دیشب بعد از صحبتهایی که با دوستدخترش داشت کل شب رو توی بار گذروند. امروز صبح که از خواب بیدار شد تا چند دقیقه حتی نمیتونست چشمهاش رو بهخاطر سوزش و سر درد شدیدش باز کنه.
فقط امیدوار بود هیچکس نفهمه که بازپرس مین یونگی، کسی که سنگینترین پروندهها رو بررسی و از خطرناکترین مجرمها بازپرسی میکنه کله دیشب رو توی بار بهخاطر کاتکردن با دوستدخترش مثله بچهها مست بوده.
امروز هم یکی از همون روزهای مزخرفه دیگه سر کار بود روزهای اولی که استخدام شده بود بهترین روزهای زندگیش بود از شوق و هیجان زیاد شبها تا دیر وقت سرکار میموند؛ ولی الان دیگه هیچ چیز براش تازگی نداشت، همه چیز تکراری بود. مجرمها، پروندهها همهشون یک جور بودن. دیگه براش عجیب نبود که یک آدم چطور میتونه پانزده نفر رو کشته باشه یا قاچاق اعضای بدن کنه.
نامجون هم هر دفعه میخواست بهش یک پرونده بده میگفت این یکی فرق داره؛ ولی باز هم با قبلیها هیچ فرقی نمیکرد.
با پا گذاشتن در محله کارش به همکارهاش سلام داد و رفت سر میزه خودش نشست.
چند دقیقهای سرش رو گذاشت روی میز تا یککم از سردردش بهتر بشه با اینکه هیچ فرقی نمیکرد.
با اینکه سرش روی میز بود کاملاً متوجه شد که الان نامجون کنارشه.
نامجون محکم پرونده رو کوبید روی میز و گفت:
_ این یکی واقعاً فرق داره مین یونگی!
یونگی با چهرهای که کاملاً مشخص بود یک سر سوزن با کشتنه نامجون فاصله داره سرش رو بالا آورد.
_ چی میخوای؟
با لحن کشیدهای ناشی از سردرد و خماریش گفت و نامجون جوری رفتار کرد که انگار مچه یونگی رو توی تخت در حاله خیانت گرفته.
_مشروب خوردی؟ چرا انقد خماری؟
میدونی اگه یکی توی اون حالت مچت رو بگیره ممکنه ابروت رو همه جا ببره و بیاعتبارت کنه؟
یونگی فقط چند ثانیه تا بیهوششدن فاصله داشت، فشاره روحی و روانی داشت مغزش رو نابود میکرد و سردرد ناشی از خماریش هم باعث شده بود شبیه دیوونههای تیمارستانی بهنظر بیاد.
_چیزی نیست، قهوه بخورم درست میشه، نگران نباش.
_پس داری اعتراف میکنی که خوردی.
یونگی که راهی برای فرار از دوسته سمجش پیدا نکرد تلاش کرد تا حداقل بحث رو عوض کنه.
بیتوجه به نگاههای نامجون که داشتن معذبش میکردن پرونده رو باز کرد و با چشمهایی که از سردرد بهزور باز میشد بهش یک نگاهی انداخت.
آخه چرا وقتی انقدر بیجنبهست از این کارها میکنه؟ سرجمع توی کُله عمرش تعداد دفعاتی که مشروب خورده به تعداد انگشتهای دستش نمیرسید.
«یونگی، دیگه حق نداری مشروب بخوری!»
توی ذهنش، خودش رو خطاب قرار داد و سعی کرد متمرکز باشه.
_یککم بیشتر درموردش توضیح بده نامجون!
_ جانگ هوسوک، سیوپنج سالشه، متولده سئوله، هیچ اطلاعاتی از پدر و مادرش نیست. شغله خاصی هم نداره، توی دوران نوجوانیش توی کارِ حمل مواد و اسلحه بوده؛ ولی اولین قتلش رو توی سن بیستوهفت سالگی انجام داده.
_از کجا فهمیدی اولین قتلش رو توی بیستوهفت سالگی انجام داده؟
_اون یک قاتله زنجیرهایه و اولین مقتولی که پیدا شده کاملاً به همون شکل به قتل رسیده بود که جانگ هوسوک قربانیهاش رو به قتل میرسونه.
گردن قربانیها از چهار جهت اصلی شکسته بهطوری که سر فقط از طریق پوست به بدن وصله.
یکی از دلایلی که این قاتل اسم مستعارش کروکدیله همینه. کروکدیلها هم همینجوری طعمهشون رو میکشن تا راحتتر بتونن تغذیه کنن.
_این اولین باریه که با یه قاتل زنجیرهای سروکار دارم، بهنظر سرگرم کننده میاد!
_اگه بخوای میتونم همین الان هم برای بازجویی بیارمش. پروندهاش کاملاً در اختیارته! حتی اجازهی بازدید از لوکیشنه قتلها رو هم برات گرفتم.
_تو بهترینی، بیارش اتاق بازجویی، میخوام باهاش آشنا بشم!
_یونگی، میارمش؛ ولی... این پرونده رو به مسخره نگیر، این شغل به درد سرگرمی نمیخوره.
نامجون جملهاش رو تموم کرد و بدون شنیدن جواب به سمت دفتر رئیس رفت.
یونگی تا موقعی که نامجون کارها رو انجام بده وقت داشت بره و برای خودش قهوه درست کنه.
اگه نامجون نبود واقعاً از پس کارهاش برنمیاومد. باید بعداً اساسی ازش تشکر کنه!
بعد از گرفتن قهوهاش با پروندهها و دستگاه ضبط صوتی که ماله خودش بود و با کلی دردسر براش مجوز گرفته بود رفت بهسمت اتاق بازجویی.
در رو که باز کرد. نامجون روبهروی جانگ هوسوکی که سرش رو روی میز گذاشته بود و انگار خواب بود نشسته بود.
با ورود یونگی نامجون از جایگاه بازپرس بلند شد و وقتی داشت از اتاق بیرون میاومد رو به یونگی گفت:
_مواظب باش!
یونگی سرش رو تکون داد و نامجون از اتاق خارج شد.
رفت و نشست روی صندلی، ماگ قهوهاش رو همراه با دستگاه ضبط صوتش رو روی میز گذاشت و پرونده رو جلوش باز کرد.
یک نگاه به پشت شیشهی اتاق انداخت که نامجون و یک سری از همکارهاشون رو پشت پنجره دید، همهی اونها منتظر بودن تا ببینن مین یونگی چجوری قراره از قاتلی که هشت سال تلاشکردن تا به دام بندازنش بازجویی کنه.
مین یونگی همون لبخند همیشگیش رو که فقط توی اتاق بازجویی ازش استفاده میکرد به لبهاش آورد و سره انگشت اشارهاش رو چند بار روی میز کوبید تا هوسوک سرش رو از روی میز برداره.
با صدایی که از انگشتهای یونگی ایجاد شد جانگ هوسوک سرش رو بالا آورد و دقیقاً بعد از یک ثانیه به چشمهای خمار و نافذش با یونگی ارتباط چشمی برقرار کرد.
چشمهای اون مجرم اونقدر قویبودن که یونگی حاضر بود قسم بخوره میتونه همین الان فقط برای خلاصشدن از اونها توشون چاقو فرو کنه!
موهای بلند که پشته سرش بسته بود، هیکلی مردانه و تتوهای متفاوت؛ اما صورتش... صورتش اصلاً شبیه مجرمها نبود، تا بهحال یونگی هر مجرمی رو که دیده بود توی صورتشون مشکلی بود که یا کسی اون کار رو با صورتشون کرده بود یا خودشون اون بلا رو سر خودشون آوردهبودن؛ ولی این یکی صورتش مثل شیشه شفاف و بیخطوخش بود.
ضبط صوتش رو روشن کرد، یک جرعه از قهوهاش رو خورد.
_قهوه میخوری؟ اگه میخوای میتونم بگم برات بیارن.
_کافئین نمیخورم!
مین یونگی اشتباه میکرد، جذابتر از صورتش، صداش بود.
_نام؟
_جانگ هوسوک.
_سن؟
_سیوپنج.
_شغل؟
_هر کاری که عشقم بکشه!
اون قاتل فکر میکرد میتونه جوری رفتار کنه که یونگی معذب بشه؟
انگار نمیدونست اگر یونگی وارده این شغل نمیشد خودش هم الان خلافکار بود!
_خب، جناب جانگ هوسوک گرسنتونه؟
پوزخندِ گوشه ی لبِ هوسوک کنار رفت و به جاش همون چشم های بیحسش ظاهر شد.
فقط به یک نقطه ی روی میز خیره بود و کاملا ارتباط چشمیش رو با یونگی قطع کرده بود، انگار که داشت خاطره ای رو مرور میکرد!
_اقای جانگ حالتون خوبه؟ چیزی نیاز دارید؟
هوسوک دوباره نگاهش رو به چشم های یونگی دوخت.
چسم های هوسوک برق زد انگار که از چیزی خوشش اومده یا چیزه خوشایندی رو به خاطر اورده. لبخندش کش اومد و دندان های سفید و مرتبش رو نمایان کرد، برای یونگی عجیب بود که یک قاتل تا این حد مرتب باشه و به خودش برسه. خلافکار ها معمولا چهره های خطرناکی داشتن، ولی این چهره، اگر اون تتو هارو نداشت یا حداقل این جنایت هارو نکرده بود الان یه مدلِ خیلی معروف بود!
_زیاد غذا نمیخورم! غذا های زیادی رو هم دوست ندارم!
ولی اقای بازپرس...
به کارت دورِ کردن یونگی نگاهی انداخت و ادامه داد:
جناب مین یونگی تا حالا گوشت کتف رو خوردی؟
حرفش ذهنه یونگی رو خیلی درگیر کرد، گوشت کتف؟
گوشت کتف انسان؟ همه ی جنازه های پیدا شده فقط از طریقه شکستگی گردن مرده بودن، جنازه هایی هم بودن که ما پیدا نکردیم؟
لبخنده اون مجرم و نگاهه خیرش داشت نابودش میکرد، چرا یونگی اینجوری شده بود؟
اون یه بازپرس بود، جدیتش تو بازپرسی و کشیدن حرف از زیرِ زبون مجرما پیشه همه معروف بود.
هرجایه کره ی جنوبی که اسمشو میاوردی میشناختنش، کابوسه قاتل ها و مجرم های فراری بود، چطور الان جلویه این قاتل داشت از درون خودشو میخورد؟
مین یونگی نمیدونست ولی خوده جانگ هوسوک کاملا با این تکنیکه خودش اشناییت داشت!
برای کسی که سال ها مجرم بود، اسون بود که یاد بگیره چطوری با بازپرس ها رفتار کنه، دقیقا همونطور که اونها باهاش رفتار میکردن باهاشون رفتار میکرد!
و انگاری هوسوک این بازپرس جوان رو زیادی اذیت کرده بود، اون قاتل زنجیره ای میتونست معذب بودن رو از اعماق چشم های یونگی ببینه، انگار که بازپرسی که تو اتاق بود خودش بود نه اون!
_آه... یونگی، تو خیلی عجیبی! واقعا فک کردی منظورم از گوشت کتف، گوشت کتف انسان بود؟
عجب ادمه کثیفی هستی، چطور این فکر به ذهنت رسید؟
_مثله اینکه حوصلت سر رفته...
پس از بحثایه فرعی میایم بیرون.
یونگی پرونده رو کشید سمته خودش و یک عکس رو از لاش برداشت و روی میز کوبید.
_کیم سیوک، بیستودوم نوامبر سال ۲۰۱۵ جنازش کنار رودخانه ی هان پیدا شد، در اولین نگاه به نظر خودکشی میاد ولی بعد از کالبد شکافی مشخص شد ضربه ای که به گردنش خورده کاره سنگ یا فشار اب نبوده بلکه کاره انسان بوده. گردنش از چهار جهته اصلی شکسته بود بهطوری سرش فقط از طریق پوست به بدنش وصل بود. همچنین تشخیص داد که جنازه ۱۲ ساعت تو ای بوده با تخمینی که پزشکان کالبد شکافی زدن، تقریبا ۱۳ ساعت بعد از قتل پیداش کردن.
جانگ هوسوک چهره ی عجیبی به خودش گرفته بود، انگار که از شنیدن این حرف ها خیلی هم ناراحته و داره برای قربانی ها دل میسوزونه!
_این اولیش بود، نظری نداری؟
جانگ هوسوک دوباره خیره به صورت یونگی نگاه کرد.
ساکت بود، از اول که پاش رو تو این اتاق گذاشته بود هوسوک ساکت بود، ولی یکچیزی فرق میکرد.
ایندفعه واقعا یکچیزی فرق میکنه، یونگی هیچوقت، حاضر بود قسم بخوره که هیچوقت تو اتاق بازپرسی معذب نشده.
اون حرفه ای تر از چیزی بود که بخواد معذب شدمش رو بروز بده، ولی انگار این پرونده، پرونده ای نیست که فقط برای سرگرمی بارش کنه.
انگار با پای خودش وارده تله شده، وارده تله ای که تا تک به تک بازی هارو مشت سر نذاره نمیتونه ازش خلاص بشه!
حواسش رو به صورته هوسوک داد، بغض داشت؟
چرا صورتش داشت قرمز میشد؟
_اقایه جانگ حالتون خوبه؟
_م...من بی گناه اینجام! اونقدرا هم بیگناه نیستم اما...
اما من قتل نکردم باور کنید جنابه بازپرس.
م...من تو اون تاریخ
_ تو اون تارخ چی جانگ هوسوک؟ اگه مسئله ای هست که باید بررسیش کنیم به زبون بیار، هرچیزی که ثابت کنه تو قاتل نیستی لازمه، با اینکه مطمئناّ قاتله این افراد تویی ولی مشکلی نیست، بگو.
اروم تر شده بود، بغضش رو قورت داده بود و قطره اشکی که گوشه ی چشمش جمع شده بود رو با انگشت پاک کرد.
_من...من تو اون تاریخ، طرفایه ساعت ۹ تا ۱ نیمه شب تو خونه دوستدخترم بودم، و بعد از اون شب من و اون کات کردیم، دلیله طولانی موندنم تو خونش این بود که جر و بحثمون تمومی نداشت، من بعد از بیرون اوندن از خونش، مستقیم به خونه ی خودم رفتم.
شما... شما اشتباه میکنید!
_اروم باش، همه ی مدارک و شواهد داره میگه قاتل تویی، اسمه دوست دخترت چی بود؟
_یادم نیست.
جانگ هوسوک بلافاصله جواب داد و مین یونگی فقط دنبال یک اسم بین صفحه های پرونده بود که ربطی به دوست دختر سابق جانگ هوسوک داشته باشه.
به هر حال همه ی اتفاقات باید مثل یک پازل کنار هم چینده بشن تا قاتله اصلی پیدا بشه.
چهره ی جانگ هوسوک کاملا تغییر کرده بود، یونگی روانی هایی مثله هوسوک رو زیاد دیده بود که در کسری از ثانیه تغییر مود میدن و میتونن به ادمه دیگه ای تبدیل بشن، خوب هم میشناختشون چون کاملا شبیه خودش بودن، فقط خدا میدونست که اگر یونگی تو اون وضعیت روحی و روانی سختی که داشت اگه نمیتونست این شغل رو به دست بیاره چه کارها که نمیکرد. اون کاملا پتانسیل تبدیل شدن به یک مجرم رو داشت، در ضمن نوجوانی خوب و سالمی هم نداشت، کاملا به خاطر میاورد زمانی رو که بخاطر فشار های روحی و درس های سنگین چقدر بدنش رو زخمی میکرد. بخاطر اون زخم ها کلی به مشکل خورد، حتی با رد شدن از کلی تست های روانشناسی و جلسات متعددش پیش روانپزشکش تونست این شغل رو به دست بیاره.
_منظورت اینه که دختری که توی این عکس هست رو ندیدی؟ فک کردی میتونی با من بازی کنی هوسوک؟ هر موقع تو بازی دادن من احساس موفقیت کردی، بدون اونیکه داره بازی میخوره خودتی!
ادمایه مثله تورو اینجا زیاد دیدم، عوضی هایی که کثافت ازشون میباره، با هیچکدومشون هیچ فرقی نمیکنی.
همتون یه مشت اشغالید که ریختید تو جامعه، تنها تفاوتی که باهم دارید تو کثافت کاری هایی که کردید! زندگی هایی که گرفتید، خانواده هایی که از هم پاشیدن.
لجن هایی مثله تو هیچوقت نمیفهمن! نمیفهمن از دست دادن خانواده، عشق و زندگی چه حسی داره.
چون انسانیتی تو وجودتون نیست!
_گرسنمه.
یونگی به چهره ی بی روحه جانگ هوسوک نگاه کرد، انگار تک تک کلماتش فقط بخاطره هیچ و پوچ از دهنش بیرون اومده بود، یونگی اهل سخنرانی برای مجرم ها نبود، ولی احساس میکرد اگر این حرف هارو به هوسوک نزنه تبدیل میشه به بازنده ی این مکالمه، دیگه انرژی برای صحبت کردن باهاش نداشت، نگاه های اون مرد مثل زهر پاهاتو سست میکنه. یونگی فعلا کاره مهمتری داشت، چیزی که مطمئن بود تویه پرونده ازش نام برده نشده، باید میفهمید اون دختر که جانگ هوسوک ازش نام برد اصلا وجود خارجی داره یا نه، یونگی از حدس هایی که زده بود نترسیده بود ولی فقط فهمیدن اسمه اون دختر بود که میتونست به حدسیات مین یونگی جون ببخشه!
نمیخواست وارده بازی که اون روانی براش ساخته بود بشه، اما واقعا نمیشد. اون باید میفهمید افرادی که تو این پرونده به دست کروکدیل به قتل رسیدن ارتباطی با قاتلشون داشتن یا نه. پرونده رو بست و بلند شد.
ضبط صوتش رو خاموش کرد و داخله جیبش گذاشت و از روی صندلی بلند شد، به ماگ قهوه اش که الان احتمالا یخ کرده بود نگاه کرد.
برش داشت و انداختش تو سطل اشغال اشغال گوشه ی اتاق، و بدون هیچ حرفه اضافه ی دیگه ای از اتاق بیرون اومد. بدون اینکه خبر داشته باشه جانگ هوسوکی که الان سرش پایینه داره چی زمزمه میکنه.
_این اخریشه، زیاد طول نمیکشه!
یونگی به محض خروج از اتاق با چهره ی عصبانیه نامجون مواجه شده.
_چرا تمومش کردی؟
_چون قرار بود فقط باهاش آشنا بشم.
_بهت گفتم این پرونده سرگرمی نیست. چرا گوش نمیدی؟
_گوش میدم! باور کن گوش میدم. فقط... نامجون میتونی آماره ینفرو که مُرده برام در بیاری؟
_به پرونده مربوطه؟
_خیلی!
_کی؟
_کیم سیوک.
_اطلاعاتش تو پرونده هست.
_کافی نیست، ببشتر لازم دارم، یه روست صمیمی، دوست پسر... ینفر که باهاش حرف میزده.
میخام بدونم چیزی بهشون میگفته یا نه. پیداش میکنی مگه نه؟
_اوکی.
_تو بهترینی!
یونگی تمامه تایم نهار رو پشته میزش نشست و بدون خوردنه یک لقمه غذا تمامه پرونده رو مطالعه کرد، هرچیزی که در نورد مقتول ها سرسوزنی مشکوک بود رو روی تخته نوشته بود. بدون وقفه درمورده خانواده هاشون خونده بود. با حدسی که یونگی زده بود، حتی رشته های تحصیلی مقتول ها هم براش مشکوک شده بود. رنگ چشم، رنگ پوست، ملیت و حتی گرایشه جنسی، همرو مورده بررسی قرار داد. همه رو کنار هم چیند، اما احتیاج داشت حرف بزنه، با کسی حرف بزنه که مقتول رو کاملا میشناخته و از لحاظه عاطفی بهش نزدیک بود. از سال ۲۰۱۵ تا الان خیلی چیز ها عوض شده. مردم ثانیه به ثانیه شخصیتشون تغییر میکنه، الان که هشت سال گذشته قطعا یونگی میتونه یچیزی از تحقیقاتش بکشه بیرون.
فقط، فقط ایکاش درمورده اون عوضی یکم اطلاعات داشت، نه پدر و مادری، نه دوستی و نه هم تیمی!
اون عوضی کارشو خوب بلده! حتی بازی دادنه یونگیرو، هرچقدر هم که میخواست به خودش ثابت کنه این اتفاق نیفتاده در نهایت متوجه میشد که بیشتر تو بازی اون کروکدیل غرق شده!
همینطور که داشت به تخته ای روش پر از رنگ هاب مختلف ماژیک بود نگاه میکرد متوجه شد نامجون مثله همیشه یک پوشه رو محکم روی میز میکوبه تا اون رو متوجه حضورش کنه.
_میدونم کمه، اطلاعات زیادی از مقتول ها وجود نداره، اگر هم داشته باشه کتبیه هیچکدومشون تو سیستم ها ثبت نشده، همینارم بزور گیر اوردم.
_میدونستم از پسش برمیای.
_نهار هم نخوردم.
_منم نخوردم. ولی ببین، قول میدم به محض اینکه سرم خلوت شه اولین کسی که شام مهمونش میکنم تویی!
_نفره دوم کیه؟
_نفره دومی دیگه وجود نداره!
_تمومش کردی؟
_دیشب تموم شد!
_ اون رابطه ی سمی از اول باید تموم میشد!
_اوهوم.
_خب حالا میخوای با اینا چیکار کنی؟
با دست به پرونده اشاره کرد.
_هیچی، فک کنم امروز باید به سه سری هاشون سر بزنم.
و مجبورم دوباره از تو تشکر کنم چون مجوزه همه چیز رو برام میگیری مگه نه؟
_ ردیفش میکنم.
به کار راه انداز ترین موحود دنیا نگاه کرد که بعد از گفتن جملش سریع رفته بود تا مجوز رو بگیره. به صفحه هایی که پر شده بود از اطلاعات مهم نگاه کرد، بلافاصله رفت سراغه کیم سیوک.
پدر و مادرش بعد از به قتل رسیدن دخترشون به زادگاه خودشون یعنی دگو برگشته بودن، اما خواهر کوچکتر سیوک در یکی از دانشگاه های سئول درس میخونه. از هیچ فرده دیگه نام برده نشده بود. امیدوار بود اون دختر یه جیزی بدونه.
YOU ARE READING
CROCODILE
Short Story_نام؟ _جانگ هوسوک. سن؟ _۳۵ شغل؟ _هرکاری که عشقم بکشه! کاپل: سپ
