مثل شعله های آتش مشعل های دهقانان درخشید و خون آشام فکر کرد که چقدر حالا نگاه کردن به آن ها نفرت انگیز به نظر می رسید. بدن لرزانش را جلو کشید:«نفس کشیدنت حالمو بد میکنه.»
قدم هایش را محکم برداشت. جمعیت به تلاطم افتاد. داس ها، خنجر ها و چوب ها و مشعل ها در رقص مرگباری از این سو و به آن سو شدند. بی هیچ ترسی به میان جمعیت هجوم برد و همزمان با فریاد های مردم، بی توجه شروع به دریدن هر گوشت و پوستی که روبه رویش می یافت کرد.
با دست های خالی.
بوی خون بینیش را پر کرده بود و ناخن هایش از تکه پاره کردن بدن مردم به درد آمده بودند. ضربه هایی که با سلاح های ابتدایی مردم بر بدنش فرود می آمدند گرچه یارای کشتن او را نداشتند ولی تاب و توانش را می رباییدند.
درد، سوزش، خون و دوباره درد. ذهن خون آشام از این چهار حس لبریز بود، و در پس زمینه ی سرخ و سیاهش، خاطرات روشنی از او مرور می شدند؛ وقتی که برای اولین بار به خلوت بی نورش رخنه کرد و شجاعانه بدون اینکه از هیولای خون خواری مثل او بترسد، جلو آمد.
و برای اولین بار که هیولا خطاب نشد، شنید که انسان گفت او زیباست. گوش هایش اشتباه نمی کردند؛ و در روز های بعد باز هم این جملات را از آن انسان شنید، وقتی مخفیانه به دیدنش می آمد و بدون ترس به او نزدیک می شد. خون آشام کم کم فهمید که محبت دیدن چه حسی دارد، گوش هایش به صدای انسان، چشم هایش به چهره اش و بدن همیشه یخ زده اش به آغوش گرمش عادت کردند.
و رفته رفته، قلب ساکنش تپیدن را یاد گرفت...
به یاد می آورد وقتی که انسان از دیدن نیش های بلند و تیزش نترسید...
وقتی که در تاریک ترین نقطه ی جنگل، زیر نور ماه بوسیده شد...
و نجوای انسان که عهدی از جنس احساس را به او هدیه می داد، احساسی که عشق نام داشت...
به یاد می آورد و جلو می رفت، با همان دست های سردی که انسان در دست های گرمش پناه می داد، بدن های مردم را می درید و جلو می رفت. بوی تعفن دروغ و خیانت را در سنگینی بوی تند خون از بین می برد به سمت او می رفت. زخم می خورد و درد می کشید، می کشت و خون می ریخت.
آنجا بود، نگاهش می کرد، از حرکت باز ایستاد و در برابر پوزخند آزاردهنده ی انسان، دست خون آلودش را لیسید، طعم بی نظیر خون گرم نژاد خیانتکاران به او قدرت می داد.
قدرت کنار زدن درد های قلبش.
به سمت او یورش برد. انسان خنجر نقره فامش را بیرون کشید، تیزی خنجر پوست گونه اش را خراشید. لبخند تلخی زد. تمام عهد های صادقانه انسان مقابل چشمانش دروغ شدند و نفرت قلبش را به لرزه در آورد.
درد داشت...بدنش، دست هایش و قلبش.
داشت از پا می افتاد. ضربه سنگینی را حس کرد و زمین خورد. شعله ی آتش اطرافش را فرا گرفت. در حلقه ای از آتش زندانی شد. انسان نگاهش می کرد و چشم هایش، در سیاهی درونش می غلتیدند. با صدای بمش بلند گفت:«این پایان تو نیست چون بعدا قراره تو شعله های جهنم بسوزی هیولا.»
″هیولا″ شنیدنش از زبان انسان از همه ی زخم هایی که برداشته بود دردناک تر بود. نگاهش کرد، چشم های بی رحمش و دهان دروغ گویش را.
حلقه ی آتش تنگ تر می شد...
-«اگه پایانی نباشه، پس نباید آغازی هم وجود داشته باشه که به یاد بیاریمش...»
با لبخند زیبایی رو به انسان گفت. لبخندی که همه ی عشق بدفرجامش را با خود یدک می کشید.
و همراه همان لبخند، انگشتان باریکش با آخرین توانشان سینه ی انسان را شکافتند و قلب خیانتکارش را بیرون کشیدند و بدن توخالی اش در آغوشش سقوط کرد. در حالی که شعله های آتش نزدیک تر می شدند و ذره ذره بدنش را درون خود می کشیدند، بدن انسان را محکم در آغوش کشید و چشم هایش که وحشت زده باز مانده بودند بست. با لبخند غمگینی زمزمه کرد:«وقتی خوابی بی رحم نیستی، وقتی خوابی از اینکه کنارمی خوشحالم، وقتی خوابی، دوستت دارم، یول.» قطره ی اشکی از گوشه ی چشمش پایین ریخت و از روی لبخند زیبایش گذشت...در حالی که در شعله های آتش می سوختند...
March 2019. Elena Salvatore
YOU ARE READING
No End, No Beginning
Fanfictionبه یاد می آورد، وقتی که در تاریک ترین نقطه ی جنگل، زیر نور ماه بوسیده شد... و نجوای انسان که عهدی از جنس احساس را به او هدیه می داد، احساسی که عشق نام داشت... 🍷وانشات: NoEndNoBeginning# 🌹کاپل: چانبک 🍷ژانر: فانتزی، خون آشامی، دارک، انگست 🌹نویسن...
