Prologue

59 7 0
                                        

"خودم رو درحالی پیدا می کنم که دارم بلند بلند باهات حرف می زنم،به امید اینکه بشنوی."

دلم می خواست چیزی برای لیام بنویسم، هرچند کوتاه
اما حس می کنم فقط با نوشتنه که کمی می تونم خودمو آروم کنم و مغزمو خالی.

این برای توعه لیام عزیزم،با عشق زیاد
امیدوارم حالت خوب باشه❤️

پ.ن:
اگر احساس می کنید ممکنه اذیت بشین لطفا نخونید❤️
این داستان زیام نیست و فقط از جمله اول پست زین الهام گرفته شده
و چیزایی که نوشتم اعتقاداتیه که خودم رو آروم می کنن و برام زیبان.❤️

Talking out loud Onde histórias criam vida. Descubra agora