Part 1

7.3K 685 80
                                        

می توانست نگاه منتظر فرزندانش را روی خودش حس کند. به همه آن ها حق می داد احتمال می داد همه خبر رسیدن سپاه ون به مرزهای کشورشان را شنیده باشند. سال ها بود گوسو و ون با هم در کشمکش بودند، نه تنها ون بلکه بسیاری از قبایل داخلی هم اینروزها دست به شورش زده بودند و امپراطور گوسو را تحت فشار گذاشته بودند.
جیار به فرزندانش نگاه کرد، از دو سال پیش که تنها فرزند آلفایش به دست قاتلین ناشناس کشته شده بود تنها راهی که توانسته بود هنوز بر تخت پادشاهی تکیه بزند داشتن همراهانی بود که از طریق ازدواج فرزندانش به دست آورده بود. و حالا بار دیگر باید یکی دیگر از فرزندانش را برای گوسو قربانی می کرد
: فکر کنم همه بدونین چه اتفاقی داره می افته
: پدر چه کمکی از ما برمیاد؟
به ونهان نگاه کرد امگایی که از همان 16 سالگی مجبور شده بود بخاطر حفظ سلطنت در خانواده با سونگجو پسر وزیر اعظم  ازدواج کند . لبخند تلخی زد گاهی آرزو می کرد کاش می توانست دست از سلطنت بکشد و همراه فرزندانش به جایی دور برود، ولی می دانست برای حفظ گوسو و مردمش باید قربانی داد درست مثل خودش که مجبور شده بود برای حفظ سرزمینشان با امگاهای مختلفی ازدواج کند حالا باید فرزندانش راهش را ادامه می دادند
: درباره قبیه شان چیزی شنیدین؟
پچ پج همه بلند شد، به اندازه کافی در این موقعیت قرار گرفته بودند که تقریبا می توانستند حدس بزنند این سوال پدرشان به کجا ختم می شود. کسی که جوابش را داد بکهیون بود
: قبیله شان منظورتون قبیله ایه که آلفاهاش می تونن به گرگ تبدیل بشن؟
جیار نفس عمیقی کشید : هر کدوم از اون آلفاها وقتی به گرگ تبدیل می شن قدرتی برابر صد سرباز جنگی دارن، تنها با داشتن صد تا از اونها می تونیم ون رو شکست بدیم
: ولی قبیله شان به ندرت به کمک امپراطوری میاد
جیار در تایید حرفهای جیمین که کوچکترین امگایش بود و هنوز حتی دوره هیتش را تجربه نکرده بود سر تکان داد. نگاهش روی هفت امگایش، که با نگاه های نگران و منتظر بهش چشم دوخته بودند، چرخید. مطمئن بود اینکه از میان تمام فرزندانش تنها یکی آلفا بود بخاطر بی کفایتی او بود. نمی دانست چطور بعد از مرگ  با اجداد خود روبرو شود.
: تنها راهی که اونا حاضرن بهمون کمک کنن اینه یکی از شما با رئیس قبیله ازدواج کنین ... بکهیون می خوام که تو با شیائو ژان ازدواج کنی
همه نگاه ها روی بکهیون چرخید. بکهیون لبش را گاز گرفت می توانست صدای ضربان قلبش را توی گوشش حس کند، کرختی به جانش افتاد. بالاخره قرعه به نام او افتاده بود سال ها ازدواج های بدون عشق را در خاندان سلطنتی به چشم دیده بود و حالا نوبت خودش بود. دستهایش را روی زانویش مشت کرد. آرزو می کرد کاش آنقدر جرات داشته باشد تا بگوید نه! ولی تاوان یک شاهزاده بودن را باید پس می داد .
اشک به پشت پلک هایش فشار می آورد و برای رهایی تمنا می کرد. سرش را پایین انداخت. نمی خواست در این لحظات با اشک هایش بار بیشتری بر دوش امپراطور و گوسو باشد. بغضش را فرو خورد
: هر چی شما ب..
حرفش میان راه با صدای بلند برادر کوچکترش بریده شد
: من اینکارو می کنم
بکهیون سرش را بالا آورد و مانند بقیه افرادی که دور میز نشسته بودند، با حیرت به برادرش نگاه کرد. امگای زیبایی که مقابلش نشسته بود لبخندی کمرنگ زد و یکبار دیگر با حرفش باری از دوش همه برداشت
: من با شیائو ژان ازدواج می کنم
بکهیون نام برادرش را زمزمه کرد
: ییبو!!
جیار چشمهایش را بست. انتظار نداشت فرزند محبوبش اینگونه برای ازدواجی ناخواسته داوطلب شود. سنگینی قلبش بیشتر شد . دلش می خواست ییبو را کنار خودش نگه دارد، قرار نبود ییبو هم قربانی دیگری برای سلطنت شود ولی حالا پسر زیبایش خود با پاهای خود به قربانگاه قدم گذاشته بود
: ییبو مطمئنی؟
ییبو به پدرش نگاه کرد، البته که مطمئن نبود. خودش هم نمی دانست چرا این تصمیم را گرفته وقتی ترس را در چشمان بکهیون دیده بود دلش خواست به جای تمام آن لحظاتی که بکهیون خود را مقابل همه سپرش کرده بود او هم برای یک بار هم که شده سپر بلای برادرش شود.
ییبو فرزند محبوب امپراطور بود و این حقیقت بر کسی پوشیده نبود. مادرش موقع به دنیا آوردنش از دنیا رفته بود، تنها امگایی که جیار از ته دل دوستش داشت و روز ازدواجش لبخند بر لب داشت. بخاطر توجه زیاد امپراطور ییبو همیشه مورد حسادت نامادری ها و فرزندانشان بود. تنها کسی که مقابل ناملایمات دربار کنار ییبو بود و اشک هایش را پاک می کرد بکهیون بود. و حالا نوبت ییبو بود تا اشک های برادرش را کنار بزند و با لبخند بگوید همه چیز درست می شود.
ییبو سعی کرد لبخند روی لبش را حفظ کند، رو به پدرش گفت : نوبت منه که دینم به مردمم رو ادا کنم ، من هم به عنوان شاهزاده این سرزمین باید وظایفم رو انجام بدم
جیار می دانست اگر بخواهد با این تصمیم ییبو مخالفت کند تنها زندگی در قصر را برای فرزندش سخت تر خواهد کرد. آهی کشید و با تکان دادن سر رضایت خود را اعلام کرد. سکوت خود را میان لبهای همه جای داده بود و مانع بیرون آمدن هر کلمه دیگری می شد . صدای کشیده شدن صندلی جیار موقع بلند شدنش سکوت را در هم شکست.
اولین کلمات را ونهان بر زبان آورد : ییبو واقعا می خوای با اون وحشی ها ازدواج کنی؟
قبیله شان بخاطر راه و رسم بدوی زندگیشان معروف بودند. قبیله ای که از اجاره دادن سربازها و غنیمت های جنگی گذران می کرد. خواستگاه این قبیله کنار رود شان بود و نام همین رود را برای خود انتخاب کرده بودند.
: شنیدم اونا گوشت خام می خورن درسته؟
ییبو سرش را تکان داد : نمی دونم جیمین ولی می دونم قرار نیست من گوشت خام بخورم
بکهیون که تمام این مدت در شوک به برادرش خیره شده بود به جلو خم شد تا دست ییبو را بگیرد . با لمس دستهای سرد ییبو بدنش لرزید، می دانست دمای بدن ییبو موقع ترس پایین می آید و بیشتر به لقبش یعنی پرنس یخی شبیه می شود.
: ییبو نمی تونم اجازه بدم اینکارو کنی
ییبو آهی کشید ، انتظار این رفتار از بکهیون را داشت. به آرامی دستش را بیرون کشید و با صدایی خسته گفت
: نگران نباش همه چیز درست میشه
از جایش بلند شد و بی توجه به صدای اعتراض برادرهایش، که بحثی به آن مهمی را نیمه تمام ول کرده بود، از سالن بیرون رفت . دیوارهای قصر هر لحظه به نظرش تنگ تر می شدند، گویی در تلاش بودند این امگای سلطنتی را میان خود فشار دهند و عصاره زندگی را از او بیرون بکشند.
پاهایش را روی زمین می کشید، خسته تر از آن بود که مثل یک شاهزاده رفتار کند،دقایقی بیشتر از تصمیمش نگذشته بود با این حال عواقبش به آن زودی داشتند او را از پای در می آوردند . خدمتکاری که مقابل اتاقش بود در را برایش باز کرد.  به طرف تختش رفت و روی آن دراز کشید قبل از اینکه چشم هایش را ببندد یکبار دیگر در اتاقش باز شد .
با شنیدن صدای قدم هایی که نزدیکش می شد روی تخت نشست، آهی کشید مطمئن بود بکهیون به این سادگی دست از سرش بر نمی دارد. بکهیون جواب می خواست، باید می دانست چرا ییبو خود را آنگونه قربانی کرد و ییبو این جواب را قبل از پرسیده شدن هر سوالی به زبان آورد
: نمی تونم اجازه بدم با کس دیگه ای ازدواج کنی وقتی از آتشی که توی قلب تو و فرمانده چانیوله خبر دارم
اعترافی چنین ساده توان ایستادن را از پاهای بکهیون گرفت. روی زمین مقابل ییبو زانو زد . انگشتهای لرزانش دور مچ ییبو حلقه شد
: تو ...
ییبو لبخند زد ، اینبار لبخندش واقعی بود ، بکهیون می توانست فرق لبخندهای برادرش را بفهمد.
: انتظار داری اونجوری که همدیگه رو نگاه می کنین کسی از علاقه بینتون خبردار نشه؟
بکهیون سعی کرد لبخند بزند ولی نمی توانست. حق با ییبو بود او و پارک چانیول عاشقانه مهر هم را در دل داشتند ولی می دانست پدرش به ازدواجشان راضی نخواهد شد. چانیول یکی از فرماندهان ارشد ارتش بود با این حال جیار ترجیح می داد بکهیون به ازدواج کس دیگری در بیاید، کسی که سودی برای گوسو داشته باشد.
ییبو دستش را روی شانه بکهیون گذاشت، لرزش برادرش را زیر دستش حس می کرد. این لرزش از ترس بود یا غم نمی دانست
: نگران نباش پدر به این ازدواج رضایت میده، فرمانده چانیول خدمات زیادی به گوسو داشته
بکهیون سرش را بالا آورد و به چشم های ییبو خیره شد. همه می گفتن ییبو مثل زمستان است، سرد و یخ زده ، اما بکهیون می دانست پشت آن نگاه سرد ، گرمایی سوزان از محبت شعله می کشد
: با اینحال نمی تونم اجازه بدم تو به ازدواج با قبیله شان تن بدی
لبخند ییبو رنگ تلخی گرفت : ولی بالاخره این اتفاق می افته ، خودتم می دونی ما محکوم اینکاریم ، نمی دونم شاید شیائو ژان آلفای خوبی باشه ... سونگجو و ونهان رو ببین اونا رابطه خوبی دارن شاید این اتفاق برای منم بیافته
حرفهایش بیشتر از اینکه برای دلگرمی بکهیون باشند برای آرام کردن قلب مضطرب خودش بود، ولی به گفتن و شنیدن این کلمات نیاز داشت. باید کسی به او می گفت همه چیز درست می شود. احتمال اتفاق های خوب را برایش می شمارد و افکار منفی را با کلمات در هم می شکست.
برای بار دوم آن روز در اتاق ییبو بدون اجازه باز شد، ییبو با دیدن مینجی لبخندی زد . باید خود را برای حرفهای بهترین دوستش آماده می کرد. مینجی تنها فرمانده دختر در ارتش گوسو بود. آلفایی که با مهارت مبارزه اش دشمنان زیادی را به زانو در آورده بود
: وانگ ییبو بگو چیزی که شنیدم درست نیست
ییبو به بالا انداختن شانه اش اکتفا کرد. بکهیون از روی زمین بلند شد و کنار برادرش روی تخت نشست. سایه مینجی روی ییبو افتاد . امگای جوان جرات بالا بردن و نگاه کردن به آن چشم ها را نداشت
: واقعا می خوای با شیائو ژان ازدواج کنی؟
سرش را آرام تکان داد : به نظرت گزینه دیگه ای برای مقابله با ون داریم؟
مینجی طرف دیگر ییبو نشست، آرنجش را روی زانویش گذاشت و کمی به جلو خم شد . به عنوان یک فرمانده می دانست تنها راه نجاتشان کمک گرفتن از قبیله شان است. این تصمیم پشت درهای بسته و میان وزرا و فرماندهان نظامی گرفته شده بود. همه خوش شانس بودند که قبیله شان علاقه ای به سلطنت نداشت وگرنه هیچ سپاهی یارای مقابله با آن گرگ های درنده را نداشت.
قبیله شان از 500 آلفا تشکیل شده بود، آلفاهایی که وقتی به گرگ تبدیل می شدند قدرتشان با صد مرد جنگی آموزش دیده برابری می کرد. و حالا اگر گوسو می توانست آنها را در کنار خود داشته باشد قدرت آن ها در مقابل دشمنان داخلی و خارجی چند برابر می شد. شیائو ژان از قبل با فرستادن صد آلفا موافقت کرده بود البته به شرط ازدواج با یکی از فرزندان امپراطور .
دستهای ییبو مینجی را از افکارش بیرون کشید. سعی کرد خود را آرام نشان دهد .
: حداقلش اینه یه آلفای خوشتیپ گیرت اومده
نگاه بکهیون و ییبو روی صورت مینجی ثابت ماند. مینجی ابرویی بالا انداخت
: شیائو ژان رو یکبار دیدم و بهتون قول می دم ییبو با دیدنش همونجا هیت می شه
ییبو سقلمه ای به دوستش زد. صورتش قرمز شده بود. مینجی همیشه عادت داشت بی پرده درباره این مسائل صحبت کند
: منحرف
صدای خنده ی مینجی بلند شد : ولی من حقیقتشو گفتم اون آلفا خیلی جذابه فقط با دیدنش می تونی بفهمی اون چقدر قویه
اگر مینجی از کسی تعریف می کرد پس حتما آن شخص لیاقت آن تعریف را دارد. مینجی که می توانست جو سنگین اتاق را حس کند برای از بین بردن آن همه تردیدی که در اطرافشان موج می زد به شیطنت هایش ادامه داد
: بیچاره ییبوی ما فکر کنم قراره یه وقتایی بهت سخت بگذره
ییبو صورتش را توی دستهای بزرگش که در مقایسه با خیلی از امگاها بزرگتر بود پنهان کرد: مینجی میشه تمومش کنی
صدای خنده ی دختر هر لحظه بلندتر می شد و اینبار بکهیون هم به او ملحق شده بود ، خنده ای که هیچ کدامشان از ته دل نبود و تنها می خواستند کمی ییبو را آرام کنند. ییبو دستهایش را پایین آورد و زمزمه کرد
: ممنون
می توانست غم را در حرفهای مینجی و خنده هایشان حس کند . مهم نبود قرار بود با رفتن به قبیله شان چه اتفاقی برایش می افتاد حداقل می دانست اینجا میان دیوارهای قصر عزیزترین هایش صدمه ای نخواهند دید.
: ولی ییبو اگه اون شیائو ژان اذیتت کرد فقط کافیه بهم نامه بدی ، 500 تا که سهله اگه 1000 تا گرگ هم مقابلم باشه برای نجاتت همشون رو با شمشیرم سر می زنم
ییبو در جواب کلمات و لحن جدی دوستش سکوت کرد و به جایش تنها سرش را روی شانه مینجی گذاشت و اجازه داد این روزهای پایانی از عشق برادر محبوب و بهترین دوستش سیراب شود.
.
.
.
دود آتش به آسمان بر می خواست. آسمان همه ی ابرهایش را کنار زده بود و راه را برای ستاره های چشمک زنش باز کرده بود. صدای خروش رود میان همهمه و آوازهایی که دور آتش خوانده می شد گم شده بود.
هائوشوان به طرف بزرگترین چادر قبیله که وسط بقیه چادرها بود رفت، چند بچه از مقابلش دویدند ، هائوشوان نیشخندی زد و با عصبانیتی مصنوعی کمی صدایش را بلند کرد
: انقدر وول نخورین برین پیش ماماناتون
بچه ها با دیدن اخمی که روی صورت هائوشوان نشسته بود با اشک هایی که روی گونه هایشان می ریخت به طرف امگاهایی که گوشه ای نشسته بودند دویدند. هائوشوان با تاسف سرش را تکان داد
: خدایان بهمون رحم کنن اینا قراره آلفاهای آینده شان بشن
: تو باز بچه ها رو ترسوندی؟
به کنارش نگاه کرد. یوبین دست به سینه ایستاده بود و با تاسف به دوستش نگاه می کرد. علاقه هائوشوان به ترساندن بچه ها با فریادهای مصنوعی و داستان های ترسناکش چیزی بود که یوبین اصلا درک نمی کرد. سرش را تکان داد و قدمی به طرف هائوشوان برداشت
: بعدا یکی همین بلا رو سر بچه خودت میاره
: کسی غلط می کنه به بچه من چپ نگاه کنه ... ژان توی چادرشه؟
یوبین به چادری که وسط بقیه چادرها برپا شده بود نگاهی انداخت : آره ولی تنها نیست
هائوشوان با بی خیالی شانه ای بالا انداخت و به طرف چادر رفت. تنها نبودن ژان برایش مهم نبود. می دانست هر کس دیگری جز او و یوبین بی اجازه وارد چادرش شوند مجازات می شوند ولی بهترین دوست رئیس قبیله بود مزایایی را با خود داشت و هائوشوان با کمال میل از این مزایا استفاده می کرد.
گوشه چادر را بالا زد و وارد شد. ژان داشت شلوارش را می پوشید و امگایی لخت روی پوستینی که وسط چادر پهن شده بود دراز کشیده بود. هائوشوان با سر به بیرون اشاره کرد
: ژولی برو بیرون
امگای جوان با بی میلی لباسش را پوشید و از کنار ژان و هائوشوان رد شد. ژان بی توجه به نگاه های مشتاق امگا به طرف سبدی پر از سیب که روی صندوقچه ای گذاشته شده بود رفت و سیبی برداشت. هائوشوان بیرون رفتن ژولی را نگاه کرد
: یه امگای دیگه هم مورد عنایت قرار دادی ... چند تا هم برای ما بزار
ژان نیشخندی زد : نگران نباش امگاهای شما در امنیتن
هائوشوان سرش را تکان داد و روی پوست خرسی که چند لحظه پیش ژان و آن امگا با هم رابطه داشتند  دراز کشید
: به زودی همسرت میرسه باید از این امگابازیات دست برداری
ژان گازی به سیبش زد و کنار دوستش نشست : به نظرت برام مهمه؟
هائوشوان دستانش را پشت گردنش قفل کرد و به سقف چادر نگاه کرد. باور اینکه ژان بالاخره داشت ازدواج می کرد سخت بود. به این فکر می کرد کسی که برایش مهم نبود امگایی که در آغوش می کشد نامزد کسی است یا علاقه ای به برقراری رابطه دارد چطور می تواند به کسی متعهد شود.
: یادت نره اونی که قراره باهاش ازدواج کنی پسر امپراطوره
نیشخند ژان پررنگ تر شد: می دونم ... وگرنه فکر می کنی حاضرم یه امگای بدرد نخور رو به عنوان همسرم داشته باشم؟ اگه به این ازدواج راضی شدم فقط بخاطر داماد امپراطور شدن بود
هائوشوان امیدوار بود امگایی که قرار بود با ژان ازدواج کند بداخلاق و بدطینت باشد حداقل اینگونه دلش به حال آن امگای بخت برگشته نمی سوخت.

A flower in winter (Complete) Where stories live. Discover now