HEART OF STONE

151 11 4
                                        

> قلب سنگی <

میخوام برات از قصه‌ی یه قلب بگم .
قلبی که سنگی شده بود .
قصه‌ی یه دختر مهربون که بهش میگفتن "قلب سنگی" .
اما اون دختر دوست نداشت این حرف رو از زبون آدم ها بشنوه . وقتی می‌شنید که چه چیزهایی درموردش میگن حسابی ناراحت می‌شد .
حتی ، با وجود اینکه ۲۳ سالش بود ، شب ها توی تختش گریه میکرد .
هرشب و هرشب گریه میکرد .
چون فکر می‌کرد اگر گریه کنه دیگه قلبش سنگی نمی‌مونه .
ولی اشک هاش فقط برای چند دقیقه‌ای کوتاه سرایز میشدن .
انگاری که واقعا قلبش از سنگ شده بود ! حتی دیگه نمی‌تونست راحت گریه کنه .
آدم ها نمیدونستن که دختر ، چرا به قلب سنگی معروفه .
فقط می‌دونستن که لقب اون دختر اینه .
بدون اینکه به دنبال دلیلی بگردن ، بصورت مکرر و یک روند اون رو قضاوت میکردن .
دختر رو ، از خودشون ترد‌ میکردن ؛ یا اگر هم باهاش دوست میشدن بعد از یه مدتی رفتارشون رو تغییر میدادن .
اون دختر خودش می‌دونست چه اتفاقی افتاد که به قلب سنگی معروف شد ؛ ولی برای هیچکس تعریف نمی‌کرد چون فکر می‌کرد اینجوری ، کار بیهوده ای رو انجام میده .
فکر میکرد ، آدم ها هرچقدر هم که اون توضیح بده باز هم درکش نمی‌کنن .
پس تصمیم گرفته بود فقط شب ها قبل از خواب غصه بخوره و باز فردا که شد ، با قلبی سنگی ، به صورت آدم ها خیره بشه .
به هیچکس لبخند نزنه و محبتش رو از همه دریغ کنه .
روزها ، به سرعت باد سپری می‌شدن و دختر قلب سنگی ، همچنان از آدم ها فاصله می‌گرفت .
تا اینکه یک روز ، یکی از اون آدم های دنیای بیرون ، از اون آدم هایی که با آدم های دنیای سرد و تاریک دختر قلب سنگی فرق داشت ، ازش سوالی پرسید .
" چرا از آدم ها فاصله می‌گیری ؟! "
پرسیدن این سوال از طرف یه آدم ، برای دختر قلب سنگی ، خیلی عجیب و غریب بود .
اون آدم هم ، یک دختر بود .
چهره‌اش تعریفی نداشت ، صورت رنگ پریده و چشم‌هایی بی روح .
چشم ها آینه‌ی روح هستن ، اما اون دختر حتی روحی نداشت که چشم‌هاش اون رو منعکس کنن !
دختر قلب سنگی باورش نمیشد که هنوزم انسان هایی هستن که قضاوتش نکنن و بجاش ازش دلیل ناراحتی هاش رو بپرسن .
یه جورایی تا قبل از اون لحظه ، فکر می‌کرد که آدم ها همه‌شون ، ترسناک و بی رحمن .
اما وقتی به اون دختر ، که بهش خیره شده بود و با لبخند کم جونی ، منتظر جواب سؤالش بود ، چشم دوخت ؛ تصمیم گرفت تا برای اولین بار لب باز کنه و دلیل فرار کردنش از آدم ها رو برای اون فرد توضیح بده .
پس با صدایی آهسته‌ که در نتیجه‌ی یک سکوت طولانی ، حتی خودش هم فراموشش کرده بود ، شروع کرد :
" یک روزی وقتی ۱۹ سالم بود ، با خوشحالی از دنیای نوجوانی خداحافظی کردم و وارد دنیای آدم بزرگ ها شدم .
من تازه وارد بودم و فکر میکردم همه‌ی کسایی که باهاشون ارتباط می‌گیرم ، مثل خودم بی شیله‌پیله و مهربونن .
بخاطر اینکه چیزی از آدم های بد نمی‌دونستم ، قلبم رو از سینه درآوردم و بهشون هدیه کردم .
چون فکر میکردم اونها باهام رو راست هستن . هیچوقت ناراحتم نمی‌کنن و تنهام نمی‌ذارن .
ولی برخلاف تصورم ، آدم ها نه تنها قلبی که با عشق بهشون هدیه داده بودم رو شکوندن ، بلکه روحم رو هم زخمی کردن .
اون لحظه من خیلی گریه کردم . اونقدر که حتی دیگه نمی‌تونستم جایی رو ببینم .
ولی یه کم بعدترش با خودم گفتم :
" چرا اصلا گریه کنم ؟! بخاطر آدم های بی ارزش ، اشک های با ارزشم رو هدر نمیدم . "

🌛 MOON STORIES 🌜Stories to obsess over. Discover now