نامه های دور انداخته شده
سلام ..
نوشتن این کلمات سخت تر از اونیه که فکرشو میکردم.
اما گاهی سکوتمون حرفهایی داره که باید بلاخره قلم اونارو بنویسه!
من میرم .. نه چون دوست ندارم.
بلکه چون هنوز عاشقتم ..
اون قدر که نمیخوام تورو
توی تاریکی تردید و بی قراری نگه دارم ...
همیشه فکر میکردم عشق یعنی کنار هم بودن
ولی رها کردن به خاطر عاشق بودن
خیلی بیشتر از ایناست !
خندیدنت ..
همون روزهایی که تموم صداهای دنیا ناپدید میشد و فقط یک صدا تو گوشته
....
نه این خوب نیست
با حرص مچاله کرد و با تمرکز کنار بقیه کاغذ ها انداخت
...
سلام...
نمیدونم این بار چندمه صاف میرم سر اصل مطلب :
دیگه زیاد وقت ندارم .. یک ماهه کوفتی !
نه .. این نامه برای گریه نوشته نشده .. من کنارت خواهم بود
تو زندگی میکنی .. دقیقا جوری که ما هیچوقت نتونستیم..!
بهم نگو بی" تو "نمیتونم
میتونی!
حتی اگه چیزی تورو یاد من بندازه
حتی اگه نیمه شب لمس دستات سمت خالیه تخت بره و من .. نباشم
حتی اگه حس کردی بین کلی آدم بازم تنهایی
حتی اگه . .
....
پارت اول
دفترچه خاطرات : برگه های پاره شده
"ماشینو نگه داار"
در حالی که دستگیره ی در رو محکم نگه داشته بود فریاد زد
با لجبازی درو قفل کرد و سرعتشو بیشتر کرد
"اجازه نمیدم همینقدر راحت همه چیو تموم کنی"
""
جیمین چشاشو بهم فشرد و به نفس نفس افتاد زخم قدیمی ای سر باز کرده بود ..
چیزی که همیشه ازش فرار میکرد الان داشت نابودش میکرد ...
نگاهی به تکیه گاهش انداخت ...
چند بار پلک زد و بغضشو قورت داد.
هنوزم میتونست تکیه گاه صداش بزنه؟
"منو وادار به کاری نکن "
....
*فلش بک*
مثل همیشه باباشو در حال فریاد زدن میدید ..
صدای موزیکو زیاد کرد و نگاهشو به بیرون دوخت ... از وقتی چشم باز کرده بود شاید تنها مدتی که اونارو ساکت میدید زمانی بود که سرکارشون بودن و یا مهمون داشتن .. اگه میتونست انتخابی بکنه .. قطعا تنهاییو ترجیح میداد
اینبار اوضاع متفاوت تر از همیشه بود .. حتی سعی میکرد پشت پدرش به مامانش علامت بده باهاش بحث نکن اما قابل کنترل نبود ... بارون شدت گرفته بود و شیشه ماشین شلوغ از قطرات اب شده بود.
دوست نداشت فکر منفی ای داشته باشه اما تو همچین اوضاعی دعوا کردن خطرناک بود
هنوز درک نمیکرد ..
اگه اینقدر از هم متنفرن چرا ازدواج کردن ..
جواب ساده بود ..
رابطه ای که داشتن بیشتر کاری بود تا و حتی جیمین قربانیه خواسته ی خانواده ی پدری بود ..
وجودش حاصل عشق نبود .. اجبار بود
نفس حبس شدشو بیرون داد و دستشو روی شونه ی پدرش گذاشت
"بابا لطفا تمومش کن "
"دخالت نکن "
جیمین هربار خواستشو تکرار میکرد و به جاده نگاه میکرد ..
حالا موفق شده بود مادرشو اروم کنه
تا حداقل شریک بحثش نباشه ..
اما اقای پارک همچنان در حال غر زدن بود
"گفتم بسههههه"
آقای پارک به سمت جیمین کامل برگشت و فریادشو متقابل جواب داد
" منم گفتم دخالت نکنننن "
خانوم پارک با وحشت فرمونو چسبید
"مواظب باشششششش"
****
YOU ARE READING
my ocean...
Fanfictionدیدار خیالی مثل نوریه که وسط تاریکی میتابه، لحظهای که دل شکسته، برای چند دقیقه آرامش پیدا میکنه، حتی اگر بدونه این دیدار واقعی نیست. حتی اگه بدونه این لمس دیوونه کننده دیگه گرم نیست..هنوز به یاد داشت زمزمه های آخرش.. اونجا بود ... دقیقا همونجا...
