صدای قهقهه های ادم روبه روش بدجور رو مخش بود.
بالاخره بعد از سه دقیقه خنده ی مداوم ، پیرمرد روبه روش اشک هاش رو با نوک انگشتاش پاک کرد .
* تووو ؟؟؟ تورو بفرستم اونجا ؟ واو . خل شدی ؟؟*
دوباره پافشاری کرد .
* لطفا ... بزارین من این کارو انجام بدم ... از پسش برمیام .*
پیرمرد خنده ی دیگه ای کرد . بکهیون هیچ ایده ای نداشت که کجای حرفش اینقدر خنده داره .
* چیشده یهو مرد شدی ؟ اصلا میدونی باید چیکار کنی ؟ واو ... پسر حرفات خیلی برام جالبه ...*
بک دندوناشو روی هم فشار داد تا خودشو کنترل کنه .
هرجور شده باید تایید این کار رو میگرفت ، حتی اگه مجبور هم میشد جلو ادم روبه روش زانو هم میزد .
نگاهش رو داد به دختر بچه ی ای که خیلی اروم کنار میز پیرمرد وایساده بود و خیلی مظلوم سرش رو پایین انداخته بود .
کاش الان اون اینجا نبود ، وگرنه همچی خیلی اسون تر میشد . نفس عمیقی کشید و سعی کرد تمرکزش رو روی چیزی که میخواست بهش برسه نگه داره .
* قربان لطفا بزارین به قصر لرد پارک نفوذ کنم ...*
برای بار اخر هم با اطمینان گفت . ولی ناخواسته توی صداش ، التماس موج میزد .
پیرمرد ابرویی بالا انداخت .
* مثل اینکه از تصمیمت راضی نه ؟*
لحن ارومش رسما پشت بکهیونو لرزوند .
پیرمرد انگار که وارد بحث جالبی شده باشه ، دستاش رو زیر چونش زد و ابرویی بالا انداخت .
* تو همینجوری الکی که نمیخوای بری اونجا ... بگو چی در مقابلش میخوای .*
بک چقد ساده فکر کرده بود که میتونه خیلی راحت این کارو بگیره .
به هر حال برای همینم اومده بود ...
*در قبال کاری که براتون انجام میدم ... میخوام بزارین من خواهرم رو از اینجا ببرم بیرون.*
پیرمرد چشماش گشاد شد .
دختر بچه رو به خودش نزدیکتر کرد و با لحن با تعجب گفت .
* چرا ؟ میخوای دختر عزیزم رو ازم دور کنی ؟*
بکهیون تمام نگاهش روی خواهر کوچولوش بود که داشت سعی میکر از پیرمرد فاصله بگیره .
نگاه پر تنفرش رو پیرمردی نشوند که لقب پدرخوانده رو به یدک میکشید . پیرمرد با پوزخند داشت نگاهش میکرد .
پیرمرد بالاخره دختربچه رو ول کرد و سیگاری رو روشن کرد .
*منم یه شرطی میزارم برات ... میدونی که معامله باید دو طرفه باشه .*
پکی به سیگارش زد و با همون لحن ارومش گفت .
بک نفسش رو حبس کرد .
این خوب نبود .
معامله کردن با میجونگ ...
براش فرقی نداشت که طرف دوست باشه یا دشمن ، اشنا باشه یا غریبه ، خانواده باشه یا همکار ، حتی روی جون اون ها هم معامله میکرد .
میجونگ پک دیگه ای به سیگارش زد .
* تو میری به کاخ لرد و برای من مدرک میاری که بتونم بکشونمش پایین . اونوقت منم میزارم تو و خواهرت برین .ولی اگه نتونستی ...*
بک مضطرب منتظر ادامه ی حرفش شد .
وقتی که بک هنوز ۱۵ سالش بود و خواهرش بکهی ، ۵ ساله بود ، پدر واقعیشون بر اثر مریضی فوت کرد . چون خانواده ی بکهیون زیاد وضع مالی خوبی نداشتن و نتونستن پول درمانشو بدن .
بعد از اون هم ، مادرشون یهویی غیبش زد و بکهیونو با یک بچه ی کوچیک تنها گذاشت .
بعدا ، میجونگ اونهارو به فرزندخواندگی گرفت و اوردشون به ملک خودش .
ولی از چاه افتادن تو چاله ، وضعشون بدتر شد .
توی اون سن وارد محلی شدن که اصلا مناسبشون نبود ، محلی توش برای سرگرمی ادم هارو میفروختن یا حتی میکشتن .
خواهرش بکهی ، از همون بچگیش لکنت زبون داشت و نمیتونست درست صحبت کنه .
ولی وقتی که وارد این مکان شده بودن دیگه بکهی یک کلمه هم حرفی نمیزد .
قبلا ها بکهیون خیلی تلاش کرده بودش که بکهی رو به حرف بیاره ولی هیچ نتیجه ای نگرفته بود .
میجونگ جز یکی مافیای برتر کره بود .
با اینکه کره زیاد گروه مافیایی نداشت ، شاید حتی تعدادشون اتگشت شمار بودن ، ولی میجونگ جز یکی از قدرتمند هاشون بود .
تقریبا با تمام رییس مافیاهای دیگه پیمان صلح بسته بود ، البته به اصطلاح ، چون بین مافیا چیزی به اسم هم پیمانی و صلح وجود نداشت .
تنها کسی که میجونگ با تمام وجود ازش متنفر بود و میخواست بکشونتش پایین ، لرد پارک بود .
تا حالا حتی کسی لرد رو ندیده بودتش چون با هیچ گروه مافیای دیگه ای هیچ ارتباطی نداشت .
نفس عمیق دیگه ای کشید و سعی کرد تپش های قلبش رو اروم کنه .
میجونگ خونسرد پک اخر رو هم به سیگارش زد و تهش رو توی جا سیگاریش فشار داد .
*میدونی معشوقه چیه ؟ معشوقه ی مافیایی ؟ *
رنگ بک در کسری از ثانیه پرید .
معلوم بود که میدونست چه چیز مزخرفیه !
معشوقه ی مافیا شدن به این معنی نبود که با رییس همون مافیا در ارتباط باشه ، رییس های مافیا معشوقه ای برای خودشون انتخاب میکردن و به همه معرفیش میکردن .
برای اینکه نشون بدن با بقیه مافیاها دشمنی ندارن ، معشوقشون رو به اونا میدادن یا میفروختنش .
اینکار رسما با مرگ برابری میکرد .
چون هرکی که حتی فقط برای چند روزم رفته بود ، دیگه برنگشته بود و به جاش جمله هایی مثل " دفعه ی بعدی یکی رو انتخاب کن که بیشتر دووم بیاره" یا مثلا" این یکی هم سریع خراب شد انداختمش دور" تحویل میدادن .
حتی تصورشم ترسناک بود .
* ب ... بله میدونم چیه .*
با لحن ارومی جواب داد .
میجونگ سیگار دیگه ای روشن کرد .
* خوبه ... اگه نتونستی برام مدرک بیاری ، تورو به عنوان معشوقه ی این کاخ معرفی میکنم.*
اینقدری خونسرد این حرف رو زد که انگار یه چیز خیلی طبیعی باشه .
با این حرفش رسما پشت بک لرزید و حس کرد زانوهاش از جنس ژله شده .
ولی به خاطر خواهرشم که بود خودشو محکم نشون داد .
نگاه متعجب و نگران بکهی رو میتونست روی خودش احساس کنه .
* قبول میکنم !*
خودشم از لحن خودش اطمینان نداشت .
میجونگ پوزخندی زد .
* مثل مادرتی بکهیون ... ساده و احمق ...*
بک چیزی نگفت .
مادرش ادم بدی نبود ولی به خاطر اینکه تنهاشون گذاشته بود اصلا ازش دل خوشی نداشت .
* پس فردا صبح باید بری . با سونگی برو , اگه هم سوالی راجع به این موضوع داری از خودش بپرس . دیگه برو باهات کاری ندارم .*
میجونگ از جاش پاشد و رفت سمت کمد مشروب هاش .
بکهیونم نیم نگاهی به بکهی انداخت و سریع از اتاق خارج شد .
چند ثانیه پشت در وایساد تا بتونه پاهاشو وادار به راه رفتن بکنه .
هنوز چند قدمی از در فاصله نگرفته بود که یه چیز سنگین افتاد رو کمرش .
از دستهایی که افتادن دور گردنش سریع فهمید کیه .
*کیم جونگین دیوث کثافتتتت! بیا پایینننننننن . گردنم و شیکوندی میمون ! *
بکهیون همون طور که گردن بی نواش رو ماساژ میداد فریادی زد .
* چرا اینقدر طول کشید ؟؟؟ میگم کردتت ؟*
*ها ؟چیکارم کرده ؟*
بک با گیجی پرسید .
* میگم نکنه کردت ؟ اخه داری لنگ میزنی .*
بکهیون که تازه منظورش رو فهمیده بود لباشو گاز گرفت .
* احمق خفه شو ... یه میمون دیوث خودشو انداخت روم به خاطر همین دارم لنگ میزنم !*
جونگین هوفی کشید .
* چیشد حالا ؟ میگی یا نه ؟*
بکهیون سری تکون داد * بریم اشپزخونه بهت میگم .*
اشپزخونشون پاتق بکهیون و دوستاش بود .
چون تنها جایی بود که افراد فضول باباش هی توش سرک نمیکشیدن .
اشپزخونشون تقریبا بزرگ بود و همه ی وسایل هاش استیل و نقره ای بودن چون میجونگ معتقد بود که این استایل و کیفیت کارشون رو بالاتر میبره -_-
بکهیون خودشو رو صندلی ولو کرد .
* قبول کرد دیگه ... همین . گفت پس فردا صبح باید بری بقیه چیزارم از سونگی بپرس .*
*عرعرعر منم خر باور کردم . همینجوری الکی قبول کرد؟ یا نکنه برگشته گفته : پسر عزیزم برو اونجا یه ذره خوشبگذرون اگه هم دست خالی برگشتی هیکاری نتونستی بکنی اصلا مهم نیست ! خودم برات قاقالیلی میخرم از تو دلت درمیارم !؟*
بکهیون خنده ای کرد .
* نه خره ... یه چیزی گفت . میدونی که بدون معامله هیچی رو قبول نمیکنه*
*هیونگ ... نکنه برات شرط گذاشته ؟*
جونگین با لحنی که حالا توش نگرانی هم پیدا میشد پرسید .
بکهیون لباشو روی هم فشار داد و سری تکون داد .
* بیوننننننننننن بکهیوننننننننننننننن میکشمتتتتتتتتتتت !*
با فریاد سومین نفر توی اتاق بکهیون کمی احساس خطر کرد .
پسر روبه روش به نظر نمیومد که شوخی داشته باشه .
*توووووو ! تویه عوضییییی ! این چه شکری بود که خوردی؟؟؟؟؟ *
بک لبخند کج و کوله ای کرد .
* ا...اروم باش لولو ...*
پسر روبه روش ، خونسرد ترین ادمی بود که بک تو کل زندگیش دیده بود . خیلی دیر عصبانی میشد .
با اینکه تقریبا همسن بکهیون بود ولی همیشه مثل مامانا رفتار میکرد .
ولی الان با اون چاقوی توی دستش خیلی خطری به نظر میرسید .
* اروم باشمممم ؟؟؟ اروم باشمممممممممم ؟ من باید از اون بچه بیچاره بشنوم که قراره بری توی یه جهنم دیگههههههه ؟؟؟؟*
*هیونگ چیزی نشده که ... *
جونگین درحالی که جون میکند نخنده و عادی رفتار کنه گفت .
*تو یکی خفه شو ! تموم این مدت میدونستی و به من نگفتی ؟ اصلا دیگع با جفتتون قهرم ! هر غلطی میخواین بکنید , بکنید به من چه .*
لوهان چاقو رو روی میز کوبید و خودشو با وسایل رو میز سرگرم کرد .
بکهیون خنده ای کرد و لوهان رو بغلش کرد .
* اخه من که میدونم نمیتونی باهام قهر کنی ... مامان جونم ببخشید دیگه .*
لوهان خنده ای به خاطر لقب همیشگیش کرد .
واقعنم نمیتونست با بک قهر باشه .
* باید به منم میگفتی . تازه به بکهی هم باید میگفتی . اگه بدونی الان تو چه حالیه .*
بکهیون چیزی نگفت .
بعد از چند دقیقه سه تایی پیش میز نشسته بودن و به خوراکی های ناخونک میزدن .
*اصلا این طرف لرد پارک چجوری هست ؟ *
بک با لبایی اویزون گفت و یه توت فرنگی گنده ی دیگه چپوند تو دهنش .
* میگن تا حالا کسی نتونسته ببینتش . حتی خود میجونگ هم تا حالا ندیدتش فقط الکی الکی ازش خوشش نمیاد . شبیه دخترای دبیرستانی که سر کراششون دعوا دارن . میگن تنها رییس مافیاییه که با هیچ رییس دیگه ای هیچ عهد و پیمانی نداره . خودشه و خودش . ولی بیشترا بهش لقب لرد سنگی ،لرد شیطانی ، یا لرد بیچهره رو میدن .*
جونگین انگار که بخواد درس کنفراس بده با غرور اطلاعاتش رو به اشتراک گذاشت .
* لرد چی ؟؟؟شیطان ؟سنگی ؟بیچهره؟اسم قحطیه ؟*
جونگین هومی کرد .
*اره ... بیچهره برای اینکه تا حالا کسی ندیدتش ، تازه بعضیا میگن اصلا وجود نداره .شیطانی هم به خاطر این میگن که نه کسی تا حالا دیدتش و نه اینکه ازش اطلاعات دارن . میدونی که یکی از بزرگترین صنعت قاچاق انسان و مواد رو لرد داره .
تازه بهش لرد هم میگن دیگه . کیو دیدی که توی این دوره زمونه اسمشو بزاره لرد اخه ؟ یه چیزی تو مایه های سرورمه. پس بعید نیست که یا شیطان باشه یا خون اشام .*
بک اهانی گفت .
* اگه درسات هم همینجوری میگفتی شاید الان یه پخی میشدی .*
بک خیلی ریلکس گفت و باعث شد جونگین نیشگونی از پهلوش بگیره .
*سنگی برای چی بهش میگن ؟ نکنه به جاش مجسمه ای چیزی میزارن ؟* لوهان با خنده از تصور یه تخته سنگ جای رییس مافیا پرسید .
جونگین که انگار مشتاق شده باشه دستهاش رو کوبید به هم و صاف نشست .
* بیشتر شبیه افسانست تا شایعه . میگن این جناب لرد ، از هزاران سال پیش داشته زندگی میکرده . بعدش عاشق یکی میشه و از این جور مزخرفات احساسی . بعد اون بابایی که عاشقش بوده یهو پخ میمیره . بعدش اینم ناراحت میشه و افسردگی میگیره و فلان . بعدش قلبش رو از جاش درمیاره تا احساساتش رو دیگه نفهمه . میگن هنوز که هنوزه قلبش توی صندوقچه ای داره میتپه .*
* خرافاتی به تو میگن خدایی ... یه ذره فکر کن محض رضای خدا .*
کای پشت میز اشپرخونه ولو شد و اخم کرد .
*اصلا خاک تو سر من که دارم این اطلاعت رو که با هزارجور بدبختی پیدا کردم مجانی مجانی میزارم کف دست شما .*
بکهیون بی رمق خندید .
* ولی خدایی اگه بتونم این کاری که گفته رو انجام بدم،اونوقت دیگه خلاص میشیم.حداقل میتونیم اونجوری که میخواستیم زندگی کنیم ...*
بکهیون و جونگین و لوهان از دوران راهنمایی باهم دوست بودن . بعد از اینکه میجونگ به فرزندخوندگی گرفت و اوردشون به کاخش ، لوهان و جونگین هم باهاش اومدن .
لوهان بیشتر توی اشپزخونه کار میکرد ، بکهیون و جونگین هم بیشتر پیشش بودن .
* بکهیون میدونی که به خواست خودمون اومدیم . بعدشم اگه نمیومدیم اینجا چی شد به نظرت ؟ من که بالاخره از اون خونه میرفتم ، بعدشم میرفتم زیر بار قصد و پول و اینا . این جونگین احمقم باید از توی بار و اینا جمعش میکردیم .لابد هزارتا دخترم میافتادن دنبالش که ایشون پدر بچه هاشونه .*
لوهان جمله ی اخرش رو با تاسف گفت .
*نه که الان اصلا اینجوری نیست ... *
بکهیون با خنده گفت .
جونگین چندبار دهن باز کرد تا یه چیزی بگه ولی اخرم پشیمون شد و توی صندلیش فرو رفت .
YOU ARE READING
Devil & Monster
FanfictionDevil & Monster بیون بکهیون ، پسری که به خاطر نجات خودش و خواهرش ، درخواست ناپدریش رو برای نفوذ به قصر معروف ترین رئیس مافیای کره پارک چانیول ، قبول میکنه ... _._._._._._._._._._._._._._._._._._._. + اگه من شیطان باشم ، تو هم هیولایی هستی که ظاهر...
