نام فیک :
Part of my life
ژانر:
درام ، سافت ، عاشقانه
کاپل :
کوکمین
وضعیت آپ :
تکمیل شده ، فایل پی دی اف کامل
چنل آپ :
@JIKOOKERS
نویسنده : شکیلا
PIEDPIPER (@PIEDPIPERMIND )
حرف اول !
این فیک ، یه فیک سافت و عاشقانس . حال و هواش بعضی جاهاش ابری و گرفته میشه ، بعضی جاهاشم شادی موج میزنه .
داستان جیمین رو بیان میکنه که سوالات زیادی تو ذهنش داره و سعی در پیدا کردن جوابشون داره . اتفاقی با کوک آشنا میشه و هردوشون میفهمن که زندگی شون مثل هم بوده ...
بقیش رو خودتون بخونین بهتره . نگران نباشین ! فیک سد اند نیست ! بعد از اتمام خوندن فیک ، جوین شین گپم هم برای نظر دادن ، هم برای پارتای رمزی فیک های بعد و وانشاتایی که من تو چنل قرار میدم .
این فیک براساس عقاید و نظرات خودم راجع به سوالاتی که فکرم دربارشون مشغول بوده هست . سعی کردم منطق و فلسفه شخصی خودمو توش بیان کنم .
امیدوارم خوشتون بیاد و لذت ببرین
درضمن اگه فایل مقدمه هارو کنارهم خواستین ، پی دی اف جداش آماده هست و میتونین از گپ بردارین یا پیویم درخواست بدین .
(ترجیحا گپ)
و باید بگم ممنونم از خواننده هایی که فیکمو دنبال کردنو بم انرژی نوشتن پارتای بیشتری رو دادن .
جیکوکرا ! جیکوکر بمونین و چنل ماهم یادتون نره !
@Jikookers
منتظر فیک بعد و وانشاتام بمونین لاوا
مقدمه 1
همیشه توی هر مبحثی ایده های مخلفی وجود داره . همیشه استثنایی هم هست. همیشه سلایق یکسان نیستن . همیشه اوضاع بر وفق مرادت نیست . "زندگی" مفهوم خاصی نداره . یه واژه ی اصم و گنگ که هرکسی اونو به یه شکل تعریف میکنه ... کمیتای زندگی میتونن به هم تبدیل بشن . تغییر یکا بدن ... خنده ها و شادی ها به خاطره تبدیل میشن و اشکا و غصه ها به درد . لبخندای گاه و بی گاه به رفاقت ختم میشن و ... رفاقت ... کلمه ایه که میتونه به بیشترین تعداد کمیت دیگه تبدیل بشه . به هزاران هزار واژه ی تسکین دهنده یا برانگیزنده خشم و دلهره ... میتونه به نهایت لذت برسوندت و در عین حال میتونه احساساتتو تبدیل به سنگ سخت و سردی کنه که گوشه ی خاطرات گذشته رها شده ...
...................................................
سرمو به شیشه ی سرد و بخار گرفته از مه بیرون ماشین تکیه داده بودم . گونه ی داغمو بش چسبونده بودم . هندزفریم تو گوشم بود و با وجود بلندی ولوم موزیک ، نمیتونستم یه کلمه از آهنگم متوجه بشم . شاید فقط به خاطر این هندزفریمو گذاشته بودم تا سدی بشه دربرابر حرف هایی که توی ماشین زده میشد . نمیخواستم نگاهمو از منظره ی مه گرفته ی بیرون بکنم و به صورت مادر و پدر و خواهرم حتی نیم نگاهی بندازم .
شاید چند وقتی میشد که حوصله کسی رو نداشتم ... دوست داشتم یکم برای خودم باشم . به خودم فکر کنم . برای خودم ارزش قائل بشم . اگرم دیگران قبلش راجبم به خودم بد نگفته بودن ، با رفتاراشون افکارشون و بم ثابت کرده بودن . تصویری از جیمین کَنه و پردرد و داستانی برام از خودم ساخته بودن . جیمینی که با این که اجتماعیه ، سعی میکنه تو خلوتش بمونه و با خودش حرف بزنه . ازم یه فرد بی احساس ساخته بودن که اگرم احساسی داشت ، غم بود . خنده هامو به یاد نمیوردن و خوبیامم از ذهنشون پاک شده بود .
خونوادم سرد و بی احساس فقط موقع حرف زدنم با قطع کردن حرفم ازم میخواستن یه کار دیگه رو انجام بدم یا با بیمحلی کردن از سر هیچ و پوچ بم میفهموندن ساکت شم . دوست زیادیم نداشتم و همون تعداد کمم رفتارای پنهون خودشون رو نگهداشته بودن .
فامیل بم اهمیتی نمیدادن . گرچه قربون صدقه م میرفتن و با دیدنم بغلم میکردن اما واقعیت این نبود ؛ چون واقعیت هیچ وقت نمایان نمیشه مگر این که کسی ازت تنفر خالص داشته باشه .
واقعیت ... حال الان منم یه واقعیت بود ؟! ... منماز خودم تنفر خالص داشتم ؟! تا جایی که یادم میاد خودمو دوست داشتم ... الان داشتم خودمو تسکین میدادم . دوست داشتم یکی خوب بودنمو بم ثابت کنه . دوستم داشته باشه ، پیشم باشه ... حرفمو گوش کنه و فقط به صندوقچه ذهنش بسپاره . کسی که بتونه بم بفهمونه نظر بقیه درمورد من اشتباهه . بمبفهمونه منم ارزشمندم . لااقل به نوبه ی خودم . ولی هرچی فکر میکردم ، هیچ کس به ذهنم نمیرسید ...
خودم بودم و خودم و خودم ... من سست بودم . شکننده . آسیب پذیر . باید خودمو جمع و جور میکردم . باید خودمو محکم میکردم و تکیه گاه مطمئنی میساختم . باید ریشه هامو سفت میکردم و به ذهنم شاخ و برگ میدادم نه به داستانای تکراری زندگیم . داستانایی که همیشه غمگین و یا شوکه کننده و بعضی وقتا خنده دار یا مسخره بودن !
میتونستم با خودم کنار بیام ؟! میتونستم خودم با خودم باشم ؟! میتونستم به خودم اعتماد کنم ؟! خب ... جواب هیییچ کدوم از این سوالا رو نمیدونستم ! این من ، من نبودم . من ، خیلی وقت بود که از این بدن رفته بود . کجا؟ نمیدونم !
سرمو از شیشه فاصله دادمو به صندلی ماشین تکیه دادم . هنوز چشمام به مناظر بیرون خیره شده بودن . توی اون مه ، درختا رو میتونستم ببینم . درختای کشیده ای که همش با باد تکون میخوردن . درختایی که به خاطر حرکت سریع ماشین ، برای چند لحظه از جلوی چشمام رد میشدن .
به سبزه ها نگاه کردم . نم داشتن . مشخص بود . هیچ چیز دیگه ای اونجا دیده نمیشد جز چند تا ماشین که با فاصله ی زیاد از هم در حال حرکت بودن .
داشتیم به ویلای مامان بزرگم میرفتیم . به نظر خونوادم ، گذروندن تعطیلات تو یه جای خوش آب و هوا لذت بخش بود . مخصوصا اگه تمام تعطیلاتو اونجا بمونی . خب ، فرق چندانی هم برای من نداشت . فقط میتونستم هرروزو زمان زیادی برای قدم زدن بین سبزه ها و درختایی بگذرونم که کمکم میکردن با خودم تنها باشم . شایدم بتونم خودمو بفهمم . مطمئنا سرم توی گوشیم میرفت ولی کمتر از اون زمانی که الان بش اختصاص میدم . معمولا کسی به من تکست نمیده البته تا وقتی که کاری داشته باشه که به دست من انجام میشه .
هندزفریمو از گوشم دروردم چون حس کردم ماشین ساکته و کسی حرفی برای گفتن نداره . هرچند جنبیدن لب هاشون برعکس اینو نشون میداد .
بابام با صدای خستش که سعی میکرد با هیجان همراهش کنه گفت : بچه ها ! دیگه داریم نزدیک میشیم ! آماده ی فرود اومدن هستین یا نه؟!
خواهرم که از ابروهای تو هم رفتش مشخص بود از ندیدن دوس پسرش برای کل تعطیلات به شدت ناراحته ، گفت : بابا ما که دیگه بچه نیستیم ! چرا فکر میکنی شوخیات که مال عهد بوقن میتونن اون خنده ی مسخره رو رو لبامون بیارن ؟!
بابام که انگار خواسته بود جَو رو عوض کنه ، گفت : اولا شما همیشه بچه های منین . دوما یکم سرتو ازون موبایل کوفتی بیار بیرون تا اعصابت انقد خراب نشه .
انگار بابام فهمیده بود داره با کسی چت میکنه . ولی اهمیت نمیداد چه کسی . کلا خواهرم تو خونه حرف اولو میزد و معمولا بش توجه زیادی میشد . همش بیرون بود و خیلی وقتا تا چند روز به بهونه مسافرت های دوستانه خونه نبود .
خواهرم با بیحوصلگی جواب داد : اگه در بیارمم خوب نمیشم ... آخه کی تعطیلاتشو با رفتن به یه خونه قدیمی رفتن تو دل دشت و دمن هدر میده ؟! میتونستم با بچه ها به اون کمپ برم ولی شما نظرتونو به من تحمیل کردین . آخه چرا همی...
دوباره هندزفریمو توی گوشم گذاشتم . میدونستم به غر زدن ادامه میده و بابامم حرف زیادی برای گفتن نداره !
تعطیلات !...
میتونستم با اینکه با خودمم ، "من" رو که از وجودم فرار کرده بود پیدا کنم ؟!
مقدمه 2
رفاقت...
شیرین ، تلخ ، خنده ، گریه ، نزدیکی ، دوری ...
هوای همو داشتن ، به هم پشت کردن و نادیده گرفتن ...
بین اینا شباهتی نیست ... یکاهاشون یکسان نیست ... یکای زندگی ، یه کمیته . آره ... کمیت رفاقت ، یکای زندگیه و یه چیز عجیب ترم هست . یکای مرگ هم رفاقته . چه بسا کارهای شیرینی که گناه اند و کار های دشواری که دیگران ، اونارو کار درست مورد خطاب قرار میدن ...
نفس کشیدن هیچ وقت یکای زندگی نبوده و نخواهد بود . تنفس یکای مرگه . وقتی روحت بمیره ؛ خودت مردی . وقتی بخوای زِندَش کنی ، شاید بتونی فقط یه بار انجامش بدی . اگر بعد از اون یه بارِ دیگه نمُردی ، احساساتت شاید برگردن ولی اگه دوباره مُردی ...
.....................................................
داشتیم به خونه ی مامانبزرگ نزدیک میشدیم . تقریبا رسیده بودیم . گلای نرگس به کناره های جاده قشنگی خاصی بخشیده بودن . انگار بال فرشته ها بودن که زیبایی و نرمیشونو به زمین بخشیده بودن . بوی آشناشون برام لذت بخش بود . همیشه دوستش داشتم . وحشی بودن و خودرو . از این رو هروقت میومدیم همینجا بودن .
از اون همه راهی که اومده بودیم و توقفم نداشتیم کمرم درد گرفته بود . سرم درد میکرد . برای همین سعی کردم کمتر ه سوالاتم فکر کنم . هرچند هیچ کدوم از ذهنم دوری نمیکرد . طرد نمیشد .
ویلا ی آشنا جلوی چشمام ظاهر شد . با همون دیوارای قدیمی و رنگ و رو رفته . سقف آبی شیروانی . پنجره هایی که رو به حیاط بزرگش باز میشدن . حیاطش ، بزرگ و سبز بود . توی اون مه نه چندان غلیظ ، هنوزم میشد تاب دونفره ی کوتاهی رو که تو حیاط بود ، دید . تابی که کنارش چهار درخت بودن و اون قسمتو سایه انداخته بودن . با وجود درختا ، روبه روی تاب ، میشد منطقه وسیع و بازی رو دید . آسمونش هم به وضوح کامل دیده میشد .
درختا میوه داشتن . پرتقالای خوشرنگی که از رنگ دیوارای قدیمی خونه که به زور مشخص بودن و احتمالا قبل از این نارنجی ملایم بودن ، بیشتر تو چشم بودن .
بالاخره توقف کردیم . چند لحظه سر جام نشستم و به منظره خیره شدم . بابام بلند شد و کش و قوصی به تن خستش داد . از پشت شیشه نگاهی به من انداخت و لبخندی زد : نکنه پرنس منتظره تا درِ ماشین رو براش باز کنن ؟!
دستشو دراز کرد و درو باز کرد . ناراحتی بابامو میدیدم هرچند مشخص بود نمیخواد من متوجهشون بشم . ولی کاملا مشخص بود . میفهمیدمش . شاید به خاطر این بود که خیلی وقت بود لبخندی رو روی لبام ندیده .
هر چقدر خواهرم غر میزد و بهشون عمل میشد ، من ساکت بودم . ترجیح میدادم شکایتی نداشته باشم . از هیچ چیزی . چون نمیدونستم زندگی یعنی چی ! نمیدونستم ایده آلم چیه که بخوام برای رسیدن بهش غرغر کنم یا دپرس باشم . خیلیا برای اشاره کردن به من زمزمه میکرن : همون پسر پوکره :/
خب ، اهمیتی نمیدادم . چون وجود بقیه رم نمیتونستم درک کنم . مشخص بود نمیشه رو بودن کسی حساب کرد یا به حرفاشون توجه کرد . هر حرفی چه تعریف و تمجید ، چه قضاوتای ندونسته ، ممکن بود عوض بشن و جاشونو به چیزای دیگه بدن . من میخواستم "خودِ" واقعیمو پیدا کنم . ببینمش . بفهممش . درکش کنم ...
پیاده شدم . چند ثانیه ثابت موندم و بعد کمرمو به چپ و راست چرخوندم و گردنمم حرکت دادم تا کمی عضلاتم نرم تر بشن . نمیخواستم از همین اول برم سراغ صندوق ماشینو ساکمو بردارم . همون طور رفتم سمت ویلا . سرمو پایین انداخته بودمو به کانورسای مشکی ای که خواهرم برای تولدم بهم کادو داده بود پوشیده بودم . شلوارک سورمه ای راحتی پام بود و یه تیشرت سفید بدون طرح پوشیده بودم . قدم هام آروم بود . طوری که خواهرم که داشت وسایلشو با غرغر داخل خونه میبرد نگاهم کرد و گفت : تو هم داری با ناز و عشوه راه میریا !
لبخند کوتاهی زد و به راهش ادامه داد . من 17 سالم بود و اون 16 . با اینکه زیاد پیش هم نبودیم ، رابطه ی خوبی داشتیم . عی میکرد منو بخندونه . شاید تنها کسی بود که دوستم داشت . شاید تنها کسی بود که میتونست آرومم کنه . ولی اگه اتفاقی میفتاد ، طردم میکرد . خب اخلاقش و لوس بودنش یکم آدمو اذیت میکرد ولی درکل دختر خوبی بود . عجیب بود که اونو میشناسم ولی خودمو نه !
به در خونه که الان باز بود رسیدم . مامانبزرگم دم در وایساده بود و داشت با خواهرم سلام میکرد و قربون صدقش میرفت . نگاهش کردم و با صدای خسته از راهی که شایدم حالت همیشگی صدام بود سلام کردم .
بغلم گرفت و گونمو بوسید . با حالتی از خوشحالی که معلوم بود به خاطرِ اینه که بعد از مدتها اومدیم دیدنش ، گفت : عزیزم میتونی بری اتاق قبلی داییت . وسایلتم هروقت خستگیت در رفت بیا ببر . اتاقشو واست آماده کردم .
با سر تایید کردم و راه افتادم . راهروی کوتاهی رو رد کردم و سمت راستم آشپز خونه بزرگشون رو دیدم . فرقی نکرده بود . همون قدر تمیز و قدیمی . راهرو رو ادامه دادم و به محوطه باز تر خونه رسیدم . سمت راست انباری بود که به بیرون راه داشت . ادامش سمت چپم حال و پذیرایی خونه بود که موازی با راهرو و آشپزخونه میشد . راهرو بعد از چند متر اون محوطه باز تر ، دوباره ادامه پیدا میکرد و چهارتا اتاق خواب رو سمت راست و چپش داشت . اولین اتاق سمت راست مال مامانبزرگم بود . بابابزرگم قبل از متولد شدن من از دنیا رفته بود . اتاقِ متوسط و دنجی بود که وسایل چوبی و قدیمی تزیینش کرده بودن . دوقدم جلو تر تو سمت چپ راهرو اتاق قبلی مامانم بود که مامان و بابام الان اونجا داشتن وسایلشون رو برای تعطیلات میچیدن . یه حموم و دستشویی گوشه اون اتاق بزرگ بود . فضاش روشن و سفید بود و باعث میشد بزرگترم به نظر برسه .
جلوتر سمت راست در اتاقی بود که قبلا مال خالم بود .خالم ازدواج کرده بود و به بوسان رفته بود . خواهرم توی این اتاق میموند . هرچند اگه یه جا بند میشد اونم تو این ویلا ! یه حموم و دستشویی کنار در اتاقش تو راهرو بود . دقیقا میشد روبه روی در اتاق داییم که من قرار بود اونجا بمونم .
داییم توی شرکتی که برای خودش ردیف کرده بود تو همون سئول نزدیک خونه ما کار میکرد . زیاد باهم در ارتباط نبودیم . داخل شدم . اتاق بزرگ بود . حدودا 20 و خورده ای متر بود که مسلما از سر من زیادم بود . یه تخت بزرگ دونفره تو گوشه اتاق روبه روی در بود . کنده کاریای روش از سلیقه قدیمی دایی خبر میداد . پوسترایی از گروهای قدیمی رو دیوار دیده میشد که چند نفرشونم دیگه زنده نبودن یا خیلی وقت بود که دیسبند شده بودن . گوشه ی دیگه اتاق حموم و دستشویی بود که حموم با پرده ی روشنی از دستشویی و فضاش جدا شده بود .
خودو انداختم روی تختو به سقف اتاق خیره شدم . تَرَکای روی سقف راه خودشونو رفته بودن ... اونا هم از هم دیگه گریزون شده بودن ... نگاهمو به پنجره کنار تخت انداختم . میشد تابی که تو حیاط بود رو دید . اما پشت پنجره تار عنکبوت بود و خاک زیادی روش نشسته بود . شاید اولین کاری که اینجا میکردم تمیز کردنش بود تا بتونم بیرونو واضح ببینم .
شایدم تنها کارم اونجا میشد ! نمیدونم ...
یکم استراحت کردمو از اتاقم زدم بیرون . طول راهرو رو رفتم تا رسیدم به در ورودی . غروب بود . از حیاط خونه سمت پنجره اتاقم ( که قبلا مال داییم بود ) رفتم . یکی از انگشتامو روی خاکش کشیدم . انگار چهار لایه خاک ضخیم روی انگشتم نشست . باغچه ای که پر از گلای قرمز و صورتی بود و روبروی پنجره اتاقم بود رد کردم و وارد سبزه ها شدم . به سمت تاب رفتم . وقتی رسیدم بش ، ایستادم و یه نگاه به منظره روبروم انداختم . خونه رو نقطه بلندی قرار داشت و ازین رو خونه های زیادی رو پایین پام میدیدم . چراغاشون تو اون نور نارنجی غروب ، نور خفیفی رو به چشم من میرسوندن .
نگاهی به درختای پیش تاب کردم که دو طرفشو پوشونده بودن . پرتقالایی رو از نظر گذروندم که بوشون بینیمو نوازش میداد . دیگه مه تموم شده بود . شایدم با تاریک تر شدن هوا این طور به نظر میرسید .
رفتم جلوی تاب و آروم روش نشستم که مبادا اونقدر کهنه شده باشه که بیفتم . ولی مثل قدیم محکم بود و آرومم میکرد . به نقاشی قشنگ رو به روم خیره شدم . خورشید کم کم داشت رختاشو بر میبست و از آسمون میرفت تا جاشو به ماه بده . هوا گرگ و میش شده بود . صدای جیرجیرکا به گوشم میرسید . داشتم گوش میدادم و به جلوم نگاه میکردم که یه صدای دیگه ام شنیدم . صدای خشخش چمنای پشت سرم بود . نمیخواستم از اون صحنه دل بکنم . برای همین نگاهمو از منظره جدا نکردم و فقط گوشامو تیز کردم ...
...............................................
YOU ARE READING
part of my life
Romanceژانر : Romance, soft, drum نویسنده:Pied Piper, شکیلا (نویسنده چنل جیکوکرز تل @Jikookers) زندگی کمیتایی داره که هرکدوم یکاهای مختلفی میتونن داشته باشن... یکای مرگ...؟! شاید نیاز باشه... نیاز حاکی از تهی بودنه... پوچیه محض! خلاصه: جیمین توی زندگیش مشک...
