میتونم بفهممش! حالش مثل قبل خوب نیست، صدای خنده های دردناکش توی خونه میپیچه، اما این اون نیست! نمیتونه چشم های بی روحش رو روی چیزی نگه داره، مخصوصا صورت ادما، افرادی که بهش نگاه میکنن! نمیتونه درست حسابی از کلمات استفاده کنه! در حالی که سعی میکنه شیرین به نظر بیاد! حملات، تپش، لرزش! همش اتفاق میوفته، اما کسی اون رو توی دسترس نداره! نمیخواد درگیر جمعیت بشه! توشون حل نمیشه! یه لکه سیاه از جوهر نحسیه که توی بدنش پمپاژ میشه! همه چیز غیر منتظره به نظر میرسه، و اون حتی نمیدونه چی باعثش میشه! دقیقا چی اون رو توی تاریکی میکشونه و پایین میکشه! چی باعث میشه معلق بمونه یا حتی بدنشو حس نکنه! چی باعث میشه حس کنه کمبود هایی وجود داره، اما هیچ وقت اونارو نخواد! اون نیست! هرکسی غیر از خودش! تبدیل شده به یه کابوس، ترسناک، دردناک و غیر منتظره! اما به غیر از این چی میتونه باشه؟! فکر میکنه اون هیچ کس نیست، اما میدونه که وجود داره! کسی درکش نمیکنه! کسی کلماتش رو نمیفهمه! همه اونو "گنگ" خطاب میکنن، شاید واقعا باشه! شاید کتاب راهنمایی وجود نداشته باشه، شایدم اسون نباشه! همیشه زبان گویشش متفاوت بوده! به عقب نگاه نمیکنه،بلکه گذشته رو توی ریه هاش میکشه، تحلیل میکنه، نتیجه میگیره و تصمیم میگیره تغییر بهترین روششه! کسی نیست که فکرشو میکرد! میشه گفت اون حتی نمیدونه کیه وقتی به خودش توی ایینه نگاه میکنه، نگاه نااشنا، چشمای ناشناخته! همه چیز برای اون متفاوته! حتی خودش و چیزهایی که در اون وجود داره! غیر قابل درکه و هیچ کس سعی نمیکنه واقعا بفهمه در صورتی که اون مثل یه کتاب باز عمل میکنه! حتی کسی سعی نمیکرد باهاش حرف بزنه در حالی که همه سعی میکردن ازش فاصله بگیرن! همونطور که خودش خاسته بود! اون زهره! اما با کمی عشق تحت سلطه در میاد! کاملا کنترل شده، و تربیت شده! سعی نمیکنه شبیه یه کروکودیل وحشی رفتار کنه، اون فقط مثل یه گربه توی خودش فرو میره و خودش رو به دیوار میرسونه! اینجوری اروم میشه... با ضربه های ممتد! اون تماشا میکنه چطور توی خون غرق میشه، چطور کبودی ها و زخم ها به وجود میان اما هیچ صدایی از خودش در نمیاره! با صدای سکوتش التماس میکنه که کمک میخواد، اما داره سعی میکنه قدرتمند به نظر بیاد در حالی که واقعا شکننده و اسیب پذیره! و کسی اینو میبینه؟ کسی صدای کمک خواستنشو میشنوه؟ یا زمانی که با چشمای خواب الو گریه میکنه؟ کسی اون رو میبینه وقتی از توهماش فرار میکنه؟ وقتی شروع به لرزش میکنه و ضربانش از توی چشماش بیرون میزنه؟ زمانی که سعی میکنه فرار کنه؟ زمانی که واقعا حس میکنه خستس و شاید به یه کوچولو از یه نفر نیاز داره؟ کسی اون رو میبینه وقتی به زمین کوبیده میشه و کمک میخواد؟ کسی اون رو میبینه وقتی به توجه احتیاج داره؟ وقتی توی خودش فرو میره و به هیچ فکر میکنه؟ کسی اون رو میبینه وقتی با بی صدایی فریاد میزنه؟ کسی اون رو میبینه درحالی که داره توی گودال هاش غرق میشه؟ وقتی سعی میکنه پشت پلکش رو بخارونه در حالی که میخواد اشکای احتمالیشو پاک کنه؟ کسی به اون فکر میکنه؟ واقعا کسی اون رو میبینه؟ اون و چیزی که درونش وجود داره، شاید به شدت ناشناخته اما قابل لمس؟ اما نه... کسی نیست فکرشو بکنه! شایدم باشه، اما این بی اهمیت ترین موضوع ممکنه! و اون تظاهر میکنه این خوشاینده! در حالی که نمیدونه اسمش رو چی بزاره! لذت یا شکنجه؟ اون گیجه! حتی نمیتونه بفهمه هزارتوها به کجا میبرنش! نمیدونه وقتی غم تموم بدن فردی رو فرا میگیره چیکار میتونه بکنه، حتی وقتی بغل کردنو ازش گرفته! نمیدونه همدردی بهتره یا ساکت موندن! نمیفهمه چرا باید سوختن همه افرادی رو که بهشون نزدیک میشه ببینه! حتی نمیدونه چرا افرادی سعی میکنن ازش تقلید کنن و فکر میکنن این حالت خوبیه برای جلوه دادن! اما این دردناکه! این یه مریضیه ولی نه شبیه سازی شدش، این واقعیه! و اون سعی میکنه فرار کنه، نمیدونه از چی ولی پاهاش رو برای دویدن اماده میکنه! به طور بیمارگونه ای از ادمای اطرافش فاصله میگیره حتی موقعی که بهش نیاز داره هم نادیده میگیره! کسی رازهاشو خواهد فهمید؟ کسی قلبی رو که تابه حال عشقی رو لمس نکرده اما از دور دیده رو خواهد چشید؟ همه چیز برخلاف جهت بادها حرکت میکنه! دختر روزی خواهد مرد! در حالی که روی بالشتش یه نوشته وجود داره! "به جهنم خوش امدید، ارادتمند شما: شیطان!" و بلاخره رازها پدیدار میشن، و دنبال میشن و روزی باز خواهند شد! توسط افرادی که نادیده گرفتن! شاید خود شما!...
-خواستن/نخواستن-
YOU ARE READING
Hater
Teen Fiction- نفرت تنها دارایی توعه! زمانی که عشق رو از دست دادی... چیزی که وجود داره! و حقیقتش حس میشه... اون یه هیتره به تمام معناست! کاملا حرفه ای و تربیت شده! اما چی میشه اگه به طرز وحشتناکی شکسته باشه؟ .رُزا.
