پارت ۱

727 93 170
                                        


ساعت۸ صبح

Oops! This image does not follow our content guidelines. To continue publishing, please remove it or upload a different image.

ساعت۸ صبح...
من؟بی حوصله و عصبی...
هوا؟مزخرف و گرم
امروز؟چرت مثل هر روزه دیگه

بعد اینکه یه کشتی حسابی با سنگ کوچیک و بخت برگشته ای که کنار پاهام رها شده میگیرم، اون رو به دور ترین نقطه ی ممکن شوت میکنم و فس فس کنان بینی ام رو بالا میکشم.

اخرین قطره های بطری نوشابه ام رو سر میکشم و به این فکر میکنم که هیچ احمقی سر صبحی با معده ی خالی اینطور خودش رو به فنا واصل نمیکنه.

هم سن های خودم رو میبینم که به سر و کول هم میپرن و بی اعتنا به اطرافشون مسیر خونه تا مدرسه رو در پیش گرفتن.
کاش میتونستم افتاب رو داخل اب خیس بدم تا یکم از این گرمای مزخرفش کم بشه.

ادم ها...به ادمهایی که این وقت صبح تو خیابون سرگردونن نگاه میکنم. مدرسه ،محل کار و چند شنبه بازار ها تنها مکان های قابل توجیحی هستن که یه فرد رو این وقت صبح به بیرون از خونه اش میکشونه. یه استثنا هم برای افراد خوشبختی که این زمان رو برای ورزش و تناسب اندام در نظر گرفتن، میزاریم!

گشنمه...حتی موهای سرم رو هم مرتب نکردم و انگار از جنگ برگشتم.

با فاکتور گرفتن از گزینه ی برگشت به خونه و رفتن به مدرسه، احتمالات دیگه رو بررسی میکنم.

گیم نت‌؟۸ صبح اخه؟

پوفی میکشم و تحلیل میکنم که چقدر زمان میبره تا برسم؟۲۰ دقیقه پیاده. اگر به طور احتمالی ۹.۳۰ صبح در رو باز کنه پس یعنی ۱ ساعت باید غاز بچرونم...

بطری نوشابه رو به طرف سطل اشغالی که با فاصله ی نه چندان ازم قرار گرفته پرت میکنم که خطا میره و با سر و صدای زیادی پخش زمین میشه.

چند نفر به نشونه ی تاسف از میزان بیشعوریه من سری تکون میدن و رد میشن.
بلند میشم و بطری بخت برگشته رو به جایگاه ابدیش هدایت میکنم.

خیلی وقته اینجا نشستم شاید بهترباشه مکانم رو تغییر و به مگس پرونیم ادامه بدم.دیگه کم کم دارم مثل یه ادم مشکوک به نظر میام.

این رو میتونم از تخم چشمای پیرزن بد اخلاقی که مدت زیادیه با یه سبد در دست که انگار اورانیوم حمل میکنه بخونم.

>_Chicken_<Stories to obsess over. Discover now