پارت اول

66 6 0
                                        

داشتم طبق معمول با عجله میرفتم تا برسم به بیمارستان. تعداد زیادی مورد اورژانسی و بیمارستانم که همینطوری به صورت عادی شلوغ بود. به خاطر ترافیک هم ماشین نبرده بودم. پیاده و با تاکسی زودتر میرسیدم. داشتم از جلوی یکی از کوچه های نزدیک بیمارستان رد میشدم که چیزی نظرمو جلب کرد. انگار کسی افتاده بود زمین. نتونستم بی اهمیت بگذرم. یهو کل ذهنم پر شد از استرس. اگر کمک میخواست چی؟

به خطرش فک نکردم و رفتم جلو. یه مرد حدودا 30 ساله بود. افتاده بود زمین و همینجوری از شکمش خون میومد. انگار که جای چاقو بود. صورتش پر از خراش و زخم بود و بخاطر خون قرمز شده بود. سریع نشستم زمین و کیف وسایلم که همیشه همراهم بود و باز کردم. و شروع به وارسی بدنش کردم. در همین حین فورا به لاله زنگ زدم.

-لاله؟

-جانم دکتر. چرا دیر کردین؟ اینجا کمک میخوایم.

-لاله جان بگو مهمت با یه برانکارد بیاد کوچه ی بن بست بغل بیمارستان. خودتم باهاش بیا.

و سریع قطع کردم. همینجوری که روی زخمشو محکم فشار میدادم، دور و اطرافو نگاه کردم. یه دوربین سر کوچه نصب بود. امیدوار شدم که میشد بعدا از پلیس پیگیری کرد چه اتفاقی افتاده بوده. بدنش یخ بود. هم به خاطر خونریزی هم بخاطر اینکه تو این سرما حتی پالتو هم تنش نبود. چند دقیقه بعد لاله و مهمت رسیدن. باهم گذاشتیمش روی برانکارد و سریع رفتیم بیمارستان. بخش اورژانس به شدت شلوغ بود و برای همین مجبور شدم توی راهرو به وضعیتش رسیدگی کنم.

هاکان سریع اومد جلو: نفس چی شده؟

همینطوری که داشتم جواب MRI و چک میکردم گفتم: چاقو خورده. اعلائم ضرب و شتم روی صورت و بدنش هست. ولی بدنش حسابی ورزیدست. چاقو نتونسته اونقدری پیش بره. هرچند که مشخصه طرف هم حرفه ای نبوده نمیدونسته باید کجا بزنه.

تک خنده کوتاهی کرد و گفت: سرم شلوغه خودت ببرش اتاق عمل تونستم میرسونم خودمو.

-نمیخواد بیای. خودم از پسش بر میام. چیزی نیست که.

بلند خندید و سری تکون داد و برگشت سمت اورژانس. این که هنوز مثل انترنا باهام برخورد میکرد حرصیم میکرد و متاسفانه هاکان اینو خوب میدونست. سریع خبر دادم برای اتاق عمل حاضرش کنن. از لاله سراغ وسایلشو گرفتم. یه کیسه تحویلم داد. گوشی یا کیف پول همراهش نبود. تقریبا همه چیشو دزدیده بودن. بجز پلیور و شلوارش. اجبارا بدون خبر به اطرافیانش باید عمل میشد. کیسه رو تحویل پذیرش دادم و سریع رفتم اتاق عمل.

Him(persian)Where stories live. Discover now