اون ستاره کوچولو دستتون رو میبوسه.
🌙🌙🌙🌙🌙🌙🌙🌙🌙🌙🌙🌙
به ارومی چشماش رو باز کرد ولی طبق معمول تاریکی تنها چیزی بود که میدید چون تاریکی دوست چندین و چندسالشه مگه نه؟
اروم روی تختش نشست و نفس عمیق کشید.
نفسای عمیق باعث میشن احساس بهتری داشته باشه.
سمت چپ برگشت و اروم پاهای برهنه ش رو روی زمین سرد گذاشت و با کمک دستاش از تخت جدا شد.
سمت دستشویی حرکت کرد و مثل همیشه قدماش رو شمرد.
یک.
دو.
سه.
چهار.
...
انگشتاش شروع کردن به گشتن دنبال دستگیره.
با حس جسم فلزی و سردی لبخند خیلی کوچیکی روی لباش پدید اومد.
وارد دستشویی شد و اینبار دنبال مسواک و خمیر دندان گشت.
بالاخره پیداشون کرد و شروع کرد به تمیز کردن دهنش.
بعد از تموم شدن کارش از دستشویی خارج شد و دنبال کمدش گشت.
کمدی که اشکال برجسته داشت.
خیلی زود پیداش کرد و لبخندی از خوشحالی زد.
مثل اینکه امروز شانس باهاش یاره.
لباسای راحتیش رو عوض کرد و یونیفرم مدرسه ش رو پوشید.
با شنیدن صدای در پذیرایی از جاش پرید.
صداش باعث شد لبخند گشادتری روی لباش به وجود بیاد.
_تهیونگ؟!بیداری؟!!
سرفه ی خشکی کرد و متقابلا داد زد.
+امروز دیگه بیدارم.
از اتاقش خارج شد و راه اشپزخونه رو در پیش گرفت.
دوباره قدماش رو شمرد.
یک.
دو.
سه.
چهار.
پنچ.
...
و بالاخره رسید.
دم در اشپزخونه ایستاد و سعی کرد وجودش رو احساس کنه.
