Part 1: زندگیِ ایده‌آل

2.1K 135 41
                                        


تهیونگ بعد از خوردن صبحانه‌اش توی آشپزخونه نشسته بود و داشت قهوه‌ی گرمی که برای خودش آماده کرده بود رو می‌خورد و گوشی‌اش رو چک می‌کرد. جونگ‌کوک کارهای کتبی و امضاهای مورد‌نیازِ شرکت رو زده بود و قرار بود قبل از رفتن به سرکار، سفارش‌هاش رو شخصا تحویل بگیره که مجبور نشه منتظر پیک بمونه. تهیونگ به رئیسش گفته بود که همه‌ی کارها رو انجام می‌ده و نیازی به نگرانی نیست و پیامی که روی گوشی‌اش دریافت کرده بود، شامل این متن بود:

- تو بهترینی لی تهیونگ، با من ازدواج کن.

امگا خندید، سرش رو به دو‌طرف تکون داد و یک جرعه‌ی دیگه از قهوه‌اش نوشید. رئیسش همیشه به شوخی بهش می‌گفت باید باهاش ازدواج کنه، این شوخیِ همیشگی‌شون بود. تهیونگ لبخندی زد و در جواب نوشت:

- آقای جئون، خودتون می‌دونید که من ازدواج کردم، همسرم به‌‌شدت مخالف همچین پیشنهادهاییه.

تهیونگ به‌محض دیدن پیامِ بعدیِ رئیسش، از خنده روده‌بر شد.

- قلبم شکست... الان باید برم الکلی بشم و هر شب با یک‌سری امگای غریبه وقت بگذرونم :(

تهیونگ با لبخند فقط یک جمله‌ی "موفق باشید" رو برای رئیسش ارسال کرد و بعد موبایلش رو کنار گذاشت. با اینکه هفته‌ی خیلی پر‌استرسی رو داشتن؛ ولی همین مکالمه‌ی کوتاه، مودش رو بهتر کرده بود. فردا باید یک قراردادِ خیلی مهم رو امضا می‌کردن و مشخص بود که قراره کلی مذاکره سرِ قیمت و شرایط و ضوابطِ قرارداد داشته باشن. حقیقتا کل هفته رو مثل دیوونه‌ها کار کرده بودن تا فردا از راه برسه و بتونن قرارداد رو امضا کنن و بودجه‌ی کافی برای بازسازی رو دریافت کنن.
تهیونگ توی افکارِ خودش غرق شده بود و اصلا متوجه نشد که همسرش جی‌وون واردِ آشپرخونه شده. آلفا به‌محض ورودش به آشپزخونه، لبخندی زد و گفت:

- صبح‌ به‌خیر. داری به چی فکر می‌کنی که لبخند می‌زنی؟

تهیونگ سرش رو بالا گرفت و با لبخند عمیق‌تری جوابش رو داد.

- به یک‌ چیزِ خوب.

جی‌وون بوسه‌ی سبکی به لب‌هاش زد و به‌طرف گاز رفت تا برای خودش صبحونه‌ی مختصری رو ترتیب ببینه. تهیونگ همون‌طور که داشت با دسته‌ی ماگش ور می‌رفت گفت:

- راستی! جونگ‌کوک ازم خواست قبل از اینکه برم شرکت، سفارش‌ها رو تحویل بگیرم و با خودم ببرم.

- آها، متوجه‌ام.

تهیونگ پوزخندی زد و ادامه داد:

- و طبق معمول هم ازم خواست که باهاش ازدواج کنم!

جی‌وون خندید، رو‌به‌روی تهیونگ پشتِ صندلی‌اش نشست و گفت:

- دیگه داره حسودی‌ام می‌شه‌ها!

Second ChanceWhere stories live. Discover now