در حال توضیح دادن معادله ی روی تابلو بود که با صدای در کلاس متوقف شد . با اخم کوچیک و ظریفی در رو باز کرد و بیرون رفت تا دلیل این مزاحمت ناگهانی رو متوجه بشه . با دیدن آقای چوی آبدارچی مدرسه لبخند محترمانه ای زد .
" سلام آقای چوی مشکلی پیش اومده ؟ "
مرد هم در جواب لبخند مهربونی زد و با متانت و صبوری که همیشه بخشی از رفتارش بود تعظیم کوتاهی کرد و گفت :
" نه آقای جئون ، فقط شخصی تشریف آوردن که درخواست ملاقات فوری با شما رو داشتن به طوری که وقتی به ایشون گفتیم لطفا تا زنگ تفریح صبر کنید مخالفت کردن و گفتن باید هرچه سریعتر شما رو ببین "
با حدس زدن شخص موردنظر ابروهای نازکش پیچ خوردن و عصبانیت پنهان نشدنی صورتش رو سرخ کرد . با لحن نرمی که با چهره ی بر افروخته اش در تضاد بود از آقای چوی درخواست کرد که چند لحظه منتظر بمونه . به دانش آموز ممتازش گفت تا زمانی که برمیگرده معادله رو توضیح بده و کلاس رو اداره کنه .
وقتی به در دفتر معلم ها رسید با دیدن مرد نفرت انگیز این روزهای زندگیش نگاه غضبناکی بهش انداخت و دستش رو با خشونت آشکاری کشید تا به سمت انبار قدیمی مدرسه که پر از صندلی های واژگون شده و تابلو های خاک گرفته بود برن چون کمتر کسی از اون قسمت رد میشد .
مرد رو هل ضعیفی داد تا اون رو به داخل اتاقک هدایت کنه . از شدت عصبانیت و بی حواسی که در اون لحظه وجودش رو پر کرده بود فراموش کرد که در رو پشت سرشون ببنده.
مرد با چهره ای نگران و ناراحت با لطافتی که فقط از یه دروغگو بر می اومد آروم دستاش رو دور انحنای کمر مورد علاقه اش پیچید و صورتش رو نزدیک آقا معلم مستبد زندگیش نگه داشت تا سوال ترحم برانگیزی که خودش هم به خوبی جوابش رو میدونست بپرسه.
" چرا یه هفته اس خونه نمیای هرچی هم بهت زنگ میزنم جوابم رو نمیدی ؟ لعنتی تو حتی نذاشتی من از خودم دفاع کنم . "
جونگکوک دستش رو روی آرنج مینگیو که چنگ دستاش رو روی کمرش مثل آخرین طنابی که اونو به زندگی وصل میکرد نگه داشته بود ، گذاشت و سعی کرد بغض لجبازش رو قورت بده و با لحنی محکم و قوی جواب مرد پرروی مقابلش رو که کل هفته ی گذشته ذهنش رو مشغول کرده بود ، توی صورتش فریاد بزنه اما بازم چشم های درشتش برق خیسی از غم رو ترشح کردن که آماده بود با اولین پلک زدن شروع به باریدن کنه .
" چه دفاعیه ای در برابر اینکه دو ماهه با دختر خوشگل مورد علاقه ی خانوادت نامزد کردی ولی بازم آخر هفته ها از یه مرد برای رفع نیازهات سواستفاده میکنی ، داری ؟ "
مینگیو چشم هایش رو با بیچارگی بست و با صدایی که ناامیدی و تمنا در اون موج میزد شروع به التماس کرد تا شاید قلب مهربون پسر رو مثل همیشه نرم و با چندتا بوسه و لمس های لطیف اونو راضی به تصمیمات خودخواهانه ی خودش کنه .
VOUS LISEZ
My darling
Fanfiction" فکر میکنی دانش آموزانت یا حتی والدینشون چه فکری میکنن اگر بفهمن معلمی که به عنوان یه الگو بهش نگاه میکنن یک منحرف جنسیه که با مردایی مثل خودش همخوابگی میکنه ؟ " " چی از جونم میخوای ؟ برای دست برداشتن از سرم چه کوفتی میخوای لعنتی ؟ " " خودت بهتر...
