۱. بیشتر

13.3K 1.1K 873
                                        

این فیکشن فقط اینجا و توی همین اکانت واتپد (simieminiemoonie) آپ شده و هیچ فایلی نداره. اگر جایی فایلی دیدید، سریعا ریپورت کنید چون بدون اجازه‌ی من فایل شده.

_____________________________________________

نور نارنجی و ضعیف لوستر طلایی رنگ، تنها نوری بود که فضای اتاق ساده و خالی رو روشن می‌کرد. اتاقی که تنها وسایلش رو مبل دو نفره‌‌ای با روکش مخملی مشکی با تاج کنده‌کاری شده و کمد چوبی دولنگه‌ی شبیه به اون، تشکیل می‌داد. پرده‌ی حریرِ پنجره‌ی بزرگی که نیمی از یک ضلع اتاق رو می‌پوشوند، مرتب و اتو خورده، از میله‌‌ پرده‌ی طلایی رنگ، آویزون بود.
سنگ‌های مرمر کف اتاق، از تمیزی برق می‌زد و البته که سرد بود.
اتاق، در سکوت محض فرو رفته بود.
طناب ابریشمی مشکی رنگ، به طرزی حرفه‌ای دور دست‌ها، شونه، سینه و شکم پسر بسته شده بود.
پسر، با پاهایی جمع شده توی شکمش و زانوها و شونه‌های چسبیده به زمین، و البته چشم‌هایی بسته‌شده با یک کراوات، بین پاهای مردی که روی مبل لم داده بود، نشسته بود و با حرکات آرومی باسنش رو به عضو سختش می‌کشید.
جایی رو نمی‌دید، اما بدنش جای همه‌چیز رو از بر بود.
هیجان‌زده، بازدم داغش رو از بین لب‌هاش بیرون می‌داد و اون رو به تن سرد سنگی زمین می‌دمید.

قوسی به کمرش داد و با شنیدن صدای آه کشیدن مرد، لب گزید و حرکاتش رو تکرار کرد.
مرد، با یک حرکت، از کمر باریک پسر گرفت و پایین‌تنه‌اش رو بیشتر به خودش چسبوند که پسر، از سر لذت آهی کشید و انگشت‌های پاش رو جمع کرد.
همه‌چیز، سکوت بود و سکوت.
دستش رو از از روی باسن تا بین دو کتف پسر کشید و با به جا گذاشتن رد ملایم ناخن‌هاش روی کمرش، لرز به تنش نشوند. چنگی به موهاش زد و سرش رو بالا کشید. پسر، آهی کشید و به تنش قوس داد تا بدن زیبا و نوک سینه‌های برجسته‌اش رو بیشتر در معرض دید مرد بگذاره.
مرد، سیلی محکم و دردناکی روی باسنش کوبید که پسر هقی زد و چشم‌هاش پشت اون پارچه‌ی مشکی، از لذت سیاهی رفت.

- نمی‌بینم با هر لمسم ناله کنی! این لمس‌ها برات عادی شده؟! بیشترش رو می‌خوای، آره؟!

نفس‌های داغ مرد کنار گوش جونگ‌کوک، پوست گردنش رو می‌سوزوند. نفسی گرفت و با صدای آروم و خونسردش لب زد:
- بیشتر، همیشه خوبه. همیشه بیشترش رو می‌خوام.

موهای مشکی و نمدارش بار دیگه بین انگشت‌های مرد کشیده شد و صدای آهش بلند.

- هرزه‌ای که هیچ چیز سیرابش نمی‌کنه!

موهاش رها شد و سیلی دیگه‌ای روی باسن چسبیده به عضو مردش نشست و پوستش رو همرنگ با گل‌های رز سرخ طبیعی‌ای که روی کنسول مرمری توی سالن خونه قرار گرفته بودن، کرد.
- بلندشو.

به سختی، شونه‌هاش رو از زمین سرد جدا کرد و با وجود دست‌های بسته‌شده، کمرش رو صاف کرد و دو زانو نشست. گره‌ی کراوات مشکی رنگ، باز و پارچه‌ی نرم ابریشمی، از روی چشم‌هاش برداشته شد. چند بار پلک‌ زد تا دیدش واضح بشه.
با ندیدن قامت مرد در مقابلش، سریع روی زانوهاش چرخید و اون رو پست سر خودش دید.
تهیونگ، دو انگشتش رو خم کرد و بهش اشاره کرد تا نزدیک‌تر بره. چوکر چرم مشکی رنگ رو از کنارش برداشت و وقتی که پسر، خودش متوجه خواسته‌اش شد و سرش رو مقابلش خم کرد، اون رو دور گردنش بست و سگکش رو جا انداخت:
- سرت رو بگیر بالا.

more [vkook]Where stories live. Discover now