نفس سخت شده امو به زور بیرون دادم و چشمامو برای بار هزارم دورتا دور اتاق سفید رنگ چرخوندم ، یه تخت یک میز کوچیک ، آینه ی بزرگی که داخل دیوار روبروی تخت قرار داشت و فضای کوچک گوشه ی دیگه ی اتاق که میشد به عنوان دستشویی ازش استفاده کرد تنها مطعلقات اتاق بزرگ ولی خلوتی بودن که من حدود یک هفته اس داخلش نگه داشته میشم ، هرچندساعت یبار سینی مجللی از غذاهای فاخر و مسلما گرون قیمت با دیزاین های خاص و اشرافی از دریچه ی اتوماتیک مخصوص داخل بوفه اتاق قرار میگیره ...
نمیدونم چرا اینقدر راحت با این زندگی وفق پیدا کردم ، چرا ناراحت نیستم و این فضای سفید بزرگ اینچنین آرامشی برام به همراه داره ،چرا دلتنگ کسی نیستم ، ممکنه کسی دلتنگم باشه ؟ یا اصلا یه سوال خیلی مهم تر چرا نمیتونم چیزی رو به یاد بیارم ؟ تصاویر توی ذهنم، آدماش ، خونه ها، همه مبهم و تارن و فقط با سرعت خیلی آروم کنار هم حرکت میکنند یجورایی مثل دیدن آسمان از سوراخ کلید ، وجود دارن ولی دور و دست نیافتنی باقی موندن ....
درسته دوباره تنهام ، دوباره صبح شده و افکار خالی و پوچ من هم هر لحظه تهی تر میشن ...
مداد کنار تختو برداشتم و دوباره اون کلمه رو روی دیوار نوشتم :جانگکوک
اسمم اینه جانگ کوک ، تنها تصویری که مونده و محو نشده ولی هیچ چیزی قطعی نیس پس با تمام توان عرچیزی که مونده رو حفظ میکنم ..
آه صداداری کشیدم و پاهامو حرکت دادم ،روبروی آینه ی بزرگ ، نگاهی به پسرک لاغر اندام روبروم انداختم دستمو تو موهام بردم و مرتبشون کردم ، جلوتر رفتم و همونطور که خیره به سیاهی چشمای خودم بودم منتظرش شدم ، منتظر اون برق خاصی که ته اون سیاهی میبینم ، شاید بار اول با بازتاب نور یا بار دوم و سوم با توهمات حاصل از تنهایی مطلق اشتباه گرفته باشمش ولی هست ... یه چیزی یا کسی از بیرون این اتاق در حال تماشا و شکنجه ی منه ....
هربار دلم میخواد با فریاد و ناسزا بازخواستش کنم که چرا اینجام ، چرا توی این تاریکی سفید تنها موندم اما ترسی نامفهوم ولی آشنا این اجازه رو بهم نمیده ،شاید به طور ناخوداگاه میدونم حقمه اینجا باشم...
و خوب غذاهای خوبی هم داره !!!
راوی
نگاهشو از سفیدی راهروی روبروش گرفت و مثل همیشه بی توجه به اتاق ها و افراد داخلش قدم زنان وارد اتاق آینه شد ، با ورودش افراد حاظر در اتاق تعظیمی کردن و سریع طبق قانون اصلیش تنهاش گذاشتن بالاخره هرکسی لیاقت همراهی مستر وی رو حتی برای تنفس در یک هوا نداشت ...
کتشو در آورد و گوشه ای انداخت ، جلوتر رفت و روبروی مانیتور بزرگ روبروش ایستاد ، مانیتور مانند بازتابی از آینه ی هرکدام از اتاق ها عمل میکرد و وی میتونست با استفاده از این ابر دستگاه که اسمش ریفلکس (بازتاب) همه ی اتاق ها و حتی آدمای داخلش رو کنترل کنه .
دستشو روبروی چشمی مربوطه نگه داشت ،تصاویر دریافتی از اتاق ها رو روی صفحه آورد و بزرگ کرد ، تصویر اتاق خاکستری ، دختری با موهای بلند آشفته کنار تختش میرقصید و بلند میخندید ، آهی کشید و دستشو حرکت داد، پسرک اتاق فیروزه ای بیخیال در حال نقاشی بدن بی حال زنی روی دیوار بود و هرزگاهی آروم چیزی زمزمه میکرد ، اخم ریزی کرد و زیر لب گفت :بی مصرف...
حتی زحمت بررسی کردن پسر اتاق سبز رو به خودش نداد ، فقط به پوزخندی برای عصبانیت بی اندازه اش که هرروز بیشتر هم میشد بسنده کرد و هوف کوتاهی کشید : "هنوز خیلی کار دارن "
برگشت و قبل از اینکه قصد رفتن کنه با دیدن چارت بیماراش روی دیوار و به یاداوری چیزی یا کسی لبخند مرموزی زد و دوباره به طرف ریفلکس برگشت و بدون مکث دستشو برای دریافت تصویر اتاق سفید مورد نظرش حرکت میداد ولی قبل از اینکه بتونه واکنشش رو کنترل کنه با دیدن دو تا تیله مشکی درشت دقیقا روبروی صورتش با هین کوتاهی قدمی به عقب برداشت ...
پسرک زیبا روی اتاق سفید به طرز خاصی براش عجیب بود ، برق چشمای گیراش به شک انداختش و باعث شد شاید برای اولین بار در مورد کارایی ریفلکس به شک بیافته:ممکنه که منو ببینه ؟؟؟
دوباره به چارت مخصوص پسر نگاه کرد ، جانگکوک ، بیست ساله ، یک هفته ای ...
جئون جانگکوک ممکنه داروی من روی تو اثر نداشته باشه؟
با پوزخند بسته ی جانگکوک به وضوح یکه خورد ولی پسر سری تکون داد عقب گرد کرد به طرف تختش برگشت ...
وی :
_اون .... اون الان خندید ؟ این بچه ....
با قدمی که برداشتم و جلوتر رفتم ریفلکس حرکت کرد و در واقعیت مجازی دقیقا کنار تخت پسر که با چشمای بسته، لب هاش اروم چیزی رو زمزمه میکرد خیره شدم ، کمی خم شدم ، خوبه ... از چیزی که فکر میکردم خوش چهره تری و ... با برداشت کلمات ادا شده اش که دوباره با همون پوزخند قبلی پر شده بود اینبار منم بی صدا خندیدم .... این بچه داره برام جالب جلوه میکنه ....هه... ولی این شاید براش خوب نباشه ....
راوی:
حس غیر قابل وصفی تمام وجودشو فرا گرفته بود ، ذوق قدیمی اش برای تحقق آرزوی چندین ساله اش ...
این تغییر ، کسی که با بقیه فرق داره الان واقعا لازم بود ، بعد از این همه تکرار ،بعد از همه ی اون آدمای مختلف و واکنش های یکسان اون پسر شاید باریکه ی نوری باشه میون تاریکی ولی نه .... این جریان اینقدرا هم درخشان و نورانی نیست ... پس اگه نوری هم باشه خاموش میشه .... و خوب تمام جذابیتش به همینه !!
وی قدمی به عقب برداشت و قبل از آخرین نیم نگاهش به صورت صاف و سفید جونگ کوک زیر لب زمزمه کرد : نقشه ها واست دارم خرگوشک !
YOU ARE READING
darkness touch
Fantasy🔻آینه ها نقش بزرگی تو زندگی ما بازی میکنند ، با اینکه خود واقعیمونو به نمایش میزارند ولی با ظاهری فریبنده و کمی جیوه باعث میشن خودتو بهتر از چیزی که هستی ببینی و شاید حتی به این دروغ آشکار لبخند بزنی و سعی کنی اونو جایی ثبت کنی .... ولی مشکل از جای...
