فصل اول
گوگوریو جدید (سال916میلادی_فصل پاییز)
کیسه ی سکه ها رو روی میز چوبی با غرور پرت کرد
_" ما هم بازی میکنیم...!"
پسر ها درحالی که تیله های شیشه ای رو از جعبه در می اوردن به لباسش نگاهی کردن
_" از وارثین تاجر هایی؟"
نگاهی به عقب کرد بعد از کمی مکث گفت
_" آ...آره...من و دوستم بازی میکنیم ..."
مرد جلو اومد . گوشت ماهی خشک شده رو دست پسر داد
_" من اول بازی میکنم..."
بلندی لباسش رو گره زد و روی زانو نشست . کمی با تیله های توی دستش بازی کرد نگاهی به کاشی ها انداخت
_" هر کدوم از خط خارج بزنه حسابه ؟"
پسر تپلی که دهنش پر بود با سر تایید کرد .
مرد لبخند محوی زد . پشت هم تیله ها رو پرتاب کرد کاشی های سفالی تا مرز خط میرفتن اما خارج نمیشدن ...
آه حسرت از جمعیت بعد از هر ضربه بلند میشد
بعد از پرتاب آخرین تیله لبخند پهنی زد
_" مثل اینکه امروز رو شانس نیستم..."
پسر در حالی که شیطنت از چشمهاش دیده میشد
کنار زمین بازی نشست و با تک ضربه هایی که زیادم حرفه ای نبودن کاشی ها رو از خط مشخص شده بیرون مینداخت
و همه ی مردم دست میزدن به قدری هیجانزده بودن که انگار اونها پول ها رو میبردن. هنوز آخرین کاشی بیرون نرفته بود که اسبی با صدای بلند درست به وسط جمعیت تاخت.
سوارکار صورتش رو با پارچه ی مشکی پوشونده بود طوری روی زین خم شده بود که ممکن بود هر لحظه تعادلش رو از دست بده
پسر با دیدن اسب هایی که به طرفش می اومدن خشکش زد
تیله ی آخر از دستش افتاد . و با دهن باز به پاهای معلق اسب که توی هوا بلند شده بودن نگاه میکرد .
کسی فریاد میزد
_" جاسوس های هان..."
مرد خودش جلوی پسر انداخت اما خلاف انتظارش
دردی احساس نکرد وخاکی که از روی زمین بلند شد اونو به سرفه انداخت
وچند ثانیه ای گیجش کرد .آخرین سوارکار برای اینکه به پسر آسیبی نزنه با اسب به زمین افتاده بود . پای اسب شکسته بود و خونی که از مفصل زانوش به بیرون میزد این رو تایید میکرد. ترس تو چشمهای عجیب مردی که صورتش رو پوشونده بود دیده میشد
برای تشکر از نجات جون دوستش به اسبی بدون ریسمان که کمی اونور تر بود اشاره کرد
بازوی مرد به شدت آسیب دیده بود. خط دیدشو گرفت و به زحمت خودش بالا کشید و روی اسب انداخت مردپشت درخت ایستاد و زانو زد
ESTÁS LEYENDO
👑Crown🎋Krisho♡Vkook
Fanfictionسلام جانان وقت به خیر من•° سمفونی°• هستم 🗺 فنفیکشن "تاج"👑 آمیخته ای از عشق ،جنگ و خیانته🎐 ⚀کاپل اصلی داستان کریسهوست و طول داستان ⚁با کاپل های هونهان،ویکوک و ....آشنا میشیم چندتا نکته ی تاریخی هست، من اولین قسمت داستان رو با کشورهای هان.باکجه و گ...
