1. من♥️♥️

227 13 0
                                        

من باربارا فوربس هستم.

این داستان داستان زندگی منه. خب نه همش. چون اگه بخوام از اول اولش بگم باید برگردم به روز اول فوریه که به دنیا اومدم و میتونم بگم من تا ۶ سالگی هیچ خاطره‌ای نداشتم.

از اون به بعد هم تا ۱۴ سالگی خیلی بیخود و حوصله سر بر گذشت. ولی خب تو ۱۴ سالگیم ی اتفاق خیلی خوب افتاد.

یه اتفاق که منو از مردابی که هر روز بیشتر توش فرو می‌رفتم نجات داد.
من یه دوست پیدا کردم.

اسمش نیکی بود. نیکی جونز. اون مهربون ترین دختری بود که تا حالا دیده بودم و دیده ام.
اون فوق‌العاده احساساتی بود. تو یه زمان خیلی خیلی کوتاه منو نیکی انقدر به هم وابسته شدیم که تقریبا همش باهم بودیم.
هر جا می‌رفتیم باهم بود. کلاس های ورزشی ، تفریح ، مهمونی ، پارک و هرجا که فکر کنید.

من تا قبل نیکی علنا یه مرده متحرک بودم. هیچ انگیزه ای نداشتم. حتی مثل دخترای دیگه همسن و سال خودم یه کراش ساده هم نداشتم.

کراش که بماند، حتی آهنگ هم گوش نمی‌دادم. کل زندگی من فقط تو دوتا کلمه خلاصه می‌شد. درس و بسکتبال.

من و نیکی همیشه باهم بودیم و هر کاری اون می‌کرد منم میکردم و هرکاری من میکردم اون.

نیکی عاشق موزیک بود و اتفاقا صدای خوبی هم داشت و همیشه هر وقت می‌خواست تمرین گیتار کنه میومد خونه ما و برای من گیتار می‌زد و میخوند.

حتی وقتی اون تصمیم گرفت که خواننده بشه و من تصمیم گرفتم یه دندون پزشک بشم، باز هم همچنان صمیمی موندیم و با اینکه راه هامون جدا شده بود ولی قلب هامون همیشه در یک راستا حرکت می‌کردند.

About LOVE [ZAYN]Cerita yang bikin terobses. Temukan sekarang